خالد بن ولید ازنظرعمرخطاب

Print Friendly and PDF

  

                                                          

بسم الله الرحمن الرحیم

خالد بن ولید ازنظرعمرخطاب

 

خالد بن وليد يكي از اصحاب پيامبر است كه در سال شش يا هفت هجري بعد از صلح حديبيه مسلمان شد وي قبل از مسلمان شد فرماندهي از فرماندهان لشگر كفر در بدر احزاب و خندق بود و كسي بود كه در جنگ احد با حمله به مسلمانان از شكاف كوه بزرگترين ضربه در احد را به اسلام وارد آورد و بعد از اين اقدام خالد بود كه حمزه سيدالشهداء عموي پيامبر به شهادت رسيد  ،  اما عده اي سعي در توجيه اعمال او و دفاع از او را دارند و با دادن القابي مانند سيف الاسلام سعي در تغيير نظر مسلمانان نسبت به خالد دارند . امام آنچه مهم است نظر خود صحابه خصوصا شخص عمر درباره خالد بن وليد است كه اگر اهل سنت اصرار بر دفاع از خالد داشته باشند در واقع نظرات خليفه دوم را رد كرده اند و به مخالفت با وي پرداخته اند  اينك براي روشن شدن افكار مسلمانان برخي از برخوردها و واكنشهاي عمر بن الخطاب نسبت به خالد را ذكر مي كنيم تا مشخص شود نظر  وي  نسبت به سيف الاسلام  خالد بن وليد چه بوده است.

 

عزل خالد نخستين اقدام حكومت عمر

 

زماني كه عمر به خلافت رسيد اولين كاري كه انجام داد عزل خالد بن وليد از امارت شام بود.

 

ولما ولي سيدنا عمر رضي الله تعالى عنه الخلافة أول شيء بدأ به عزل خالدا.

 

سيره حلبيه ج 3 ص 213- البداية و النهاية ابن كثير ج 7 ص 23 - به اين مضمون  تاريخ الاسلام ذهبي ج 3 ص 123- الوافي بالوفيان صفدي ج 16 ص 329-

 

زماني كه آقاي ما عمر به خلافت رسيد اولين كاري كه انجام داد عزل خالد بود.

 

دستورعمر به برداشتن عمامه از سر خالد و برگرداندن نصف مال او به بيت المال

 

زماني كه عمر خالد را عزل كرد و ابوعبيده جراح را به جاي او گمارد دستور داد اگر از كارش توبه نكرد عمامه را از سر او بردار :

 

وكتب عمر إلى أبي عبيدة إن أكذب خالد نفسه فهو أمير على ما كان عليه ، وإن لم يكذب نفسه فهو معزول ، فانزع عمامته عن رأسه وقاسمه ماله نصفين . فلما قال أبو عبيدة ذلك لخالد قال له خالد أمهلني حتى أستشير أختي ، فذهب إلى أخته فاطمة - وكانت تحت الحارث بن هشام - فاستشارها في ذلك ، فقالت له : إن عمر لا يحبك أبدا ، وإنه سيعزلك وإن كذبت نفسك . فقال لها : صدقت والله . فقاسمه أبو عبيدة حتى أخذ [ إحدى ] نعليه وترك له الأخرى.

 

البداية و النهاية ابن كثير ج 7 ص 23- سيره حلبيه ج 3 ص 213

عمر نامه اي به ابوعبيده نوشت كه اگر خالد اشتباهش را پذيرفت پس او بر امارت خود باقي است و اگر نپذيرفت پس او عزل مي شود پس عمامه او را از سرش بردار و مال او را دو نصف كن . پس زماني كه ابوعبيده اين مطلب را به خالد گفت خالد گفت مهلت بده تا با خواهرم مشورت كنم &ndash خواهرش زن حارث بن هشام بود- پس با او مشورت كرد پس خواهرش به او گفت عمر تو را اصلا دوست ندارد و حتما تو را عزل خواهد كرد حتي اگر اشتباهت را بپذيري خالد به او گفت به خدا قسم راست گفتي . (واشتباهش را نپذيرفت) پس ابوعبيده مال او را تقسيم كرد حيت يك لنگه كفشش را برداشت و ديگري را گذاشت.

عمر و خيانت خالد به بيت المال

وبلغه أن خالدا أعطى الأشعث بن قيس عشرة آلاف وقد قصده ابتغاء إحسانه فأرسل لأبي عبيدة أن يصعد المنبر ويوقف خالدا بين يديه وينزع عمامته وقلنسوته ويقيده بعمامته لأن العشرة آلاف إن كان دفعها من ماله فهو سرف وإن كان من مال المسلمين فهي خيانة.

السيرة الحلبيه ج 3 ص 213.

به او خبر رسيد كه خالد به اشعث بن قيس ده هزار دينار هديه داده است و اين كار را از روي دوستي به او داده است پس به ابوعبيده نامه نوشت كه بر منبر مي روي و خالد را مقابلت قرار مي دهي و عمامه و كلاه خود او را بر مي داري و او را با عمامه اش مي بندي چرا كه اگر اين ده هزار دينار را از مال خودش داده كه اسراف است و اگر از مال مسلمانان است كه خيانت است .

 

شكستن   پاي عمر و كينه او

 

علماي اهل سنت نقل كرده اند كه عمر و خالد كه پسرخاله نيز بودند با هم كشتي گرفتند و خالد ساق پاي عمر را شكست و همين مسئله موجب عداوت و كينه عمر شد:

أخبرنا أبو الحسن بن قبيس أنا أبو الحسن بن أبي الحديد أنا جدي أبو بكر أنا أبو محمد بن زبر نا محمد بن سليمان بن داود المنقري البصري نا أبو عثمان المازني نا الأصمعي عن سلمة بن بلال عن مجالد بن سعيد عن الشعبي قال اصطرع عمر بن الخطاب وخالد بن الوليد وهما غلامان وكان خالدا ابن خال عمر فكسر خالد ساق عمر فعولجت وجبرت وكان ذلك سبب العداوة بينهما.

تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 267- البتداية و النهاية ابن كثير ج 7 ص 131- سيره حلبيه ج 3 ص 231.

مجالد بن سعيد از شعبي نقل مي كند كه گفت : عمر و خالد بن وليد در كودكي با يكديگر كشتي مي گرفتند و خالد پسر خاله عمر بود پس خالد ساق پاي عمر را شكست پس معالجه كردند و خوب شد و اين مسئله موجب دشمني بين آن دو شد.

لقب دادن عدو الله به خالد سيف الله

 

وقدم خالد على أبي بكر فقال له عمر يا عدو الله قتلت امرأ مسلما ثم نزوت على امرأته لأرجمنك

 

اسد الغابة ج 4 ص 296- تاريخ الاسلام ذهبي ج 3 ص 36.

 

خالد (پس از بازگشت از تقل مالك بن نويره) نزد ابوبكر آمد پس عمر به او گفت اي دشمن خدا مردي از مسلمانان را كشتي و با همسرش همبستر شدي تو را سنگسار خواهم كرد.

همچنين طبري در تاريخش مي نويسد :

وأقبل خالد بن الوليد قافلا حتى دخل المسجد وعليه قباء له عليه صدأ الحديد معتجرا بعمامة له قد غرز في عمامته أسهما فلما أن دخل المسجد قام إليه عمر فانتزع الأسهم من رأسه فحطمها ثم قال أرئاء قتلت امرءا مسلما ثم نزوت على امرأته والله لأرجمنك بأحجارك.

تاريخ طبري ج 2 ص 504 &ndash الكامل في التاريخ ابن اثير ج 2 ص 359- امتاع الاسماع ج 14 ص 240

 

خالد بن وليد بدون توجه به مسجد آمد و روي دوش او قبايي بود كه جاي شمشير در آن بود و عمامه اي پوشيده بود كه در آن تيرهايي قرار داده بود پس زماني كه داخل مسجد شد عمر بلند شد و تيرها را از عمامه او در آورد و شكست سپس به او گفت آيا ريا مي كني مرد مسلماني را كشتي و با همسرش همبستر شدي به خدا قسم تو را با سنگي كه خود درست كردي سنگسار خواهم كرد.

تعبير عمر از شمشير سيف الله به شمشير ظلم

 

وقال عمر لأبي بكر إن في سيف خالد رهقا فإن لم يكن هذا حقا حق عليه أن تقيده.

 

تاريخ طبري ج 2 ص 503 &ndash الاصابة ابن حجر ج 5 ص 561- تاريخ الاسلام ج 3 ص 37

 

عمر به ابوبكر گفت به درستي كه در شمشير خالد ظلم وجود دارد ؛ پس اگر اين (عزل او ) حق نيست اين حق است كه او را محدود گرداني .

 

ابن عساكر اين چنين نقل مي كند:   قال عمر ان في سيف الله خالد رهقا.

تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 285.

عمر گفت : در خالد سيف الله ظلم وجود دارد.

نقل طبري شمشير خالد را ظالم مي دانست اما نقل ابن عساكر خود خالد را ظالم مي داند .

اعتراض عمر به پوشيدن حرير

 

أخبرنا أبو الحسن بن قبيس أنا أبو الحسن بن أبي الحديد أنا جدي أبو بكر أنا أبو محمد بن زبر نا العباس بن محمد نا الأصمعي عن ابن عون عن محمد أن خالد بن الوليد دخل على عمر وعلى خالد قميص حرير فقال له عمر ما هذا يا خالد قال وما بأسه يا أمير المؤمنين أليس قد لبسه ابن عوف قال وأنت مثل ابن عوف ولك مثل ما لابن عوف  ثم امر من حضره فمزقوه  .

 

فتح الباري ابن حجر ج 6 ص 74- تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 269- سير اعلام النبلاء ذهبي ج 1 ص 380- تحفة الاحوذي مباركفوري ج 5 ص 316.

خالد بن وليد نزد عمر آمد در حاليكه پيراهن حرير پوشيده بود عمر به او گفت : خلد اين چه لباسي است كه پوشيدي ؟ خالد گفت : چه اشكالي دارد اي امير المومنين آيا ابن عوف لباس حرير نمي پوشد عمر گفت : آيا تو مثل ابن عوف هستي و فضايل تو مثل ابن عوف است سپس به كساني كه حاضر بودند دستور داد كه لباس او را پاره كنند.

 

عمر و رياي خالد

 

أخبرنا أبو بكر محمد بن عبد الباقي أنا الحسن بن علي أنا محمد بن العباس أنا أحمد بن معروف نا الحسين بن الفهم نا محمد بن سعد أنا مسلم بن إبراهيم نا جويرية بن أسماء عن نافع قال لما قدم خالد بن الوليد من الشام قدم وفي عمامته أسهم ملطخة بالدم قد جعلها في عمامته فاستقبله عمر لما دخل المسجد فنزعها من عمامته فقال أتدخل مسجد النبي ( صلى الله عليه وسلم ) ومعك أسهم فيها دم وقد جاهدت وقاتلت وقد جاهد المسلمون قبلك وقاتلوا .

تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 269- سير اعلام النبلاء ج 1 ص 380.

زماني كه خالد از شام برگشت در عمامه خود تيرهايي گذاشته بود كه خون آلود بود پس زماني كه عمر در مسجد بود نزد او آمد پس آنها را از عمامه او برداشت پس گفت آيا وارد مسجد پيغمبر مي شوي در حاليكه همراهت تيرهاي خون آلود است و تو جهادت كردي و جنگيدي در حاليكه مسلمانان قبل از تو نيز جهاد كردند و جنگيدند.

همراهي عمر با عبدالرحمن در مخالفت با خالد

بعدما صنع ببني جذيمة ما صنع عاب عبد الرحمن بن عوف على خالد ما صنع قال يا خالد أخذت بأمر الجاهلية قتلتهم  بعمك الفاكه قاتلك اللهقال وأعانه عمر بن الخطاب على خالد.

تاريخ مدينه دمشق ابن عساكر ج 16 ص 234- سير اعلام النبلاء ج 1 ص 370.

 

بعد از آن كارهايي كه (خالد) در بني جذيمه آن كارها را كرد عبدالرحمن بن عوف بر او اشكال گرفت و گفت اي خالد تو به شيوه جاهليت برخورد كردي و آن را به انتقام عمويت كشتي خدا تو را بكشد و عمربن الخطاب او را در دعواي با خالد ياري كرد.

 

همچنين ابن عساكر مي نويسد:

قال عمر لخالد ويحك يا خالد أخذت بني جذيمة بالذي كان من أمر الجاهلية أو ليس الإسلام قد محا ما كان في الجاهلية.

 

تاريخ مدينه دمشق ابن عساكر ج 16 ص 234

 

عمر به خالد گفت : واي بر تو با بني جذيمه به شيوه جاهليت برخورد كردي آيا اسلام رسوم جاهلي را نابود نكرد.

 

عمر و درخواست عزل خالد از ابوبكر

 

 

 

أن أبا بكر بعث خالد بن الوليد إلى بني سليم حين ارتدوا عن الإسلام فقتل وحرق بالنار فكلم عمر أبا بكر فقال بعثت رجلا يعذب بعذاب الله انزعه.

 

تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 240.

 

ابوبكر خالد را به سمت قبيله بني سليم زماني كه از اسلام مرتد شده بودند اعزام كرد پس خالد آنها را كشت و با آتش سوزاند پس عمر به ابوبكر گفت : كسي را فرستادي كه به عذاب الهي عقاب مي كند او را عزل كن .

 

يعني تنها كاري كه خالد انجام مي دهد اين است كه افراد را مي كشد و مي سوزاند.

 

گروه پاسخ به شبهات

 

منبع : مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

بركنارى و ترور خالد بن وليد

 

عمر در پى كشته شدن مالك بن نُوَيره و يارانش توسط خالد و زنا كردن خالد با همسر مالك، درخواست قتل خالد بن وليد را كرد ولى با آنكه رفتار خالد بسيار ناشايست و زشت بود ابوبكر مخالفت نمود.

عمر نيز پس از رسيدن به رياست اولين كارى كه كرد بر كنارى خالد بود. وى سپس در سال 21 هجرى خالد را در حمص كشت(129).

خالد بن وليد از خطرناك ترين دشمنان عمر بود و فرماندهى بزرگ ترين لشكر عراق را نيز در دست داشت.

بركنارى و ترور شرحبيل بن حسنه

دومين فرمانده نظامى در عراق نيز شرحبيل بن حسنه بود كه جزو مهاجران حبشه هم به شمار مى رفت. وى از اولين مسلمانان و از سرداران فتح عراق بود و ابوبكر وى را به فرماندهى يكى از لشكرهاى عراق گمارده و به او اعتماد ورزيد; ليكن عمر اقدام به بركنارى شرحبيل كرد و سپاهش را بين سه فرمانده تقسيم كرد.

شرحبيل گفت: اى خليفه مسلمانان! آيا من ناتوان هستم يا خيانت كرده ام؟

عمر گفت: هيچكدام.

شرحبيل گفت: پس چرا مرا بركنار كردى؟

عمر گفت: در شرايطى كه بهتر از تو سراغ دارم برايم سخت است كه تو را فرمانده سپاه قرار دهم

شرحبيل گفت: اى امير مؤمنين! پس در بين مردم برايم عذرى موجه بيان كن.

عمر گفت: به زودى چنين خواهم كرد; البته اگر غير از اين برخورد را داشتى چنين نمى كردم(130).

سپس عمر برخاست و برايش اعاده حيثيت نمود.

لازم به ذكر است كه شرحبيل آن طور كه عمر گفت نبود: شرحبيل تمام اردن ـ به جز منطقه طبريّه ـ را به طور «عنوه» وليكن بدون جنگ و خون ريزى فتح كرد و ساكنان طبريه نيز با او مصالحه كردند(131).

بدين ترتيب، شرحبيل از اولين مسلمانها و از مجاهدان اسلامى و نيز فرماندهان با تدبير به شمار مى رفت، ولى با اين وجود، عمر وى را از مسؤوليت و فرماندهى بركنار كرد!

عمر، عمروبن عاص را به جاى شرحبيل گمارد و عمروبن عاص نيز شايعاتى بر ضد شرحبيل پخش كرد تا كارى را كه عمر بر ضد شرحبيل آغاز كرده بود تكميل گرداند.

شرحبيل گفت: عمروبن عاص دروغ مى گويد; زمانى كه من از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بودم عمرو، از شتر خاندانش نيز گمراه تر بود.(132)

پس از آن كه شرحبيل از فرماندهى سپاه دوم عراق بركنار شد و شايعات فراوانى بر ضدش پخش شد، بالاخره در شام به همراه بلال و يارانش كشته شد.(133)

بركنارى و ترور مثنى بن حارثه شيبانى

عمر، سومين فرمانده نظامى عراق را نيز بركنار كرد; يعنى مثنّى بن حارث شيبانى كه با دست خط ابابكر به اين سمت گمارده شده بود.(134)

عمر او را بركنار كرد، و ابوعبيده ثقفى را به جايش منصوب نمود. و سعد بن ابى وقاص فرمانده كل شد.

اين فرماندهان شهير، درزمان رياست عمر به قتل رسيدند; زيرا مثنّى در جنگ جسر با ايرانيان شركت كرد پس از مدتى به گونه اى مشكوك مرد.

خالد بن وليد و شرحبيل بن حسنه به ابوعبيدة بن جرّاح ـ فرماندار شام ـ پناه بردند و مُعاذبن جبل و بلال نيز بدان ها پيوستند، و گروهى منسجم را بر ضد عمر تشكيل دادند و همه كشته شدند.

بركنارى و ترور ابوعبيدة بن جرّاح

عمر، فرمان دار شام ابوعبيده را كه با دست خط ابابكر به اين سمت گمارده شده بود بركنار كرد و معاوية بن ابى سفيان را به جايش منصوب نمود.(135)

اين بركنارى، مقدمه ترور ابوعبيده شد. هر بركنارى در زمان عمر، ترورى را در پى داشت و اين يكى از سياست هاى مشهور عمر بود.

وى خالد بن وليد و مثنى بن حارثه شيبانى و عتبة بن غزوان و شرحبيل بن حسنه و ابو عبيده و معاذبن جبل را بركنار و همگى اين افراد پس از بركنارى در زمان عمر به قتل رسيدند. از ديگر افرادى كه عمر بركنار كرد ولى كشته نشد انس بن مالك است كه از اين قاعده مستثنا ماند.

ابن جراح و معاذ و شرحبيل و بلال همگى در يك زمان به قتل رسيدند، و دولت عمر اعلام كرد بلال و يارانش در اثر نفرين عمر به قتل رسيدند!

بلال از هم فكران ابابكر نبود بلكه مخالف او نيز بود; جاحظ مى گويد: بلال و عمار، ابوبكر و عمر را به رسميت نمى شناختند و رد مى كردند(136) بلكه بلال از مخالفان سرسخت عمر بود و كسانى را كه با عمر درگيرى داشتند پناه مى داد.

گويند كه عمر گفت: خدايا! مرا از شر بلال و يارانش رها كن.

يك سال نشد كه بلال و يارانش مردند!(137)

دولت عمر شك داشت كه مردم پذيرفته باشند كه اين تعداد فراوان از صحابه بزرگ، هم زمان و با مرگ طبيعى از دنيا رفته باشند.

مرگ مخالفان به طور هم زمان و دسته جمعى چند بار اتفاق افتاد; از جمله آن كه ابابكر و پزشك مشهورش و عتاب والى او در مكه، همگى در يك روز مردند ;

بلال و يارانش در شام، به طور هم زمان كشته شدند;

معاوية بن ابى سفيان (والى شام از جانب عمر) دستور عمر در ترور دشمنانش را اجرا مى كرد!! و دعاى عمر مستجاب مى شد!! و كسى را ياراى مقابله با ترورهاى ابو سفيان نبود.

عمر و هوادارانش به دو سبب توانستند بر ابى بكر و طرفدارانش پيروز شوند:

1 ـ هواداران عمر از هواداران ابى بكر زرنگتر و سياست مدارتر بودند; افرادى چون معاويه و مغيره و عمرو بن عاص و عبدالله بن ابى ربيعه جزو ياران عمر بودند;(138)

2 ـ ابوبكر و طرفدارانش در فكر پيروزى هاى خارجى و فرماندهى ارتش بودند در حالى كه عمريان به مسايل امنيتى و ادارى و سياسى مى انديشيدند.

براى كاستن از قدرت سياسى گروه ابوبكر، عمر در اولين روز رياست خود خالد بن وليد را بركنار كرد و خالد تنها پس از آن كه بركنار شد از مرگ ابابكر مطّلع گشت(139). و وى در سال 21 هجرى به طرز مشكوكى مرد.

عمر انس بن مالك را كه از طرف ابوبكر والى بحرين بود نيز بركنار كرد و ابوهريره را به جاى او گمارد و انس همچنان از هواداران و دوست داران ابابكر باقى ماند.(140)

پرونده  مرگ سريع» تنها در مورد ابابكر و واليان و فرماندهان او اجرا نشد بلكه ابوقحافه را نيز دريافت. وى بيش از شش ماه و چند روز پس از پسرش زنده نماند و بالاخره در محرم سال چهاردهم در مكه مرد.(141)

خاندان ابابكر از خانواده هايى بودند كه به عمر طولانى معروف گشته اند و اگر ترور نمى شد بيشتر از اين زنده مى ماند، ليكن او و فرزندانش ترور شدند!

اين گزارشات در مجموع چنين مى نماياند كه عزل ها و قتل هاى اين افراد در يك راستا و با يك دستور و از جانب كسى كه از اين كارها بهره مى برده است انجام مى شده است.

و اين افراد عمر و عثمان و ابوسفيان و معاويه و ابوهريره و ابن عاص و ابن عوف و زيد بن ثابت و محمد بن مسلمة بوده اند و پس از طرد ياران ابابكر، عمر خليفه شد و عثمان نيز جانشين او گشت و ابن عوف نيز به نيابت عثمان دست يافت، و معاوية چهارمين نفر اين گروه براى خلافت بود!

چرا ابوبكر را شب هنگام به خاك سپردند؟

مردم از دفن شبانه خوددارى مى كرده اند، ليكن پس از مرگ ابوبكر و دو دوستش به وسيله سم، ابوبكر را شبانه به خاك سپردند(142).

وى در شب سه شنبه مرد و براساس اخبار، پيش از آن كه مردم صبح كنند به خاك سپرده شد(143) و عمر بن خطاب بر وى نماز گزارد.(144)

عايشه مى گويد: ابوبكر شب هنگام مرد و پيش از آن كه صبح كنيم دفن شد.(145)

ابن جوزى همچنين مى گويد: ... آن گاه شبانه دفن شد.(146)

عمليات دفن سريع ابابكر در شب وفاتش سبب شد تا مسلمانان نتوانند در مراسم دفن حضور يابند و آخرين نگاه را بر جنازه و چهره او اندازند.

سرعت برق آسا در دفن او و بهره گيرى از پوشش شب و خواب بودن مردم، اين را ثابت مى كند كه عمليات قتل ابابكر و دو دوستش يك جريان سياسى و از جانب بزرگانى بوده است كه مسؤوليت سياسى داشته اند.

اگر يهوديان او را مى كشتند دولت ترسى از اين جريان نداشت، و او را شتابان به خاك نمى سپرد و نام قاتل او را اعلام مى كرد و با قصاص قاتل او خانواده ابابكر را دلدارى مى داد; ليكن اين امور انجام نشد و بدون هيچ دليلى، يهوديان را متّهم به اين قتل كردند و به همين اتهام نيز بسنده نمودند!

و در باره چگونگى مرگ ابو بكر به عائشه دروغ گفتند(147).

چرا از برگزارى مجلس عزا براى او جلوگيرى شد؟

پس از مسموميت و مرگ ابابكر، عايشه و ام فروه دختر ابى قحافه مجلس عزايى در روز دفن ابابكر برايش برپا كردند، عمر به آن مجلس هجوم برد و بدون اجازه مردانى را وارد مجلس زنانه كرد، و ام فروه را با چوب دستى اش زد و بالاخره آن مجلس را بر هم زد.(148)

حوادث اين گونه تنظيم شده بود:

كشتن ابابكر به وسيله زهر.

به خاك سپارى شبانه.

جلوگيرى از عزادارى براى او.

بركنارى و كشتن ياران و پزشك مخصوص ابابكر.

كودتاى برق آسا و ترور ابابكر اثر سهمگين بر خانواده اش گذاشت به طورى كه ابوقحافه نيز پس از چند ماه مرد. (149)

ارتباط بين خانواده ابابكر با عمر و عثمان

پس از كشته شدن ابابكر رابطه خانواده ابابكر با عمر و عثمان بسيار به وخامت گراييد; به طورى كه رابطه عبدالرحمان بن ابى بكر با عمر و عثمان به جايى رسيد كه عمر او را مورچه بد خطاب كرد(150).

و در دستگاه حكومتى عمر و عثمان راه نيافت، و درخواست او از جانب عمر و عثمان پذيرفته نشد; براى مثال:

وقتى كه عبدالرحمان براى حطيئه شاعر شفاعت كرد تا از زندان آزاد شود عمر نپذيرفت ولى پس از درخواست عمروبن عاص، او را آزاد كرد!(151)

و عمر، با همسر سابق عبدالله بن ابى بكر بدون اجازه آن زن ازدواج كرد(152);

و ام فروه را به خاطر سوگوارى براى ابابكر به شدت با چوبدستى خود زد و يك چشمش كور كرد.(153)

خانواده ابابكر از راههاى مختلفى به مقابله با حق كشى هاى عمر نسبت به ايشان پرداختند.

كينه عبدالرحمان نسبت به عمر افزون شد;

ام كلثوم دختر ابابكر از ازدواج با عمر كه رئيس شده بود سرباز زد و با طلحة بن عبيدالله (دشمن عمر) ازدواج نمود(154);

عبدالرحمان و عايشه و محمد (فرزندان ابابكر) و طلحه (پسر عمويش) اقدام به قيام بر ضد عثمان و كشتن او كردند;

پس از مرگ عمر، رابطه عايشه و حفصه بسيار بد شد تا جايى كه از يكديگر جدا شدند و تا زمان مرگ حفصه نيز كارشان به صلح نگراييد(155);

پس از مرگ ابابكر، ارتباط عايشه و امويان بسيار به وخامت گراييد و با ترور محمد بن ابى ابكر توسط عمروبن عاص و معاويه شدت يافت به طورى كه عايشه در پى هر نمازش اين دو تن را نفرين مى كرد(156).

معاويه همانند عمر اقدام به جلب رضايت عايشه كرد(157); عمر آن قدر عايشه را ارج نهاد كه در زمان پدرش نيز به چنين منزلتى دست نيافته بود; زيرا سهميه اش از بيت المال را بر تمام مردان و زنان مسلمان افزون كرد و مقام صدور فتوا را به او داد. معاويه نيز عطاياى فراوانى به عايشه داد ولى پس از آن با ترور عبدالرحمان بن ابى بكر، دوباره عايشه را به خشم آورد(158).

وبالاخره پس از قيام عايشه بر ضد امويان ، معاويه او را در همان سال كه برادرش را كشته بود به قتل رسانيد(159).

پزشك ابابكر را چه كسى به قتل رسانيد؟

حكومت ها براى دست يابى به اهداف خود و پنهان داشتن كارهاى خود وسيله هاى مختلفى را به كار مى گيرند. پزشكان از بالاترين كسانى هستند كه براى ترورها از ايشان استفاده مى شود و به بيان ديگر مى توان گفت بالاترين شاهد براى كشف جرايم نيز همين پزشكان مى باشند.

به همين سبب دوستان قربانيان و حكومت هاى پيشين، اقدام به قتل اين طبيبان مى كنند، براى مثال، در تاريخ پزشكان مى خوانيم كه پزشك پس از آن كه امام حسن(عليه السلام) را معاينه كرد گفت: «جگر اين مرد از زهر پاره پاره شده است».(160)

دوستان عبدالرحمان بن خالد بن وليد اقدام به قتل ابن اثال نصرانى (پزشك) كردند كه به دستور معاويه عبدالرحمان را كشته بود(161); پزشك نصرانى در زمان هارون الرشيد نيز پس از مشاهده جنازه مطهر امام موسى بن جعفر(عليه السلام)به مردم گزارش داد و خبر از كشته شدن آن حضرت به وسيله زهر داد... .

هم چنين جمال الدين افغانى بوسيله پزشكى كه سلطان عثمانى فرستاده بود كشته شد.

پس از آن كه ابابكر مسموم و بيمار شد(162)، حارث بن كلدة، پزشك مشهور عرب علت را دريافت; زيرا مردم از ابابكر پرسيدند كه آيا پزشك (حارث) را حاضر كنيم؟

گفت: او مرا معاينه كرده است.

گفتند: چه گفته است؟

گفت: گفته است هر كارى مى خواهم انجام بدهم.

زيرا اين مسموميت علاجى نداشته است; ابن كلده به ابوبكر گفت: «غذاى مسمومى را خورده اى كه يك سال تمام در سم ماند و ترا خواهد كشت

ابن كلده پزشك نيز از آن زهر خورد و مرد; دولت عمرى ابابكر را شبانه به خاك سپرد و وصيت نامه اى به دست عثمان برايش ترتيب داد.

عمر، گروه مخالف حكومت ابابكر از حزب قريش را معرفى كرد.

عمر گفته است: به خدا سوگند اگر از زيدبن خطاب و يارانش پيروى مى كردم، ابابكر به هيچ وجه شيرينى رياست را نمى چشيد. (163)

ظاهر اين سخن آن است كه برادرش و ياران او بر ضد رياست ابابكر تلاش مى كرده اند; ليكن او به نظرات اين گروه اشاره اى نكرده است كه آيا خواستار خلافت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) بوده اند يا خواهان حكم عمر؟!

عمر بن خطاب، خودش نيز از مخالفان حكومت ابابكر بود وى تصريح مى كند; واى بر شخص بى ارزش بنى تيم كه با ستمكارى بر من پيشى گرفت و مرا از آن دور كرد.(164)

به همين جهت، عمر جزء اولين گروهى كه با ابابكر بيعت كردند نبود بلكه بشيربن سعد و مغيرة بن شعبه و اُسيدبن حضير و ابوعبيدة بن جرّاح، اولين بيعت كنندگان بودند!(165)

از اين بالاتر آن كه عمر در سقيفه دعوت به بيعت با ابن جرّاح كرد ولى ابن جراح اين كار را زشت شمرد و نپذيرفت. عمر در سقيفه به ابن جرّاح گفت: دستت را بگشا تا با تو بيعت كنيم. اوگفت: اى عمر! از ابتداى اسلامت نديده بودم خلاف كنى؟ آيا با وجود صديق (ابابكر) مى خواهى با من بيعت كنى؟!(166)

عمر گمان مى كرد اگر رياست را به ابن جرّاح پيشنهاد كند و از ابابكر كناره جويد، ابن جرّاح از او سپاسگزارى مى كند و آنرا به خود عمر مى دهد ليكن اين تلاش ناكام ماند وبالاخره كينه خود را نسبت به ابن جرّاح آشكار كرد و او را از حكومت شام بر كنار كرد و معاويه را به جايش گماشت(167).

اشعث بن قيس نيز با رياست ابابكر مخالف بود; وى به عمر گفت: به خدا سوگند تنها بدان سبب با تو مخالفت كردم كه ابابكر بر تو پيشى گرفت و تو از او در مقام دولت عقبتر هستى.(168)

دو توطئه چينى از جانب اشعث

اشعث بن قيس بن معدى كرب، رئيس قبيله كِنده أهل يمن، و از سركشان عرب، مردى حيله گر و از سركشان بود. محمد بن شهاب زهرى جريان اسلام آوردن او را بازگو كرده مى نويسد:

اشعث با بيش از ده تن از سواران قبيله كنده در مسجد نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مشرّف شد. آنان خود را به زيبايى آراسته بودند.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به ايشان فرمودند: آيا مسلمان نشده ايد؟!

عرض كردند: چرا.

فرمود: پس اين چه وضعيتى است كه داريد؟

آنان زيور آلات را افكندند، و هنگامى كه قصد بازگشت داشتند ده اوقيه به ايشان عطا فرمود و به اشعث دوازده اوقيه بخشيد.(169)

در مورد ارتداد اين ها از اسلام، دو روايت است:

1 ـ فرماندار حضرموت،زيادبن لبيد، بچه شتر ماده اى را كه بزرگ كوهان و از بهترين شترها به حساب مى آمد فراز آن يك جوان كنده بود نگرفت و وقتى كه آن را وارد شتران زكات كرد و بر آن علامت نهاد، آن نوجوان ناراحت شده و نزد حارثة بن سرقة بن معدى كرب رفت و دادخواهى كرد و گفت فلان شترم را به عنوان زكات برداشته اند ترا به خدا سوگند مى دهم به خاطر خويشاوندى كه با هم داريم آن را باز پس گيرى; زيرا آن شتر را از همه شترانم بيشتر دوست مى دارم. حارثه با آن نو جوان نزد زياد رفت و از وى درخواست كرد آن شتر را باز گرداند و شترى جاى آن بگيرد ولى زياد نپذيرفت. اين كار زياد باعث شد كه قبيله بنى معدى كرب مرتد شوند حارثة بن سراقه كندى گفت:

تا هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در بين ما بود از او اطاعت كرديم، حالا اى بندگان خدا! ابوبكر چه حقى دارد؟(170)

مسلمانان به محاصره قلعه آنان شتافته و مردان را كشتند و زنان را اسير كرده و اموالشان را به غنيمت بردند، در اين حال، اشعث بن قيس پايين آمد و درخواست امان براى خود و مال خود را كرد و مسلمانان نيز به او امان دادند و وى را نزد ابابكر بردند.

اشعث از ابى بكر درخواست كرد تا بر او منّت نهد و خواهرش ام فروه را به عقد او درآورد و ابوبكر نيز چنين كرد. مسلم بن صبيح سكونى در اين مورد سرود:

اشعث، با نيرنگ به اربابش پاداش داد; او برادرانى دارد كه همانند اويند. چنين كسى ديگر امين نيست، چون به شما نيرنگ زده است.(171)

ابن سعد مى گويد: اشعث بن قيس كسى است كه رهبرى قبيله كنده را به عهده داشت و آنان را مرتد كرد.

امرؤالقيس به او گفت: گمان مى كند كارگزار رسول خدا ترا رها كرد كه به كفر برگردى؟!

اشعث پاسخ داد: كدام كارگزار؟

امرؤالقيس گفت: زيادبن وليد.

اشعث خنده تمسخر آميزى كرد و گفت: آيا زياد مى خواهد او را اجير خود كنم؟!

امرؤالقيس گفت: به زودى خواهى ديد.(172)

در زمانى كه اشعث مرتد شده بود، براى پيامبر دروغين سجاح دختر حارث تميمى كه با پيامبر دروغين ديگر مسيلمه كذاب ازدواج كرد)(173) تبليغ مى كرد، و به همين جهت وقتى اشعث از زياد تقاضاى امان كرد، زياد پاسخ داد: به هيچ وجه ترا امان نمى دهم; سر كرده ارتداد قبيله كنده تو هستى كه باعث شورش آن ها شدى. بالاخره زياد و اشعث توافق كردند كه اشعث قلعه را بگشايد به شرط آن كه او را نزد ابابكر ببرند تا درباره اش تصميم بگيرد.(174)

پس از آن كه ابوبكر اشعث را بخشيد و خواهرش را به عقد او درآورد، با ابوبكر نيز نيرنگ كرد; زيرا عمر مى گويد:

به اشعث گفتم: اى دشمن خدا! پس از مسلمان شدن كافر شدى و مرتدّ گشتى؟

اشعث به گونه اى در من نگريست كه فهميدم مى خواهد سخنى را پنهانى با من مطرح كند. پس از اين ماجرا مرا در كوچه هاى مدينه ديد و گفت: اين حرف را تو زده اى؟!

گفتم: آرى اى دشمن خدا; بدتر از اين را هم مى گويم.

گفت: پاداش خوبى به من نداده اى.

گفتم: چرا پاداش خوب از من مى خواهى؟

گفت: من از اين مرد (ابابكر) پيروى نكردم; به خدا سوگند تنها دليلم براى مخالفت با او پيش افتادنش بر تو بود و اين كه تو با او مخالفت كردى; اگر هم تو با او دوست و همراه مى بودى من با تو مخالفت نمى كردم.

گفتم: همين طور است; حالا چه دستور مى دهى؟

گفت: حالا وقت دستور دادن نيست، بلكه وقت صبر و بردبارى است.

اشعث رفت و من نيز رفتم.

اشعث، زبرقان بن بدر را ديد و ماجراى من و خودش را بازگو كرد و اين ماجرا بگوش ابابكر رسيد، و ابوبكر كسى را فرستاد و مرا به شدت سرزنش  كرد.(175)

اين ماجرا ثابت مى كند كه درگيرى بر سر رياست بين ابابكر و عمر با شروع رياست ابابكر آغاز شد; چرا كه ارتداد اشعث و قبيله كنده در ابتداى سلطنت ابو بكر رخ داد.

در ماجراى اخير ابابكر فهميد كه براى بار دوّم از اشعث فريب خورده است.

به همين جهت پيش از وفاتش گفت: اى كاش وقتى اشعث را اسير كرده و نزد من آورده بودند او را مى كشتم و خجالت نمى كشيدم; زيرا من از او شنيدم و ديدم كه به انجام هر ستم و بدى كمك مى كند.(176)

نيرنگ اشعث بن قيس نسبت به ابابكر براى بار دوم موجب شد تا جزو حزب عمر و عثمان شود و به مقصود خود نيز دست يابد، زيرا از طرف عثمان به عنوان فرمان دار آذربايجان(177) انتخاب شد با آن كه ابابكر به او هيچ پستى نداده بود.

از كارهايى كه اشعث بر ضد اميرمؤمنان حضرت على بن ابيطالب(عليه السلام)انجام داد مى توان موارد زير را برشمرد:

1 ـ وادار كردن آن حضرت به پذيرش حكميّت در جنگ صفّين;(178)

2 ـ شركت در كودتا بر ضد آن حضرت كه منجر به شهادت آن امام عزيز شد;(179)

3 ـ دخترش جعده، حضرت امام حسن بن على(عليه السلام) را مسموم كرد و موجب شهادت آن امام عزيز شد...(180)

از لابلاى اعترافات عمر در مى يابيم كه اشعث بن قيس اولين كسى بوده است كه عمر را دعوت به كودتا بر ضد ابابكر كرد، و اين فراخوانى در همان ابتداى سلطنت ابابكر رخ داد.

اشعث اسلام آورد و سپس مرتد شد و نيز فتنه اى برانگيخت تا ابابكر بركنار و كشته شود. هم چنين در جريان حكميّت در جنگ صفين شركت فعال داشت و در كودتاى ناجوانمردانه بر ضد امام على(عليه السلام) نيز سهم به سزايى ايفا كرد و كارهايش همانند شيوه خيانت و حيله گرى هاى حزب قرشى بود.

درمورد جريان ترور امام على(عليه السلام) مى خوانيم:

آن حضرت هنگام طلوع فجر روز جمعه 19 رمضان به دست عبدالرحمان بن ملجم مرادى ترور شد و به شهادت رسيد; وردان بن مجالد (از قبيله تيم الرباب)، شبيب بن بجره، اشعث بن قيس و نيز قطام دختر اَخضر، عبدالرحمان را يارى دادند. آن ملعون، با شمشيرى زهرآگين بر سر مبارك آن سرور كاينات فرود آورد و يك روز و اندى بيش نگذشت كه به شهادت رسيد. (181)

افراد حزب قريش دو دسته شدند

پس از رئيس شدن ابابكر، افراد حزب قرشى دو دسته شدند; برخى به يارى ابابكر پرداختند، همانند: عُتّاب بن اسيد اموى، خالد بن وليد مخزومى، عكرمة بن ابى جهل، ابو عبيدة بن جرّاح، مثنّى بن حارثه شيبانى، مُعاذ بن جبل، انس بن مالك، طلحة بن عبدالله و شرحبيل بن حسنه و برخى نيز عمر را تأييد مى كردند، همانند: عثمان بن عفّان، ابوسفيان و فرزندانش معاويه، يزيد و عتبه، وليد بن عقبة بن ابى معيط، سعيد بن عاص، ابوهريره، عبدالرحمان بن عوف، مغيرة بن شعبه، ابوموسى اشعرى، عمروبن عاص و عبدالرحمان بن ابى ربيعه (والى يمن از طرف عمر).

روايت كه حكايت از وصيت ابابكر در مورد جانشينى عمر مى كند از سوى عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف است كه هر دو با عمر هم پيمان شده بودند تا خلافت را بين خود دست به دست كنند به اين شكل كه ابتدا عمر، سپس عثمان و پس از او ابن عوف رئيس بشود.

به همين خاطر ابوهريره آن چه را در سرزنش و بدگويى ابابكر شنيده بود نقل مى كرد ولى در مورد عمر پنهان كارى مى كرد; براى مثال جريانى را نقل كرده است كه حاكى از رضايت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت به لعن و دشنام به ابابكر است; ابوهريره راويت مى كند:

مردى ابابكر را دشنام مى داد در حالى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نشسته بود و از اين كار شگفت زده شد و تبسم فرمود.(182)

ابوبكر، ابوهريره را رها كرده و هيچ پستى در دستگاه حكومتى اش به وى نداد. ولى انس بن مالك را والى بحرين كرد. ابوهريره از او جدا شد، و جرياناتى را كه به زودى بيان مى شود فاش كرد.(183)

وقتى عمر به رياست رسيد انس را از حكومت بحرين بركنار كرد و ابوهريره را به جاى او گمارده. (184)

انس بن مالك جريانى را بازگو مى كند كه عثمان به عفان را رسوا مى سازد; در كتاب صراط المستقيم آمده است:

احمد در مسندش از انس نقل كرده است كه وقتى رقيه دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در اثر ضرب و شتم شوهرش عثمان، از دنيا رفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)عثمان را پنج مرتبه لعنت فرمود و بيان داشت:

كسى كه ديروز با كنيز همسرش نزديكى كرده است با ما همراه نشود. پس جماعتى برگشتند و عثمان به بهانه درد شكم برگشت.(185)

انس بن مالك نقل كرده است، كه ايشان ديده است كه عمر به زور ابابكر را بر روى منبر نشاند.(186)

ارتباط خالد بن وليد با عمر و عبدالرحمان نيز بسيار بد بود و تا هنگام ترور خالد در شام ادامه يافت(187).

اين حادث در واقع انقلابى دوم در پى انقلاب سقيفه به شمار مى رود; در سقيفه مقرر شده بود كه ابتدا ابوبكر، سپس عمر و پس از او ابن جرّاح رئيس باشند.

عبدالرحمان نقل كرده است كه ابوبكر به او گفته است: در مورد عمر برايم بگو.

گفتم: هر چه بخواهم بگويم خودت بهتر مى دانى.

گفت: با اين حال، خودت بگو.

گفتم: به خدا سوگند بهتر از آن است كه تو در باره او مى انديشى.

عثمان بن عفان نيز مى گويد: در مورد عمر به ابابكر گفتم: بارالها! آن چه من درباره او مى دانم اين است كه نهانش از آشكارش بهتر است و كسى بهتر از او در بين ما نيست.

ابوبكر نيز گفت: خدايت بيامرزد; به خدا سوگند اگر عمر را ترك كردم به جز تو به كسى ديگر نمى دهم.(188)

از اين روايت در مى يابيم كه ابابكر در مورد عمر به بدى مى انديشيده است و همانند گذشته نسبت به او خوش گمان نبوده است; به همين دليل است كه ابن عوف مى گويد: عمر بهتر از آن است كه تو مى انديشى.

و از روايت عثمان در مى يابيم كه عثمان با يك تير دو نشان زده است; زيرا ابتدا جانشينى عمر براى ابابكر را ثابت كرده است و سپس خلافت را براى خود از زبان ابابكر نقل كرده است. بدين سان، بدون آنكه نامى از ابا عبيده بياورد و او را از رياست بركنار نمود. اين در حالى است كه ابابكر، عتّاب بن اسيد و ابوعبيده را بر عمر و عثمان برترى مى داده است.(189)

عبدالرحمان بن عوف نقل مى كند كه ابوبكر در بيمارى نهايى اش گفت: من بهترين كسى را كه از شما مى شناختم براى خلافتتان معرفى كردم ولى هر يك از شما به دماغش باد كرده و مى خواهد خودش خليفه شود.

روايتى دروغين نيز از زبان انس بن مالك ـ كه با حكم ابابكر والى بحرين بود ـ در مورد وصيت ابابكر نسبت به خلافت عمر آورده اند:

... ابوبكر گفت: بدانيد كه من بسيار علاقمند بودم تا غنيمت هاى مسلمانان را به ايشان باز گردانم; پس هر چه نزد ماست برگيريد و به عمر برسانيد... بدين ترتيب دانستند كه عمر را جانشين خود كرده است...(190)

اين روايت دروغ است، در حقيقت، انس هنگام مرگ ابابكر در مدينه نبود، بلكه فرماندار بحرين بود و از جانب ابابكر در آن جا به سر مى برد.

پس از مرگ ابابكر و رئيس شدن عمر، عمر كسى را فرستاد تا اموال و دارايى هايى را كه انس براى خود گرد آورده بود از وى بستاند و او را بدين سان از حكومت بحرين بركنار كرد (191)و اباهريره را به جايش گماشت.

يكى ديگر از دليل هاى تقسيم شدن حزب قريش به دو جناح مخالف نيز درگيرى شرحبيل بن حسنه با عمرو بن عاص است.(192)


  [129] به كتاب نظريات الخليفتين، نويسنده، ج 2، ص 273 ـ 280 در شروط (الولاة وادارتهم)، ترجمه خالد مراجعه كنيد.

[130] مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 10، ص 290، و اين مطلب را ابن شهاب زهرى يادآورى كرده.

[131] همان.

[132] مختصر تاريخ دمشق، اين عساكر، ج 10، ص 290، اسد الغابة، ابن اثير، ج 2، ص 513،

[133] همان; تهذيب الكمال، ج 2، ص 188.

[134] اسد الغابة، ابن اثير، ج 5، ص 60; ص 205; الاصايه، ج 3، ص 361.

[135] تاريخ الطبرى، ج 3، ص 165.

[136] العثمانية، ص 21.

[137] مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 10، ص 290، اسد الغابة، ابن اثير، ج 2، ص 513.

[138] سفير دوم قريش به پادشاه حبشه بود، جهت برگرداندن مسلمين به مكه تا آنها را به قتل برسانند، و عمر ايشان را به ولايت يمن منصوب كرد.

[139] طبقات ابن سعد، ج 7، ص 397; تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 95.

[140] مختصر التاريخ، ابن عساكر، 5/73، تاريخ الاسلام، الذهبى 121، تاريخ خليفه 123.

[141] تاريخ الطبرى، ج 2، ص 217; مرآة اليافعى، ج 1، ص 140.

[142] طبقات، 3/207; ابوبكر دومين كسى است كه بعد از فاطمه دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) شبانه دفن شد.

[143] تاريخ ابى زرعه دمشقى، ص 34; تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 222; تاريخ طبرى، ج 2، ص 622; الكامل فى التاريخ، ج 2،/418، 419، الطبقات 3/207، 208.

[144] الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 207.

[145] همان.

[146] المنتظم، ج 4، ص 130.

[147] الطبقات الكبرى، ابن سعد 3/207 ط: صادر، بيروت.

[148] تاريخ طبرى، حوادث سال 13 هجرى ، ج 4; الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 2، ص 204; كنزالعمال، ج 18، ص 118، كتاب الموت.

[149] البداية والنهاية، ابن كثير، ج 7، ص 59.

[150] شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 29.

[151] البداية والنهايه، ابن كثير، ج 7، ص 105.

[152] الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 265.

[153] تاريخ طبرى، حوداث سال 13، ج 4; الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 1، ص 204; كنزالعمال، ج 18، ص 118، كتاب الموت.

[154] تاريخ طبرى، ج 5، ص 17; الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 54; المعارف، بن قتيبه، ص 175، طبقات ابن سعد، ج 8، ص 462.

[155] المعارف، ابن قتيبه، ص 550.

[156] تاريخ طبرى، ج 5، ص 105، حوادث سال 38 هجرى، الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج2، ص413، حوادث سال 38 هجرى; البدايه والنهايه، ابن كثير، ج 7، ص 349; شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 88، خطبه 66.

[157] سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 187; المستدرك، حاكم، ج 2، ص 13; الطبقات الكبرى، ابن سعد، بيروت چاپ صادر، ج 8، ص 67.

[158] تاريخ اليعقوبي 3/153.

[159] حلية ابى نعيم 2/47، المستدرك 4/13.

[160] تاريخ دمشق، ج 12، ص 59 در ترجمه امام حسن(عليه السلام) .

[] اسدالغابه، ج 3، ص 440; الاستيعاب، ص 830، نسب قريش، ص 327.

[162] 161الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 198; مختصر تاريخ دمشق ابن عساكر، ج 13، ص 118.

[163]  شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج 2، ص 31 ـ 34; الشافى، مرتضى، ص 241 ـ 344.

[164] همان.

[165] الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 181.

[166] الطبقات ابن سعد، ج 3، ص 181، انساب الاشراف، ج 1، ص 579.

[167] تاريخ طبرى، ج 3، بيروت چاپ اعلمى، ج 3، ص 165.

[168] همان.

[169] مختصر تاريخ، ابن عساكر، ج 4، ص 408.

[170] مختصر تاريخ، ابن عساكر، ج 4، ص 411.

[171] معجم البلدان، ج 5، ص 272; مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 4، ص 412.

[172] همان.

[173] تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 129.

[174] مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 4، ص 413; واقدى گفت: اين مطلب بيشتر نزد اصحاب ما ثابت شده تر است.

[175] شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج 2، ص 31 ـ 34; المسترشد، محمد بن جرير طبرى، الشافى، مرتضى، ص 241 ـ 244.

[176] الامامه والسياسة، ابن قتيبه، ص 18; مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 13، ص 122; تاريخ المسعودى، ج 2، ص 302.

[177] اسدالغابه، ابن اثير، ج 1، ص 118.

[178] همان.

[179] با عبدالله بن ملجم.

[180] اسدالغابة، ابن اثير، ج 1، ص 118.

[181] المناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 92.

[182] مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 436.

[183] مختصر التاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 5، ص 66 ـ 73.

[184] همان.

[185] الصراط المستقيم، ج 3، باب 12، ص 34.

[186] المغازى النبوية، ابن شهاب زهرى، چاپ دارالفكر سال 1401 هجرى، 1981 ميلادى، ص 133.

[187] اسدالغابه ،ابن اثير، ج 2، ص 110; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 95; طبقات ابن سعد، ج 7، ص 397.

[188] مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 13، ص 119.

[189] همان، ج 13، ص 122.

[190] همان، ص 124.

[191] همان، ج 5، ص 73.

[192] همان، ج 10، ص 290; تهذيب الكمال، المزى ، ج 2، ص 188.

 

 

-----------[H1] ------------------ تااین جا مطالعه شد

 

خالد بن وليد ، خالد بن وليد بن مُغيرةبن عبداللّه بن عمر/ عُمَيْربن مَخزوم قرشى مخزومى، از سرداران مشهور صدر اسلام. كنيه اش ابوسليمان (ابن سعد، ج 7، ص 394؛ مصعببن عبداللّه، ص320؛ ابن عبدالبرّ، ج 2، ص 427) و به روايتى ابوالوليد (ابن عبدالبرّ، همانجا) از بنى مخزوم*، يكى از تيرههاى بزرگ و مهم قبيله قريش، بود كه با بنى هاشم* رقابت مى كردند (رجوع کنید به شلبى، ص20ـ24).

هرچند مورخان تاريخ تولد خالد را ذكر نكردهاند، اما باتوجه به تاريخ وفات و سن وى در هنگام مرگ (رجوع کنید به ادامه مقاله) مى توان حدس زد كه او در حدود 26 سال پيش از مبعث پيامبر اسلام (584م)، در مكه متولد شده است. پدرش، وليدبن مغيره*، از اشراف و بزرگان قريش محسوب مى شد (ابوالفرج اصفهانى، ج 16، ص 194) و مادرش، عَصْماء (لُبابه صغرا يا كبرا)، دختر حارثبن حَرْب (يا حَزْن/ حَزْم) است كه نسبش به قبيله قَيْس عيلان بن مُضَر مى رسد (ابن سعد، همانجا؛ مصعب بن عبداللّه، ص 322؛ خليفةبن خياط، 1414، ص 51؛ ابن عساكر، ج 16، ص 220). از مشهورترين عموهاى وليد يكى ابواُمَيّةبن مغيره بود كه گفته شده است اختلاف قبايل قريش را درباره چگونگى گذاشتن حجرالاسود به هنگام بازسازى كعبه، با پيشنهاد تعيين داور حل كرد و گفت قريش نخستين كسى را كه از در مسجد وارد شود، حَكَم قرار دهند (ابن هشام، ج 1، ص 209) و ديگرى، هشام بن مُغيره كه از اشراف قريش و فرمانده بنى مخزوم در جنگ فِجار بود. با مرگ وى، قريشيان سه سال بازار برپا نكردند و مرگ وى را مبدأ تاريخ خود قرار دادند (ابن قدامه، ص 355؛ شلبى، ص 26). ميمونه دختر حارث (همسر پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلم) و لُبابه امّ الفضل (همسر عباس بن عبدالمطلب و مادربزرگ خلفاى عباسى)، خاله هاى خالد بودند (ابنقتيبه، 1960، ص 267).

خالد در جاهليت جزو اشراف قريش و از سلحشوران آنها بود و مسئوليت تدارك سپاه و سركردگى سواران قريش را در جنگ برعهده داشت (ابن حبيب، 1384، ص 528؛ ابن عبدربّه، ج 3، ص 278؛ ابنعبدالبرّ، همانجا). او در سال دوم هجرى در جنگ بدر*، بر ضد مسلمانان شركت كرد (ابن سعد، همانجا؛ قس ابن قتيبه، همانجا، كه منكر شركت خالد در اين جنگ شده است) و به گفته واقدى (1966، ج 1، ص130)، اسير شد. در سال سوم در جنگ اُحُد*، سركرده سواران جناح راست قريش بود و براثر خطايى كه چند تن از افراد سپاه اسلام در مراقبت از راه ورود دشمن مرتكب شدند، وى توانست مسلمانان را شكست دهد (رجوع کنید به ابناسحاق، ص 305؛ واقدى، 1966، ج 1، ص220، 229، 232، 275، 283؛ ابن هشام، ج 3، ص70، 91؛ قس ابن قتيبه، همانجا). او در سال پنجم، در نبرد خندق* يا احزاب نيز شركت كرد و جزو كسانى بود كه قصد داشت از خندق عبور كند ولى موفق نشد (واقدى، 1966، ج 2، ص 465ـ466، 470، 472ـ473، 490؛ قس ابن قتيبه، همانجا).

در شوال سال ششم، به قولى خالد در رأس دويست سوار از مشركان قريش، براى جلوگيرى از حركت پيامبر براى اداى مناسك حج، از مكه به محل كُراع الغَميم رفت (واقدى، 1966، ج 2، ص 579ـ582؛ ابنهشام، ج 3، ص 322ـ323). در سال هفتم كه پيامبر و مسلمانان براى اداى عمرةالقضاء روانه مكه شدند، خالد چنان از اسلام و مسلمانان نفرت داشت كه شهر را ترك كرد (واقدى، 1966، ج 2، ص 746؛ مصعب بن عبداللّه، ص 324).

مورخان درباره تاريخ اسلام آوردن خالد آراى متفاوتى داشته اند، به نحوى كه برخى اسلام آوردنش را در سال پنجم، پس از غزوه بنى قُرَيظه*، يا در فاصله زمانى ميان صلح حديبيه* (ذيقعده سال ششم) و فتح خيبر* (محرّم سال هفتم؛ رجوع کنید به خليفةبن خياط، 1415، ص40؛ ابن عبدالبرّ، همانجا؛ ابن اثير، ج 2، ص 109) يا در سال هفتم بعد از فتح خيبر (ابن حجر عسقلانى، 1412، ج 2، ص 251) دانسته اند، اما بنابر مشهور، او در اول صفر سال هشتم، پيش از فتح مكه، اسلام آورد (واقدى، 1966، ج 2، ص 661؛ ابن هشام، ج 3، ص290ـ291؛ ابن سعد، ج 4، ص 252).

خالد پس از چند ماه از اسلام آوردنش، در جنگ مؤته* در جمادىالاولى سال هشتم شركت كرد كه پس از شهيد شدن سران سپاه اسلام، او فرماندهى را برعهده گرفت و باقيمانده سپاه را به مدينه بازگرداند (رجوع کنید به واقدى، 1966، ج 2، ص 761ـ765؛ ابنهشام، ج 4، ص 19ـ22، 25). او بعدها مى گفت در اين نبرد نُه شمشير در دستش شكسته بود (ابنسعد، ج 4، ص 253؛ قس ابناثير، ج 2، ص:110 هفت شمشير). گفته شده است كه پس از نبرد مؤته، خالد به سيفاللّه ملقب شد و در برخى روايات نقل شده است كه اين لقب را پيامبر به وى اعطا كرد (رجوع کنید به ابنسعد، ج 7، ص 395؛ مصعببن عبداللّه، ص320؛ بخارى، ج 3، جزء2، قسم 1، ص 136).

در 20 رمضان سال هشتم و به هنگام فتح مكه، خالد به فرمان پيامبر در رأس گروهى از سواران، از ناحيه ليط در جنوب مكه به سوى اين شهر حركت كرد، اما با برخى از مشركان قريش در خَنْدَمه درگير شد و عدهاى از آنان را كشت و وقتى وارد مكه شد، نزد پيامبر رفت و اقدام خود را توجيه كرد (واقدى، 1966، ج 2، ص 819، 825 ـ826، 838 ـ 839؛ ابنهشام، ج 4، ص 49ـ 50) و آنگاه كه پيامبر وارد كعبه شد، او كنار درِ كعبه ايستاد و اجازه نداد كسى وارد آن شود (ازرقى، ج 1، ص 267). پس از فتح مكه، خالدبن وليد در رأس گروهى سوار، به فرمان پيامبر اكرم، به بَطن نخله رفت و بت معروف العُزَّى، بزرگترين بت قريش، را از بين برد (ابنكلبى، ص 24ـ27؛ واقدى، 1966، ج 1، ص 6، قس ج 3، ص 873 ـ 874؛ ابنهشام، ج 4، ص 79).

در اوايل شوال سال هشتم، پيامبر اكرم خالدبن وليد را در رأس گروهى 350 نفره از مهاجران و انصار و بنى سُلَيم به سوى بنى جَذِيْمه، در اطراف مكه، فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. با وجود اينكه بنى جَذيمه مسلمانى خود را اعلام و اسلحه خود را تسليم كردند، اما خالد دستور داد عدهاى از آنان را گردن زدند كه چون پيامبر مطّلع شد، از كار خالد تبرى جست و حضرت على عليهالسلام را فرستاد تا ديه كشته شدگان را بپردازد. عبدالرحمان بن عوف اين اقدام خالد را صرفاً براى انتقام خون عمويش، فاكه بن مغيره، دانسته است (واقدى، 1966، ج 3، ص 875ـ882؛ ابنهشام، ج 4، ص70ـ74؛ ابنحبيب، 1384، ص 248، 252، 259ـ260).

در سال هشتم، هنگامى كه پيامبر براى جنگ با قبيله مشرك هوازن از مكه راهى غزوه حنين* شد، خالد با سواران بنى سُلَيم در مقدمه سپاه حركت مى كرد، اما در جنگ جزو فراريان بود. گفتهاند كه بعداً بازگشت و در نبرد شركت كرد و زخمهايى برداشت و عدهاى از جمله يك زن را كشت. آنگاه پيامبر وى را از قتل كودكان، زنان و بردگان منع كرد (رجوع کنید به ابنهشام، ج 4، ص100؛ ابوالفرج اصفهانى، ج 16، ص 195). خالد همچنين هنگام حركت پيامبر به سوى طائف براى نبرد با قبيله ثقيف* (سال هشتم) در مقدمه سپاه پيامبر بود (واقدى، 1966، ج 3، ص 923).

در رجب سال نهم، پيامبر هنگام اقامت در تبوك*، خالد را در رأس گروهى با 420 سوار به سوى أُكَيْدِربن عبدالملك، حاكم مسيحى دَوْمَةُ الْجَنْدَل، فرستاد كه پس از نبرد كوتاهى وى را اسير و بعد با او صلح كرد (واقدى، 1966، ج 3، ص 1025ـ 1030؛ ابنهشام، ج 4، ص 169ـ170).

در ربيع الآخر يا جمادىالاولى سال دهم، پيامبر خالد را با چهارصد نفر به سوى بنى حارث/ بَلْحارث بن كعب در نجران فرستاد و آنان را به اسلام دعوت كرد (واقدى، 1966، ج 3، ص 883 ـ 884؛ ابنهشام، ج 4، ص 239ـ240؛ طبرى، ج 3، ص 126ـ 128). در اين سال، پيامبر خالد را به يمن فرستاد تا مردم آنجا را نيز به اسلام دعوت كند. او شش ماه در يمن به دعوت پرداخت ولى كسى به دعوت وى پاسخ مثبت نداد و در پى آن پيامبر، على عليه السلام را به يمن روانه كرد و فرمود تا خالد را بازگرداند (طبرى، ج 3، ص 131ـ132؛ قس ابن هشام، ج 4، ص290ـ291).

به گفته واقدى (1966، ج 3، ص 884)، خالد در حجةالوداع* حضور داشت و پس از رحلت پيامبر در شمار حاميان ابوبكر قرار گرفت (زبيربن بكّار، ص 581) و به همين سبب نزد او جايگاه والايى داشت و همواره تحت حمايت وى بود (مصعببن عبداللّه، ص320).

در جنگهاى ردّه*، ابوبكر به خالد دستور داد نخست به سوى قبيله طَىّ/ طيْىء در اكناف، سپس به سوى طُلَيْحةبن خُوَيْلِد اسدى در بُزاخه* و بعد به سوى مالكبن نُوَيْره در بُطاح برود و چنانچه آنان به اسلام بازنگشتند، با آنان بجنگد (واقدى، 1990، ص 69ـ70؛ طبرى، ج 3، ص 249، 253ـ255). بعداً ابوبكر از فرستادن خالد به بُزاخه ابراز تأسف كرد (يعقوبى، ج 2، ص 137). خالد در نبرد سختى طليحه را كه مدعى نبوت بود، شكست داد و يارانش را به شدت سركوب كرد (رجوع کنید به واقدى، 1990، ص 81 ـ94؛ نيز رجوع کنید به طليحةبن خويلد*). سپس، با آنكه مالكبن نويره و قبيله او و بنى تميم مسلمان بودند، خالد آنان را اسير كرد و بعد دستور داد مالك بن نويره و افراد قبيلهاش را كشتند و همسرش را تصرف كرد (واقدى، 1990، ص 103ـ107؛ خليفةبن خياط، 1415، ص 53؛ طبرى، ج 3، ص 276ـ278).

اين كار زشت خالد كه برخى از مورخان سعى كرده اند آن را توجيه كنند يا دستكم آن را ناديده بگيرند (براى نمونه رجوع کنید به هيكل، ص 153ـ163؛ عقاد، ص 78ـ80)، باعث خشم عدهاى از مسلمانان از جمله پسردايىاش، عمر، شد و از ابوبكر خواستند وى را مجازات كند، اما خليفه نپذيرفت و اعلام كرد كه خالد خطا كرده است. ازاينرو وقتى خالد به مدينه رفت، عذرش را پذيرفت (ابن سلام جمحى، سفر1، ص 204، 208؛ خليفةبن خياط، 1415، ص 53ـ54؛ يعقوبى، ج 2، ص 139؛ طبرى، ج 3، ص 278ـ280؛ براى نقد اين رفتار خالد و نقد دفاع خليفه از او رجوع کنید به شرفالدين، ج 2، ص 99ـ119).

در اواخر سال 11، خالد راهى يمامه شد و در جايى به نام عقرباء، با مسيلمه كذّاب* (ديگر مدعى نبوت) و يارانش كه از قبيله بنى حنيفه بودند، جنگيد. مسيلمه كشته و فتنه او سركوب شد (رجوع کنید به واقدى، 1990، ص 112ـ146؛ نيز رجوع کنید به مسيلمه كذّاب). پس از آن، خالدبن وليد فريب مُجَّاعَةبن مُرارَه حنفى را خورد و با او صلح كرد (بلاذرى، 1413، ص 90). سپس، با دختر وى ازدواج كرد كه ابوبكر از اين بابت او را سرزنش و توبيخ كرد (يعقوبى، ج 2، ص 131؛ ابناعثم كوفى، ج 1، ص 36ـ37).

در اواخر سال 11 يا در محرّم 12، خالد به فرمان ابوبكر براى فتح ايران از يمامه راهى عراق شد (واقدى، 1990، ص 218ـ221). مورخان درباره تاريخ و چگونگى حركت و مسير خالد و تعداد و ترتيب جنگهاى وى در عراق اختلافنظر دارند (براى اطلاع كامل از اين اختلافنظرها و رواياتهاى مختلف رجوع کنید به هاشمى، 1373، ص 57 ـ90؛ همو، 1374، ص231ـ 269؛ همو، 1375، ص 46ـ83).

خالد طبق دستور ابوبكر از أبُلَّه (در مشرق بصره، كنار دجله) شروع كرد و با سپاه خود در جاهايى از عراق، از جمله مَذار، وَلَجه، اُلّيْس (نَهر الدَم) و أَمْغيشيا فتوحاتى كرد (رجوع کنید به طبرى، ج 3، ص 351ـ358؛ براى روايات ديگر درباره فتوح خالد رجوع کنید به ابويوسف، ص 28، 142؛ خليفةبن خياط، 1415، ص 61ـ62، 69؛ بلاذرى، 1413، ص 241ـ242، 340). او در سال 12 پس از فتح حيره*، پايتخت ملوك لَخمى، شهرهاى مهم ديگرى از سواد عراق را به جنگ يا صلح گشود (رجوع کنید به ابويوسف، ص 28، 142ـ147؛ ابنآدم، ص 52؛ بلاذرى، 1413، ص243ـ 248؛ دينورى، ص 111ـ112؛ طبرى، ج 3، ص343ـ 346، 376ـ384).

خالد در 25 ذيقعده سال 12، هنگام بازگشت به حيره، پنهانى از سپاهش جدا و راهى مكه شد و مناسك حج را بهجا آورد و با شتاب به نزد سپاهيانش در حيره بازگشت. ابوبكر او را به سبب اين كار سرزنش كرد (طبرى، ج 3، ص 384). پس از آن، خالد به دستور ابوبكر فرماندهى سپاه اسلام در عراق را به مُثَنّى بن حارثه سپرد و خود سريعآ با بخشى از سپاه براى كمك به سپاهيان مسلمان در شام راهى آن ناحيه شد و فرماندهى تمام سپاه در شام را به عهده گرفت (ازدى، ص 68ـ69؛ بسوى، ج 3، ص 291ـ292؛ طبرى، ج 3، ص 384، 393، 415؛ قس ابوزرعه دمشقى، ج 1، ص 172ـ173). مورخان شمار سپاهيان خالد را به اختلاف نوشتهاند (رجوع کنید به بلاذرى، 1413، ص:110 هشتصد، ششصد يا پانصد تن؛ ابوزرعه دمشقى، ج 1، ص :172 سه هزار تن؛ طبرى، ج 3، ص :408 با نيمى از سپاهيانش) و در اين مورد نيز درباره تاريخ و مسير حركت او اختلافنظر هست (رجوع کنید به هاشمى، شوال 1371، ص 394ـ407؛ همو، محرّم 1372، ص 542ـ558؛ همو، ربيعالآخر 1372، ص 45ـ60؛ همو، رجب 1372، ص 228ـ241).

به نظر بسيارى از مورخان، خالد و افرادش در ربيع الآخر يا ربيع الاول سال 13 از حيره و به قولى از عين التّمر حركت كردند و با به كارگيرى شيوه خاصى براى تأمين آب آشاميدنى مورد نياز سپاهيان و به راهنمايى رافعبن عُمَيْره طايى، راه طاقت فرساى باديةالشام را از ناحيه قَراقِر در مشرق تا ناحيه سُوى در مغرب در مدت پنج يا هشت روز طى كردند و خود را به اطراف شام رساندند (ابنحبيب، 1361، ص190؛ بلاذرى، 1413، ص110، 250؛ يعقوبى، ج 2، ص 133ـ134؛ طبرى، ج 3، ص 406ـ 409، 415ـ417).

خالد پس از فتح شهرهايى همچون دَوْمَةالجَنْدَل، تَدمُر، و مَرج راهط، در بُصرى به سپاهيان اسلام پيوست. سپس شهر بُصرى را محاصره كرد تا اينكه مردمانش تن به صلح دادند (ازدى، ص 81ـ82؛ بلاذرى، 1413، ص 111ـ113؛ طبرى، ج 3، ص 407، 417؛ ابناعثم كوفى، ج 1، ص 112ـ113).

هرچند مورخان درباره تاريخ دو جنگ سرنوشتساز أَجنادِين/ اَجنادِين و يَرموك اختلافنظر دارند (رجوع کنید به باشميل، ص 132ـ146)، بنا به دلايل و قراين مختلف، خالد به همراه ساير لشكرهاى مسلمانان در اطراف دمشق، براى كمك به لشكر عمروبن عاص در فلسطين و سركوبى روميان كه در اجنادين (از شهرهاى فلسطين) تجمع كرده بودند، روانه جنوب شد و در 18 يا 28 جمادىالاولى (و به قولى در 2 يا 28 جمادىالآخره) سال 13 به مصاف روميان رفت و آنها را به شدت شكست داد (رجوع کنید به ازدى، ص 84ـ93؛ بلاذرى، 1413، ص 113ـ 114؛ طبرى، ج 3، ص 417ـ419؛ هاشمى، 1371، ص 69ـ 102). پس از اين نبرد، خالد با سپاهيانش راهى شمال شام شد و در رجب سال 13 (يا 15 يا 16) روميان را در نبرد يرموك (در كنار رود يرموك) شكست داد (بلاذرى، 1413، ص 135ـ 137؛ يعقوبى، ج 2، ص 141؛ طبرى، ج 3، ص 441؛ ابناعثم كوفى، ج 1، ص 207).

در آغاز خلافت عمر (اواسط جمادىالآخره سال 13)، خالدبن وليد به دستور وى از فرماندهى كل سپاه اسلامى شام عزل گرديد و فرماندهى به ابوعبيده جراح سپرده شد (يعقوبى، ج 2، ص 139ـ140؛ طبرى، ج 3، ص 435ـ436، 441).

در اول محرّم سال 14 در نبرد مَرجالصُّفَّر، خالد مشاور و همراه ابوعبيده بود، در 16 محرّم در ناحيه شرقى دمشق اردو زد (بلاذرى، 1413، ص 118ـ121؛ ابناعثم كوفى، ج 1، ص 118ـ119؛ قدامةبن جعفر، ص 291ـ293) و در ماه رجب پس از مدتى محاصره شهر، از دروازه شرقى به جنگ و به روايتى با صلح وارد دمشق شد (ازدى، ص 104ـ105؛ خليفةبن خياط، 1415، ص 67ـ68؛ ابنقتيبه، 1960، ص 182؛ بلاذرى، 1413، ص120ـ124).

خالد در نبرد فَحْل (در اردن) كه در ذيحجه سال 14 يا رجب يا ذيقعده سال 13 روى داد، سپاه روميان را شكست داد (خليفةبن خياط، 1415، همانجا؛ بسوى، ج 3، ص 296؛ ابوزرعه دمشقى، ج 1، ص 171؛ طبرى، ج 3، ص 434ـ435، 441ـ443). او بعدآ (در سال 14 يا 15) به فرمان ابوعبيده، منطقه بعلبك و بقاع را فتح كرد و سپس همراه ابوعبيده شهر حِمص را محاصره نمود تا اينكه مردمانش خواهان صلح شدند (ازدى، ص 144ـ145؛ خليفةبن خياط، 1415، ص 68، 70؛ قس بلاذرى، 1413، ص 129ـ131).

ابوعبيده خالد را از حمص به قِنَّسرين فرستاد و او سپاه روميان را شكست داد و قنّسرين را محاصره و فتح و دژهاى شهر را ويران كرد (طبرى، ج 3، ص 601). براساس برخى روايات، خالد در فتح شهرهاى جزيره همچون نصيبين و آمِد شركت داشت (رجوع کنید به خليفةبن خياط، 1415، ص 77؛ همو، 1414، ص 583).

هنگامى كه عمر در سال 17 به شام رفت، از خالد دلجويى كرد و به روايتى وى را به امارت شهرهاى جزيره همچون رُها، حَرّان، رَقّه، تَلّمَوْزِن و آمِد گمارد و خالد يكسال در آن نواحى بود (يعقوبى، ج 2، ص 157). بنابه روايتى ديگر، خالد از سوى ابوعبيده حاكم قنّسرين بود و در اين زمان حملات متعددى به مناطق مرزى روميان در آسياى صغير كرد و غنايم بسيارى به دست آورد. چون عمر از بخششهاى خالدبن وليد از غنايم فتوحات اخير، به ويژه مبلغ كلانى كه به اَشعَث بن قَيْس داده بود، مطّلع شد، خشمگين گرديد و به ابوعبيده دستور داد خالد را عزل و بازخواست كند تا معلوم شود اين اموال را از كجا به دست آورده است. پس از آن، عمر نيمى از دارايى خالد را ضبط كرد (طبرى، ج 4، ص 66ـ67؛ قس يعقوبى، ج 2، ص 157: خالد استعفا كرد و به مدينه بازگشت).

خالد پس از بازجويى و اندكى تأمل از سوى ابوعبيده كه اكراه داشت خبر عزلش را به وى اطلاع دهد، به محل امارتش در قنّسرين بازگشت تا اينكه عمر شخصآ وى را عزل و به مدينه احضار كرد (ابن عساكر، ج 16، ص 266ـ268؛ صفدى، ج 13، ص 267).

خالد در مدينه نخست از عمر نزد صحابه شكايت كرد. سپس پيش عمر رفت كه پس از توضيح دادن منابع ثروتش و بازپسدادن بيستهزار (درهم؟) يا نيمى از مال خود خليفه از او دلجويى كرد (طبرى، ج 3، ص 437، ج 4، ص 68؛ ابنعساكر، ج 16، ص 266؛ ابنكثير، ج 4، جزء7، ص 118) و سپس دلايل عزل خالد را براى كارگزاران و مردم اعلام نمود (مصعببن عبداللّه، ص 321؛ ابنعساكر، ج 16، ص 268، 274ـ275؛ ابنحجر عسقلانى، 1412، ج 2، ص 256).

رواياتى حاكى از آن است كه خالد پس از استعفا يا بركنارى، به مدينه رفت، پس از چندى بيمار شد و در همانجا وفات يافت و عمر در تشييع جنازه اش شركت كرد (يعقوبى، ج 2، ص 157؛ ابنعساكر، ج 16، ص270؛ ذهبى، 1401ـ1409، ج 1، ص 381). بنابر روايت ديگرى كه مشهورتر است، خالد پس از معزول شدن، عمره به جا آورد. سپس در حمص در انزوا زيست. وى عمر را وصى خود قرار داد و سرانجام بنابه قول مشهورتر در سال 21 و به قولى 22 در آنجا درگذشت (رجوع کنید به ابن سعد، ج 7، ص 397؛ بلاذرى، 1413، ص 172ـ173؛ طبرى، ج 4، ص 144، 160؛ ابن كثير، ج 4، جزء7، ص 120) و در حومه شهر حِمْص* به خاك سپرده شد (ابن سعد، همانجا؛ بلاذرى، 1996ـ2000، ج 8، ص320؛ هروى، ص 8ـ9؛ ذهبى، 1401ـ1409، ج 1، ص 367). خالد هنگام مرگ شصت ساله بود (ذهبى، 1401ـ1409، همانجا؛ همو، 1417، حوادث 11ـ40ه .، ص 232).

گفته شده است از وى فقط اسب و سلاح و غلامى باقى ماند (ابن سعد، ج 7، ص 397ـ398؛ ابن عساكر، ج 16، ص 276ـ 277). گفته شده كه او هنگام مرگ مى گفت در صد نبرد شركت كرده است و جايى از بدنش نبود بر آن اثر زخم نباشد (واقدى، 1966، ج 3، ص 884؛ ابن قتيبه، 1985، ج 1، جزء1، ص 257؛ ابن قدامه، ص 346). پس از مرگ خالد، زنان بنى مخزوم برايش گريستند و براى سوكوارى گيسوان خود را بريدند و روى قبرش گذاشتند (ابوالفرج اصفهانى، ج 16، ص 196).

برخى مورخان خالدبن وليد را فرماندهى شجاع، بافراست، مهربان، خوشت دبير، باوقار و خوشيمن دانسته و با اين حال گفته اند وى قرآن را به سبب جهاد حفظ نبود (رجوع کنید به ازدى، ص 96، 99؛ مصعببن عبداللّه، ص320؛ ابن عساكر، ج 16، ص250؛ ذهبى، 1417، همانجا). با وجود اين، گفته شده است در ماجراى اخذ بيعت از على عليهالسلام براى خليفه اول، خالد از كسانى بود كه در اين اقدام مشاركت كرد (رجوع کنید به سُليم بن قيس هلالى، ص 386ـ 387؛ نيز رجوع کنید به ابن ابى الحديد، ج 2، ص 57).

همچنين طبق رواياتى در منابع متعدد شيعى، وى در برخى اقدامات مخفيانه بر ضد امام على عليه السلام عضويت داشت؛ و به همين دليل و نيز كارهاى ديگرش (رجوع کنید به موارد قبلى مقاله) به شدت مورد نكوهش بوده است (براى نمونه رجوع کنید به سليمبن قيس هلالى، ص 394؛ ابن شاذان، ص 155ـ158؛ ابن بابويه، ج 1، ص 191ـ192؛ كشى، ج 2، ص 695). خالد از لحاظ ظاهر شبيه ترين شخص به عمر بود (بسوى، ج 2، ص 36؛ بلاذرى، 1996ـ2000، ج 8، ص 321). وى احاديثى چند از پيامبر اكرم روايت كرده است (رجوع کنید به ابن حنبل، ج 4، ص 88ـ89؛ بسوى، ج 1، ص 312؛ ابن عساكر، ج 16، ص 216ـ219؛ ابن حجر عسقلانى، 1414، ج 2، ص 295ـ298). عبداللّه بن عباس، مِقدام بن مَعدى كَرَب و مالك بن حارث الاشتر از او روايت كردهاند (رجوع کنید به ابن ابى حاتم، ج 3، ص 356؛ ابن عساكر، ج 16، ص 216).

خالد در شام فرزندان بسيارى داشت كه از آنجمله مهاجر، عبداللّه، سليمان، و عبدالرحمان بودند كه همگى بر اثر طاعون در شام مردند و به روايتى، طاعون چهل تن از فرزندانش را كشت و نسلش ريشه كن و منقرض شد (مصعب بن عبداللّه، ص 324ـ325، 327ـ328؛ ابن قتيبه، 1960، ص 267؛ ابن حزم، ص 147ـ148). اما برخى مورخان معاصر اين نظر را نمى پذيرند و معتقدند كه از خالد نسل بسيار به جا مانده است (رجوع کنید به خالدى، ص 9؛ محمدسليمان طيب، ج 6، ص 446 به بعد).

منابع: ابن آدم، كتاب الخراج، چاپ احمد محمدشاكر، بيروت ?] 1347[، در موسوعةالخراج، بيروت: دارالمعرفة، 1399/1979؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره 1385ـ1387/ 1965ـ1967، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابنابى حاتم، كتاب الجرح و التعديل، حيدرآباد، دكن 1371ـ1373/ 1952ـ1953، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابناثير، اسدالغابة فى معرفة الصحابة، چاپ محمد ابراهيم بنا و محمد احمد عاشور، قاهره 1970ـ1973؛ ابناسحاق، سيرة ابناسحاق، چاپ محمد حميداللّه، قونيه 1401/1981؛ ابناعثم كوفى، كتاب الفتوح، چاپ على شيرى، بيروت 14114/1991؛ ابنبابويه، عللالشرايع، چاپ افست قم ]بىتا.[؛ نجف 1385ـ1386؛ ابنحبيب، كتاب المُحَبَّر، چاپ ايلزه ليشتن اشتتر، حيدرآباد، دكن 1361/1942، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ همو، كتاب المُنَمَّق فى اخبار قريش، چاپ خورشيد احمد فارق، حيدرآباد، دكن 1384/1964؛ ابنحجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابة، چاپ علىمحمد بجاوى، بيروت 1412/1992؛ همو، اطراف مسند الامام احمدبن حنبل، چاپ زهير ناصر، دمشق 1414/1993؛ ابنحزم، جمهرة انسابالعرب، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ] 1982[؛ ابنحنبل، مسندالامام احمدبن حنبل، ]قاهره[ 1313، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابنسعد (بيروت)؛ ابنسلام جمحى، طبقات فحول الشعراء، چاپ محمود محمد شاكر، جده ?] 1400/ 1980[؛ ابنشاذان، الايضاح، چاپ جلالالدين محدث ارموى، تهران 1363ش؛ ابنعبدالبرّ، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، چاپ علىمحمد بجاوى، بيروت 1412/1992؛ ابنعبدربّه، العقد الفريد، چاپ على شيرى، بيروت 1408ـ1411/ 1988ـ1990؛ ابنعساكر، تاريخ مدينة دمشق، چاپ على شيرى، بيروت 1415ـ1421/ 1995ـ2001؛ ابنقتيبه، عيونالاخبار، چاپ يوسفعلى طويل و مفيد محمد قميحه، بيروت ?] 1985[؛ همو، المعارف، چاپ ثروت عكاشه، قاهره 1960؛ ابنقدامه، التبيين فى انساب القرشيين، چاپ محمدنايف دليمى، بيروت 1408/1988؛ ابنكثير، البداية و النهاية، ج 4، چاپ احمد ابوملحم و ديگران، بيروت ]بىتا.[؛ ابنكلبى، كتاب الاصنام، چاپ احمد زكىپاشا، قاهره 1332/1914؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، قاهره 1355/1936؛ ابوالفرج اصفهانى؛ ابوزرعه دمشقى، تاريخ ابىزرعة الدمشقى، چاپ شكراللّه قوجانى، ]دمشق، بىتا.[؛ ابويوسف، كتاب الخراج،بيروت 1399/1979؛ محمدبن عبداللّه ازدى، تاريخ فتوحالشام، چاپ عبدالمنعم عبداللّه عامر، قاهره 1970؛ محمدبن عبداللّه ازرقى، اخبار مكة و ماجاء فيها من الآثار، چاپ رشدى صالح ملحس، بيروت 1403/1983؛ چاپ افست قم 1369ش؛ محمداحمد باشميل، حروب الاسلام فى الشام، بيروت 1404/1984؛ محمدبن اسماعيل بخارى، كتاب التاريخ الكبير، ]بيروت 1407/ 1986[؛ يعقوببن سفيان بسوى، كتاب المعرفة والتاريخ، چاپ اكرم ضياء عمرى، بغداد 1394ـ1396/ 1974ـ1976؛ احمدبن يحيى بلاذرى، انسابالاشراف، چاپ محمود فردوسعظم، دمشق 1996ـ 2000؛ همو، كتاب فتوح البلدان، چاپ دخويه، ليدن 1866، چاپ افست فرانكفورت 1413/ 1992؛ زهير صادق رضا خالدى، بنوخالد فى العراق و الوطن العربى، بغداد 1988؛ خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، چاپ مصطفى نجيب فوّاز و حكمت كشلى فوّاز، بيروت 1415/ 1995؛ همو، كتاب الطبقات، رواية موسىبن زكريا تسترى، چاپ سهيل زكار، بيروت 1414/1993؛ احمدبن داوود دينورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره 1960، چاپ افست قم 1368ش؛ محمدبن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفيات 11ـ40ه .، بيروت 1417/1997؛ همو، سير اعلامالنبلاء، چاپ شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت 1401ـ1409/ 1981ـ1988؛ زبيربن بكّار، الاخبار الموفقيّات، چاپ سامى مكىعانى، بغداد 1972؛ سليمبن قيس هلالى، كتاب سُليمبن قيس الهلالى، چاپ محمدباقر انصارى زنجانى، بيروت 1426/ 2005؛ عبدالحسين شرفالدين، موسوعة الامام السيد عبدالحسين شرفالدين، بيروت 1427/ 2006؛ ابوزيد شلبى، تاريخ سيفاللّه خالدبن الوليد البطل الفاتح، قاهره 1352/ 1933؛ صفدى؛ طبرى، تاريخ (بيروت)؛ عباس محمود عقاد، عبقرية خالد، قاهره 2005؛ قدامةبن جعفر، الخراج و صناعةالكتابة، چاپ محمدحسين زبيدى، بغداد 1981؛ محمدبن عمر كشى، اختيار معرفة الرجال، المعروف برجال الكشى، ]تلخيص [محمدبن حسن طوسى، تصحيح و تعليق محمدباقربن محمد ميرداماد، چاپ مهدى رجائى، قم 1404؛ محمد سليمان طيب، موسوعة القبائل العربية، قاهره 1421/ 2001؛ مصعببن عبداللّه، كتاب نسب قريش، چاپ لوى پرووانسال، قاهره 1953؛ محمدبن عمر واقدى، كتاب الردة، رواية احمدبن محمدبن اعثم كوفى، چاپ يحيى جبورى، بيروت 1410/ 1990؛ همو، كتاب المغازى، چاپ مارسدن جونز، لندن 1966؛ طه هاشمى، «خالدبن الوليد فى العراق»، مجلة المجمع العلمى العراقى، ج 3، ش 1 (1373)، ش 2 (1374)، ج 4، ش 1 (1375)؛ همو، «سفر خالدبن الوليد من العراق الى الشام»، مجلةالمجمع العلمى العربى، ج 27، ش 3 (شوال 1371)، ش 4 (محرّم 1372)، ج 28، ش 1 (ربيعالآخر 1372)، ش 2 (رجب 1372)؛ همو، «معركة اجنادين»، مجلة المجمع العلمى العراقى، ج 2، ش 2 (1371)؛ على بن ابى بكر هروى، كتاب الاشارات الى معرفة الزيارات، چاپ ژانين سوردل ـ تومين، دمشق 1953؛ محمدحسين هيكل، الصديق ابوبكر، ]قاهره [1362؛ يعقوبى، تاريخ.
/ ستار عودى 

منبع: بنياد دايرة المعارف اسلامي  

نظرات

ارسال نظر

ایمیل شما قابل مشاهده عموم نخواهد بود