امامت و رهبرى 1

Print Friendly and PDF

بسم  الله الرحمن الرحیم

امامت و رهبرى

معانى و مراتب امامت‏

بحث ما درباره امامت است. مى‏ د انيم كه در ميان ما شيعيان مسأله امامت اهميت فوق‏ العاده‏اى دارد و در ميان ساير فرق اسلامى آن قدر براى اين مسأله اهميت قائل نيستند. سرّ مطلب اين است كه مفهوم امامت در نزد شيعه با مفهوم امامت در نزد ساير فرق اسلامى متفاوت است. البته جهات مشتركى در كار هست ولى يك جهات اختصاصى هم در معتقَدات شيعه در باب امامت هست كه به همين جهت مسأله امامت اهميت فوق‏العاده‏اى پيدا مى ‏كند.

مثلًا ما شيعيان وقتى كه مى‏خواهيم اصول دين را بر طبق مذهب شيعه بيان كنيم مى‏گوييم اصول دين توحيد است و نبوت و عدل و امامت و معاد؛ امامت را جزء اصول دين مى‏شماريم. اهل تسنن هم قائل به نوعى امامت هستند و اساساً منكر امامت به يك معنا نيستند؛ امامت را به شكل ديگرى قائل‏اند ولى به آن شكلى كه قائل هستند، از نظر آنها جزء اصول دين نيست بلكه جزء فروع دين است. بالاخره ما در مسأله امامت اختلاف داريم؛ آنها قائل به نوعى امامت‏اند و ما قائل به نوعى ديگر. چطور شده است كه شيعه امامت را جزء اصول دين مى‏شمارد ولى اهل تسنن از فروع دين مى‏شمارند؟ علتش همان است كه عرض كردم: مفهوم امامت در شيعه با آنچه كه در اهل تسنن هست، متفاوت است.

معنى امام‏

كلمه «امام» يعنى پيشوا. كلمه «پيشوا» در فارسى، درست ترجمه تحت‏اللفظى كلمه «امام» است در عربى. خود كلمه «امام» يا «پيشوا» مفهوم مقدسى ندارد. پيشوا يعنى كسى كه پيشرو است، عده‏اى تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه‏يافته و درست‏رُو باشد يا باطل و گمراه باشد.

قرآن هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است. در يك جا مى‏فرمايد: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا «1» ما آنها را پيشوايان هادىِ به امر خودمان قرار داديم. در جاى ديگر مى‏گويد: أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ «2» پيشوايانى كه مردم را به سوى آتش مى‏خوانند. يا مثلًا درباره فرعون كلمه‏اى نظير كلمه امام را اطلاق كرده است: يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ «3» كه روز قيامت هم پيشاپيش قومش حركت مى‏كند.

پس كلمه امام يعنى پيشوا. ما به پيشواى باطل فعلًا كارى نداريم، مفهوم پيشوا را عرض مى‏كنيم.

پيشوايى در چند مورد است كه در بعضى از موارد، اهل تسنن هم قائل به پيشوايى و امامت هستند ولى در كيفيت و شخصش با ما اختلاف دارند. اما در بعضى از مفاهيم امامت، اصلًا آنها منكر چنين امامتى هستند نه اينكه قائل به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند. امامتى كه مورد قبول آنها هم هست ولى در كيفيت و شكل و فردش با ما اختلاف دارند، امامت به معنى زعامت اجتماع است كه به همين تعبير و نظير همين تعبير از قديم در كتب متكلمين آمده است.

خواجه نصيرالدين طوسى در تجريد امامت را اين‏طور تعريف مى‏كند: «رِياسَةٌ عامَّةٌ» يعنى رياست عمومى.

شؤون رسول اكرم صلى الله عليه و آله‏

پيغمبر اكرم به واسطه آن خصوصيتى كه در دين اسلام بود، در زمان خودشان به حكم قرآن و به حكم سيره خودشان داراى شؤون متعددى بودند؛ يعنى در آنِ واحد چند كار داشتند و چند پست را اداره مى‏كردند. اولين پستى كه پيغمبر اكرم از طرف خدا داشت و عملًا هم متصدى آن پست بود، همين بود كه پيغامبر بود يعنى احكام و دستورات الهى را بيان مى‏كرد. آيه قرآن مى‏گويد: ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا «4» آنچه پيغمبر برايتان آورده بگيريد و آنچه نهى كرده [رها كنيد]؛ يعنى آنچه پيغمبر از احكام و دستورها مى‏گويد، از جانب خدا مى‏گويد. پيغمبر از اين نظر فقط بيان كننده آن چيزى است كه به او وحى شده.

منصب ديگرى كه پيغمبر اكرم متصدى آن بود، منصب قضاست؛ او قاضى ميان مسلمين بود، چون قضا هم از نظر اسلام يك امر گُتْره‏اى نيست كه هر دو نفرى اختلاف پيدا كردند، يك نفر مى‏تواند قاضى باشد. قضاوت از نظر اسلام يك شأن الهى است، زيرا حكم به عدل است و قاضى آن كسى است كه در مخاصمات و اختلافات مى‏خواهد به عدل حكم كند. اين منصب هم به نصّ‏

______________________________
(1). انبياء/ 73.

(2). قصص/ 41.

(3). هود/ 98.

(4). حشر/ 7.

قرآن كه مى‏گويد: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً «1» به پيغمبر تفويض شده و رسول اكرم از جانب خدا حق داشت كه در اختلافات ميان مردم قضاوت كند. اين نيز يك منصب الهى است نه يك منصب عادى. عملًا هم پيغمبر قاضى بود.

منصب سومى كه پيغمبر اكرم رسماً داشت و هم به او تفويض شده بود به نصّ قرآن و هم عملًا عهده‏دار آن بود، همين رياست عامّه است. او رئيس و رهبر اجتماع مسلمين بود و به تعبير ديگر سائس مسلمين بود، مدير اجتماع مسلمين بود. گفته‏اند آيه: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ‏ «2» ناظر به اين جهت است كه او رئيس و رهبر اجتماع شماست؛ هر فرمانى كه به شما مى‏دهد بپذيريد.

قهراً اينكه مى‏گوييم سه شأن، به اصطلاح تشريفات نيست بلكه اساساً آنچه از پيغمبر رسيده سه‏گونه است. يك سخن پيغمبر فقط وحى الهى است. در اينجا پيغمبر هيچ اختيارى از خود ندارد؛ دستورى از جانب خدا رسيده، پيغمبر فقط واسطه ابلاغ است، مثل آنجا كه دستورات دينى را مى‏گويد: نماز چنين بخوانيد، روزه چنان بگيريد و ... آنجا كه ميان مردم قضاوت مى‏كند، ديگر قضاوتش نمى‏تواند وحى باشد. دو نفر اختلاف مى‏كنند، پيغمبر طبق موازين اسلامى بين آنها حكومت مى‏كند و مى‏گويد حق با اين است يا با آن. اينجا ديگر اين طور نيست كه جبرئيل به پيغمبر وحى مى‏كند كه در اينجا بگو حق با اين هست يا نيست. حالا اگر يك مورد استثنائى باشد مطلب ديگرى است ولى به طور كلى قضاوتهاى پيغمبر براساس ظاهر است همان‏طورى كه ديگران قضاوت مى‏كنند، منتها در سطح خيلى بهتر و بالاتر. خودش هم فرمود من مأمورم كه به ظاهر حكم كنم؛ يعنى مدعى و منكرى پيدا مى‏شوند و مثلًا مدعى دوتا شاهد عادل دارد، پيغمبر براساس همين مدرك حكم مى‏كند. اين حكمى است كه پيغمبر كرده [نه اينكه به او وحى شده باشد.]

در شأن سوم هم پيغمبر به موجب اينكه سائس و رهبر اجتماع است، اگر فرمانى بدهد غير از فرمانى است كه طى آن وحى خدا را ابلاغ مى‏كند. خدا به او اختيار چنين رهبرى را داده و اين حق را به او واگذار كرده است. او هم به حكم اينكه رهبر است كار مى‏كند و لهذا احياناً مشورت مى‏نمايد. ما مى‏بينيم در جنگهاى احد، بدر و در خيلى جاهاى ديگر پيغمبر اكرم با اصحابش‏

______________________________
(1). نساء/ 65: [نه چنين است؛ قسم به خداى تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمى‏شوند مگر آنكه در خصومت‏و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه به هر حكمى كه كنى هيچ‏گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملًا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.]

(2). نساء/ 59.

مشورت كرد. در حكم خدا نمى‏شود مشورت كرد. آيا هيچ‏گاه پيغمبر با اصحابش مشورت كرد كه نماز مغرب را اين طور بخوانيم يا آن طور؟ بلكه مسائلى پيش مى‏آمد كه وقتى درباره آنها با او سخن مى‏گفتند، مى‏فرمود اين مسائل به من مربوط نيست، مِنْ جانبِ اللَّه چنين است و غير از اين هم نمى‏تواند باشد. ولى در اين‏گونه مسائل احياناً پيغمبر مشورت مى‏كند و از ديگران نظر مى‏خواهد. پس اگر در موردى پيغمبر اكرم فرمان داد چنين بكنيد، اين به حكم اختيارى است كه خدا به او داده است. اگر هم در يك مورد بالخصوص وحيى شده باشد، يك امر استثنايى است و جنبه استثنايى دارد نه اينكه در تمام كارها و جزئياتى كه پيغمبر به عنوان رئيس اجتماع در اداره اجتماع انجام مى‏داد، به او وحى مى‏شد كه در اينجا چنين كن و در آنجا چنان، و در اين‏گونه مسائل هم پيغمبر فقط پيام‏رسان باشد. پس پيغمبر اكرم مسلماً داراى اين شؤون متعدد بوده است در آنِ واحد.

امامت به معنى رهبرى اجتماع‏

مسأله امامت به معنى اوّلى كه عرض كردم، همين رياست عامّه است؛ يعنى پيغمبر كه از دنيا مى‏رود، يكى از شؤون او كه بلاتكليف مى‏ماند رهبرى اجتماع است. اجتماع زعيم مى‏خواهد و هيچ كس در اين جهت ترديد ندارد. زعيم اجتماع بعد از پيغمبر كيست؟ اين است مسأله‏اى كه اصل آن را، هم شيعه قبول دارد و هم سنّى؛ هم شيعه قبول دارد كه اجتماع نيازمند به يك زعيم و رهبر عالى و فرمانده است و هم سنّى، و در همين جاست كه مسأله خلافت به آن شكل مطرح است.

شيعه مى‏گويد پيغمبر صلى الله عليه و آله رهبر و زعيم بعد از خودش را تعيين كرد و گفت بعد از من زمام امور مسلمين بايد به دست على عليه السلام باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقى كه دارند، اين مطلب را لااقل به شكلى كه شيعه قبول دارد قبول ندارند و مى‏گويند در اين جهت پيغمبر شخص معينى را تعيين نكرد و وظيفه خود مسلمين بوده است كه رهبر را بعد از پيغمبر انتخاب كنند. پس آنها هم اصل امامت و پيشوايى را- كه مسلمين بايد پيشوا داشته باشند- قبول دارند منتها آنها مى‏گويند پيشوا به آن شكل تعيين مى‏شود و شيعه مى‏گويد خير، به آن شكل تعيين شد؛ پيشوا را خود پيغمبر اكرم به وحى الهى تعيين كرد.

اگر مسأله امامت در همين حد مى‏بود (يعنى سخن فقط در رهبر سياسى مسلمين بعد از پيغمبر بود) انصافاً ما هم كه شيعه هستيم، امامت را جزء فروع دين قرار مى‏داديم نه اصول دين؛ مى‏گفتيم اين يك مسأله فرعى است مثل نماز. اما شيعه كه قائل به امامت است، تنها به اين حد اكتفا نمى‏كند كه على عليه السلام يكى از اصحاب پيغمبر، ابوبكر و عمر و عثمان و صدها نفر ديگر حتى سلمان و ابى‏ذر هم يكى از اصحاب پيغمبر بودند و على عليه السلام از آنها برتر بوده، افضل و اعلم و اتْقى‏ و الْيَق‏

از آنها بوده و پيغمبر هم او را معين كرده بود. نه، شيعه در اين حد واقف نيست؛ دو مسأله ديگر مى‏گويد كه اصلًا اهل تسنن به اين دو مسأله در مورد احدى قائل نيستند، نه اينكه قائل هستند و از على عليه السلام نفى مى‏كنند. يكى مسأله امامت به معنى مرجعيّت دينى است.

امامت به معنى مرجعيّت دينى‏

گفتيم كه پيغمبر مبلّغ وحى بود. مردم وقتى مى‏خواستند از متن اسلام بپرسند، از پيغمبر مى‏پرسيدند.

آنچه را كه در قرآن نبود از پيغمبر سؤال مى‏كردند. مسأله اين است كه آيا هرچه اسلام مى‏خواسته از احكام و دستورات و معارف بيان كند، همان است كه در قرآن آمده و خود پيغمبر هم به عموم مردم گفته است؛ يا نه، آنچه پيغمبر براى عموم مردم گفت قهراً زمان اجازه نمى‏داد كه تمام دستورات اسلام باشد؛ على عليه السلام وصى پيغمبر بود و پيامبر تمام كمّاكيف اسلام و لااقل كليات اسلام را (آنچه را كه هست و بايد گفته بشود) به على عليه السلام گفت و او را به عنوان يك عالم فوق‏العاده تعليم‏يافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خويش و كسى كه حتى مثل خودش در گفته‏اش خطا و اشتباه نمى‏كند و ناگفته‏اى از جانب خدا نيست الّا اينكه او مى‏داند، معرفى كرد و گفت: ايها الناس! بعد از من در مسائل دينى هرچه مى‏خواهيد سؤال كنيد، از وصى من و اوصياى من بپرسيد؟ در واقع در اينجا امامت، نوعى كارشناسى اسلام مى‏شود اما يك كارشناسى خيلى بالاتر از حد يك مجتهد، كارشناسى مِن جانب‏اللَّه، [و ائمه‏] يعنى افرادى كه اسلام‏شناس هستند، البته نه اسلام‏شناسانى كه از روى عقل و فكر خودشان اسلام را شناخته باشند- كه قهراً جايزالخطا باشند- بلكه افرادى كه از يك طريق رمزى و غيبى- كه بر ما مجهول است- علوم اسلام را از پيغمبر گرفته‏اند؛ از پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيده به على عليه السلام و از على عليه السلام رسيده به امامان بعد و در تمام ادوارِ ائمه، علم اسلام (يك علم معصوم غيرمُخْطِئ كه هيچ خطا نمى‏كند) از هر امامى به امامان بعد رسيده است.

اهل تسنن براى هيچ كس چنين مقامى قائل نيستند. پس آنها در اين‏گونه امامت، اصلًا قائل به وجود امام نيستند، قائل به امامت نيستند نه اينكه قائل به امامت هستند و مى‏گويند على عليه السلام امام نيست و ابوبكر امام است. براى ابوبكر و عمر و عثمان و به طور كلى براى هيچ يك از صحابه چنين شأن و مقامى قائل نيستند و لهذا در كتابهاى خودشان هزاران اشتباه را از ابوبكر و عمر در مسائل دينى نقل مى‏كنند. ولى شيعه امامان خودش را معصوم از خطا مى‏داند و محال است كه به خطايى براى امام اقرار كند. [در كتابهاى اهل تسنن مثلًا آمده است‏] ابوبكر در فلان جا چنين گفت، اشتباه كرد، بعد خودش گفت: «انَّ لى شَيْطاناً يَعْتَرينى» يك شيطانى است كه گاه بر من مسلط مى‏شود و من اشتباهاتى مى‏كنم، و يا عمر در فلان‏جا اشتباه و خطا كرد و بعد گفت: اين زنها هم از

عمر فاضلتر و عالمترند.

مى‏گويند وقتى كه ابوبكر مرد، خاندان او و از جمله عايشه- كه دختر ابوبكر و همسر پيغمبر بود- گريه و شيون مى‏كردند. صداى شيون كه از خانه ابوبكر بلند شد، عمر پيغام داد كه به اين زنها بگوييد ساكت شوند. ساكت نشدند. دومرتبه پيغام داد بگوييد ساكت شوند، اگرنه با تازيانه ادبشان مى‏كنم. هى پيغام پشت سر پيغام. به عايشه گفتند عمر دارد تهديد مى‏كند و مى‏گويد گريه نكنيد.

گفت: پسر خطّاب را بگوييد بيايد تا ببينم چه مى‏گويد. عمر به احترام عايشه آمد. عايشه گفت: چه مى‏گويى كه پشت سر هم پيغام مى‏دهى؟ گفت: من از پيغمبر شنيدم كه اگر كسى بميرد و كسانش برايش بگريند، هرچه اينها بگريند او معذّب مى‏شود، گريه‏هاى اينها عذاب است براى او. عايشه گفت: تو نفهميده‏اى، اشتباه كرده‏اى، قضيه چيز ديگرى است، من مى‏دانم قضيه چيست: يك وقت مرد يهودى خبيثى مرده بود و كسانش داشتند براى او گريه مى‏كردند؛ پيغمبر فرمود در حالى كه اينها مى‏گريند او دارد عذاب مى‏شود. نگفت گريه اينها سبب عذاب اوست بلكه گفت اينها دارند برايش مى‏گريند ولى نمى‏دانند كه او دارد عذاب مى‏شود. اين چه ربطى دارد به اين مسأله؟! بعلاوه، اگر گريه كردن بر ميّت حرام باشد، ما گناه مى‏كنيم، چرا خدا يك بى‏گناه را عذاب كند؟! او چه گناهى دارد كه ما گريه كنيم و خدا او را عذاب كند؟! عمر گفت: عجب! اين طور بوده مطلب؟! عايشه گفت: بله اين طور بوده. عمر گفت: اگر زنها نبودند عمر هلاك شده بود.

خود اهل تسنن مى‏گويند عمر در هفتاد مورد (يعنى در موارد زياد، و واقعاً هم موارد خيلى زياد است) گفت: لَوْ لا عَلِىٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ. اميرالمؤمنين اشتباهاتش را تصحيح مى‏كرد، او هم به خطايش اقرار مى‏نمود.

پس آنها قائل به چنين امامتى نيستند. ماهيت بحث برمى‏گردد به اين معنا كه مسلماً وحى فقط به پيغمبر اكرم مى‏شد. ما نمى‏گوييم كه به ائمه عليهم‏السلام وحى مى‏شود. اسلام را فقط پيغمبر صلى الله عليه و آله به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام كه بايد گفته بشود، به پيغمبر گفت. اين طور نيست كه قسمتى از دستورات اسلام نگفته به پيغمبر مانده باشد. ولى آيا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقى ماند يا نه؟ اهل تسنن حرفشان اين است كه دستورات اسلام هرچه بود همان بود كه پيغمبر به صحابه‏اش گفت. بعد در مسائلى كه در مورد آنها از صحابه هم چيزى روايت نشده گير مى‏كنند كه چه كنيم؟ اينجاست كه مسأله قياس وارد مى‏شود و مى‏گويند ما اينها را با قانون قياس و مقايسه گرفتن تكميل مى‏كنيم، كه اميرالمؤمنين در نهج‏البلاغه‏ مى‏فرمايد: يعنى خدا دينِ ناقص فرستاد كه شما بياييد تكميلش كنيد؟! ولى شيعه مى‏گويد نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پيغمبر وحى كرد و نه پيغمبر آنها را ناقص براى مردم بيان كرد. پيغمبر كاملش را بيان كرد اما آنچه پيغمبر كامل بيان كرد، همه، آنهايى نبود كه به عموم مردم گفت (بسيارى از دستورات بود كه اصلًا

موضوع آنها در زمان پيغمبر پيدا نشد، بعدها درباره آن سؤال مى‏كردند)، بلكه همه دستوراتى را كه مِن جانب اللَّه بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو براى مردم بيان كن.

اينجاست كه مسأله عصمت هم به ميان مى‏آيد. شيعه مى‏گويد همان‏طور كه امكان نداشت خود پيغمبر در گفته خودش عمداً يا سهواً دچار اشتباه شود، آن شاگرد خاص پيغمبر هم امكان نداشت كه دچار خطا يا اشتباه شود، زيرا همان‏گونه كه پيغمبر به نوعى از انواع مؤيَّد به تأييد الهى بود، اين شاگرد خاص هم مؤيَّد به تأييد الهى بود. پس اين، مرتبه ديگرى است براى امامت.

امامت به معنى ولايت‏

امامت، درجه و مرتبه سومى دارد كه اوج مفهوم امامت است و كتابهاى شيعه پر است از اين مطلب، و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف است. البته از اينكه مى‏گويم وجه مشترك، سوءتعبير نكنيد، چون ممكن است شما با حرفهاى مستشرقين در اين زمينه روبرو شويد كه مسأله را به همين شكل مطرح مى‏كنند. مسأله‏اى است كه در ميان عرفا شديداً مطرح است و در تشيع نيز از صدر اسلام مطرح بوده و من يادم هست كه كُرْبَن حدود ده سال پيش در مصاحبه‏اى كه با علامه طباطبايى داشت، از جمله سؤالاتى كه كرد اين بود كه اين مسأله را آيا شيعه از متصوفه گرفته‏اند يا متصوفه از شيعه؟ مى‏خواست بگويد از ايندو يكى از ديگرى گرفته است. علامه طباطبايى گفتند متصوفه از شيعه گرفته‏اند، براى اينكه اين مسأله از زمانى در ميان شيعه مطرح است كه هنوز تصوف صورتى به خود نگرفته بود و هنوز اين مسائل در ميان متصوفه مطرح نبود، بعدها اين مسأله در ميان متصوفه مطرح شده است. پس اگر بنا بشود كه از ايندو يكى از ديگرى گرفته باشد، بايد گفت متصوفه از شيعه گرفته‏اند.

اين مسأله، مسأله «انسان كامل» و به تعبير ديگر حجّت زمان است. عرفا و متصوفه روى اين مطلب خيلى تكيه دارند. مولوى مى‏گويد: «پس به هر دَوْرى وليّى قائم است» در هر دوره‏اى يك انسان كامل كه حامل معنويت كلى انسانيت است وجود دارد. هيچ عصر و زمانى از يك ولىّ كامل- كه آنها گاهى از او تعبير به «قطب» مى‏كنند- خالى نيست؛ و براى آن ولىّ كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتى قائل هستند كه از اذهان ما خيلى دور است. از جمله مقامات او تسلطش بر ضماير يعنى دلهاست، بدين معنى كه او يك روح كلى است محيط بر همه روحها. باز مولوى در داستان ابراهيم ادهم- كه البته افسانه است- در اين مورد اشاره‏اى دارد. او افسانه‏ها را ذكر مى‏كند به اعتبار اينكه مى‏خواهد مطلب خودش را بگويد. هدف او نقل تاريخ نيست؛ افسانه‏اى را نقل مى‏كند تا مطلبش را بفهماند. [مى‏گويد] ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنى را به دريا انداخت و بعد سوزن را خواست. ماهيها سر از دريا درآوردند در حالى كه به دهان هر كدامشان سوزنى‏

مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏4، ص: 720

بود، تا آنجا كه مى‏گويد:

دل نگه داريد اى بى‏حاصلان‏

 

در حضور حضرت صاحبدلان‏

     

 

و تا آنجا كه مى‏گويد آن شيخ (يعنى آن پير) از انديشه آن طرف واقف شد:

شيخ واقف گشت از انديشه‏اش‏

 

شيخ چون شير است و دلها بيشه‏اش‏

     

 

مسأله ولايت در شيعه معمولًا به آن معناى خيلى به اصطلاح غليظش مطرح است، به معنى حجّت زمان كه هيچ زمانى خالى از حجّت نيست: وَ لَوْ لَا الْحُجَّةُ لَساخَتِ الْارْضُ بِاهْلِها يعنى هيچ وقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك انسان كامل خالى باشد؛ و براى آن انسان كامل مقامات و درجات زيادى قائل‏اند و ما در اغلب زيارتها كه مى‏خوانيم، به چنين ولايت و امامتى اقرار و اعتراف مى‏كنيم؛ يعنى معتقديم كه امام داراى چنين روح كلى است. ما در زيارت مى‏گوييم (اين را همه ما هميشه مى‏خوانيم و جزء اصول تشيع است): اشْهَدُ انَّكَ تَشْهَدُ مَقامى وَ تَسْمَعُ كَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى‏ (تازه ما براى مرده‏اش مى‏گوييم. البته از نظر ما مرده و زنده او فرقى ندارند؛ چنين نيست كه زنده‏اش اين طور نبوده و فقط مرده‏اش اين طور است.) من گواهى مى‏دهم كه تو الآن وجود مرا در اينجا حس و ادراك مى‏كنى، من اعتراف مى‏كنم كه تو سخنى را كه من الآن مى‏گويم: السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ موسىَ الرِّضا مى‏شنوى، من اعتراف مى‏كنم و شهادت مى‏دهم كه سلامى را كه من به تو مى‏كنم: السَّلامُ عَلَيْكَ‏ تو به من جواب مى‏دهى. اينها را هيچ كس براى هيچ مقامى قائل نيست. اهل تسنن (غير از وهّابيها) فقط براى پيغمبر اكرم قائل هستند و براى غير پيغمبر براى احدى در دنيا چنين علوّ روحى و احاطه روحى قائل نيستند. ولى اين مطلب جزء اصول مذهب ما شيعيان است و هميشه هم آن را مى‏گوييم.

بنابراين، مسأله امامت سه درجه پيدا مى‏كند و اگر اينها را از يكديگر تفكيك نكنيم، در استدلالهايى كه در اين مورد هست دچار اشكال مى‏شويم. لهذا تشيع هم مراتبى دارد. بعضى از شيعيان فقط قائل به امامت به همان معنى رهبرى اجتماعى‏اند؛ مى‏گويند پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى رهبرى بعد از خود تعيين كرده بود و ابوبكر و عمر و عثمان بيجا آمدند. همين مقدار شيعه هستند و در آن دو مسأله ديگر يا اعتقاد ندارند و يا سكوت مى‏كنند. بعضى ديگر، مرحله دوم را هم قائل هستند ولى به مرحله سوم نمى‏رسند. مى‏گويند مرحوم آقا سيد محمّد باقر دُرچه‏اى، استاد آقاى بروجردى در اصفهان، منكر اين مرحله سوم بوده؛ تا مرحله دوم پيش مى‏آمده ولى از آن بيشتر اعتقاد نداشته است. اما اكثريت شيعه و علماى شيعه مرحله سوم را هم اعتقاد دارند.

ما اگر بخواهيم وارد بحث امامت بشويم بايد در سه مرحله بحث كنيم: امامت در قرآن، امامت در سنت و امامت به حسب حكم عقل. در مرحله اول بايد ببينيم آيا آيات قرآن در باب امامت دلالت بر امامتى كه شيعه مى‏گويد دارد يا نه؟ و اگر دلالت دارد، آيا فقط امامت به معنى رهبرى‏

سياسى و اجتماعى را مى ‏گويد يا امامت به معنى مرجعيت دينى و حتى امامت به معنى ولايت معنوى را هم مى‏گويد؟ از اين كه فارغ شديم بايد وارد بحث امامت در سنت بشويم، ببينيم كه در سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله راجع به امامت چه آمده؟ بعد مسأله را از نظر عقلى تجزيه و تحليل كنيم كه عقل در هريك از سه مرحله امامت چه چيز را قبول مى‏كند؟ آيا مى‏گويد از نظر رهبرى اجتماعى حق با اهل تسنن است و جانشين پيغمبر صلى الله عليه و آله بايد به وسيله شوراى مردم انتخاب شود يا اينكه پيغمبر جانشين خود را تعيين كرده است؟ همين طور در آن دوتاى‏ ديگر عقل چه مى‏گويد؟[1]

حديثى در باب امامت

 

 

 


. [1]  منبع: مجموعه‏ آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏4،  امامت و رهبرى ..... ازص : 713الی ص: 721

 

نظرات

ارسال نظر

ایمیل شما قابل مشاهده عموم نخواهد بود