ختصراززندگانی امام موسی کاظم(علیه السلام)

Print Friendly and PDF

بسم الله الرحمن الرحیم

مختصراززندگانی امام موسی کاظم(علیه السلام)

از ديدگاه قرآن، فلسفه برانگيخته شدن انبياء و فرستادگان الهى علاوه براقامه قسط و اجراى احكام و قوانين وحى در جامعه، مطرح شدن سيره آنان بعنوان الگو براى مردم مى باشد و به تبع آن سيره و زندگى ائمه اطهارعليهم السلام، اين مشعلداران راستين هدايت، بعنوان الگو فرا راه تمامى بشريت و بويژه دوستداران و پيروان آنان قرار دارد.

چهره تابناك و معصوم هر يك از آنان، همچون ستاره اى در آسمان پرشكوه اسلام مى درخشد و مورد احترام و تكريم است و زندگى پرتحرك وسازنده آنان بايدراهگشاى افراد جامعه، بويژه جوانان باشد. جوانانى كه آينده سازان و سرمايه هاى عظيم امت اسلامى هستند و از اين رو است كه ضرورت ايجاب مى كند كه آنان همواره با چهره هاى پرفروغ اين هدايتگران راستين اسلام آشنا شده و زندگى آنها را سرمشق خويش قرار دهند.

به روشنى محسوس است كه انسان همواره در جستجوى قهرمان و يا الگوبراى زندگى و رفتار اجتماعى خويش مى باشد كه اين انگيزه ذاتى و فطرى است. بر همين اساس است كه استعمارگران و دشمنان اسلام همواره در تلاش بوده اند تا در جوامع اسلامى الگوهاى غيراسلامى و غربى خود را به جوانان مطرح كنند تا آنان پيرامون آن شخصيت هاى قالبى و قلاّبى گردآمده و از آنان الهام بگيرند، در حاليكه تاريخ زندگى رهبران دينى و مذهبى اسلام انباشته ازافتخارات و ويژگى هايى است كه نشانگر روشن بينى و شخصيت سازنده آنان در جهت تحقق آرمانهاى حيات بخش و سعادت آفرين اسلام و سوق دادن انسانها به سوى خودسازى و خودجوشى و آزادگى و رسيدن به مقام والاى انسانی به معناى واقعى آن و برخاستن بر محور حق و عدالت و از غيرحق نترسيدن و در هم كوبيدن اساس ظلم و ستم و زدودن هرگونه مظاهر واشكال بيدادگرى وبى دينى و استعمار و استبداد و خودكامگى در جامعه بشرى است.

اينان بودند كه با اعتقاد به اين رسالت، از ديرباز با اينكه تحت فشار شديدسلطه هاى شيطانى و قدرتهاى طاغوتى بودند، با همه توان و نيروى عظيم ايمان واخلاص خود، ستمگران و ظالمان زمان را رسوا كردند و صفحات افتخار آميزى را در تاريخ گشودند.

آرى، آن اسوه هاى ربانى و شخصيت هاى الهى و عصاره هاى علم و تقوى وفضيلت و پرچمداران رسالت و آن آزادگان آگاه واستواران نستوه آنچنان جوامع اسلامى را در طول حيات اسلام رهبرى نمودند كه به تحقيق همه جهشها ومبارزات و حركتهاى فكرى و انقلابى و فداكاريها و جانبازيهاى فرزندان اسلام در طول تاريخ از بركات آن بزرگواران معصوم بوده است.

يكى از آرزوهاى ديرينه اين بنده ناچيز خدا ارائه اثرى جالب و جامع پيرامون سيره و حيات سراسر نور بزرگ ترين اسوه هاى انسانيت و والاترين نمونه هاى تقوى و فضيلت و مصاديق بارز انسانهاى مكتبى يعنى معصومين عظيم الشان عليهم السلام، به جامعه مسلمان و شيعه مذهب بود كه خدا را سپاس مى گويم كه اين مجموعه به فارسى برگردان شده و هم اكنون در پيش روى شماقرار دارد.

در اين مجموعه علاوه بر پرداختن به زواياى بنيادين و آموزنده حيات ائمه اطهارعليهم السلام سعى شده تا آنان بعنوان الگو و اسوه زندگى مردم، بويژه جوانان ترسيم شوند زيرا عطش فراوان و حس كنجكاوى و نياز مبرم و گسترده انسانهابه اسوه هاى تابناك و پاك در زندگى موجب مى گردد تا براى پاسخگويى به اين نياز شديد و علاقه وافر جوانان، سيره اين معصومين بعنوان يكى ازضرورى ترين و مبرم ترين اقدامهاى فرهنگى بازگو گردد. هرچند كارسيره نويسى با بيان ساده و جذاب براى جوانان كمتر انجام گرفته ولى در اين اثر سعى شده تا اين مهم تحقق پذيرد تا جوانان در فكر و انديشه خود به جايگزين كردن اسوه هاى غيرصالح گرايش پيدا نكنند.

نام: موسى

پدر : امام صادق مادر حميده

شهرت: عبد صالح، كاظم، باب الحوائج

كنيه: ابو الحسن، ابو ابراهيم

زمان و محلّ تولّد: صبح روز يكشنبه 7 صفر سال 128 هجرى قمرى در روستاى "ابواء" )واقع در بين مكّه و مدينه(.

زمان و محلّ شهادت: 25 رجب سال 183 ه. ق، در زندان هارون الرشيد، در بغداد در سن 55 سالگى، به دستور هارون مسموم شده، و به شهادت رسيد.

مرقد شريف: شهر كاظمين )نزديك بغداد(

دوران زندگى: دو بخش:

1 - دوران قبل از امامت، از سال 128 قمرى تا 148 قمرى (20 سال(.

2 - دوران بعد از امامت، از سال 148 تا 35) 183 سال( كه در عصر طاغوتهايى به نامهاى: منصور دوانيقى، مهدى عبّاسى، هادى عبّاسى و هارون الرّشيد بود، و بيشتر دوران امامتش (23 سال و دو ماه و 17 روز( در عصر خلافت هارون )پنجمين خليفه عباسى بود(، و آن حضرت در اين عصر، سالها در زندانهاى متعدد به سر برد.

حكومت هارون الرشيد.. اوج وحشت و ترس

به خاطر اوجگيرى گرايشهاى مكتبى و افزون شدن احتمالات سقوطنظام عبّاسى هارون الرشيد دست به اقدامات وحشتناك بى نظيرى درتاريخ مبارزه ورويارويى ميان دستگاه قدرت عبّاسى و ائمه اهل بيت عليهم السلام، زد.

تقيّه، مبارزه مخفيانه، در زمان امام موسى كاظم به اوج خود رسيده بود وچه بسا ملقب ساختن او به لقب "كاظم" به شيوه حيات آن حضرت به صورت تقيّه و فرو خوردن خشم و غيظ در برابر دردها و فشار اشاره داشته باشد.

ساير القاب آن حضرت نيز نمايانگر خصوصيّات دوران وى هستند.شيعيان حضرتش را با القاب "العبدالصالح" و "النفس الزكيّه" و"صابر"مى خواندند، همچنين تنوع كنيه آن حضرت، بر سرّى بودن حركت دردوران ايشان دلالت مى كند. شيعيان، امام كاظم را با كنيه هاى "ابوالحسن"،"ابو على"، "ابوابراهيم" و بنابر قولى "ابو اسماعيل" نيز مى خواندند.

امام موسى كاظم دير زمانى در زندانهاى بنى عباس به سر برد و شهادت فاجعه آميز حضرت را جز با شهادت امام حسين عليه السلام نمى توان برابردانست. اين امر حاكى از آن است كه دستگاه حاكم از قيام حضرت كاظم در برابر ظلم و ستم خود، بسيار هراس داشت. ديگر هيچ يك اززمامداران طاغوتى و خود سر نمى خواستند اشتباهى را كه يزيد بن معاويه در كشتن سيد الشهداء بصورت علنى، مرتكب شده بود دو باره تكرار كنندبلكه آنان ترجيح مى دادند ائمه را با ترور از ميان بردارند تا در برابر مردم مسلمان كه هميشه نسبت به اهل بيت عليهم السلام ارج و احترام و محبّت قائل بودند، خود را بى گناه و بى تقصير جلوه دهند.

حتّى هارون كه امام كاظم را در زندان خود به شهادت رساند، كوشيداز ريختن خون آن حضرت برائت جويد و چنين جلوه دهد كه امام كاظم به مرگ طبيعى از دنيا رفته و يا سندى بن شاهك، رئيس پليس او، بدون كسب اجازه از وى، آن حضرت را به قتل رسانده است.(13)

از اينجا در مى يابيم كه حكومت اگر از جانب امام كاظم عليه السلام، كه كانون مبارزه بود، خيالش آسوده مى شد اقدام به كشتن آن حضرت نمى كرد. افزون بر آنكه دستگاه حاكم، به آرامى و به تدريج، بسيارى ازرهبران خاندان علوى را به قتل رساند.

مبارزه خاندان علوى

در اين برهه بيت علوى دوره بس دشوار و توانفرسايى را سپرى مى كرد، زيرا آنان در برابر جوّ اختناق و ارعاب نظام حاكم سر تسليم فرودنمى آوردند و در مقابل، روانه زندانهاى مخوف بنى عبّاس مى شدند وموردشكنجه هاى گوناگون قرار مى گرفتند. بدين سان حاكمان بنى عبّاس بسيارى از علويّان را به شهادت رساندند.

اين امر خود نشانه اى است از نيرو و شوكت مبارزان مكتبى و دليلى است بر تهديد نظام حاكم از سوى ايشان. همچنين مى توان با اتكا بر اين دليل به عمق مصيبتها و فجايعى كه اين بيت پاك از ناحيه بنى عبّاس و درراه تحقّق رسالت ومكتب الهى متحمّل شدند، پى برد.

از اين روست كه مى بينيم تاكيد رسول خداصلى الله عليه وآله بر اهتمام به اهل بيت وى ونيز قلمداد كردن آنها به عنوان وارثانش و محور اهل حق قرار دادن آنان و گفتن اين نكته كه "حكايت اهل بيت من همچون حكايت كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و آنكه از آن عقب ماندغرق و نابود شد"، بدون دليل و بيهوده نبوده است!

داستان زير، برخى از اين دشواريهاى پياپى و بزرگى را كه بر خاندان رسول خدا و فرزندان فاطمه و على عليهم السلام گذشته است، بخوبى بيان مى كند:

از عبيداللَّه بزاز نيشابورى كه فردى مُسن بود، روايت شده است كه گفت: ميان من و حميد بن قحطبه طائى طوسى معامله اى بود. روزى براى ديدنش به سوى او سفر كردم. خبر آمدن من به گوش او رسيده بود و وى در همان وقت ودر حالى كه هنوز من جامه سفر بر تن داشتم و آن راعوض نكرده بودم، مرا احضار كرد. آن هنگام، ماه رمضان و موقع نمازظهر بود.

چون پيش او رفتم وى را در اتاقى ديدم كه در آن آب جريان داشت. براو سلام كردم و نشستم. او نشست و آفتابه اى آورد و دستهايش را شست ومرا نيز فرمود كه دستهايم را بشويم. آنگاه سفره غذا گستردند. من از يادبردم كه روزه هستم و اكنون هم ماه رمضان است، امّا بعداً اين موضوع رابه ياد آوردم، دست از خوردن كشيدم. حميد از من پرسيد: چه شد، چرانمى خورى؟ پاسخ دادم: اى امير! ماه رمضان است و من نه بيمارم ونه عذر ديگرى دارم تا روزه ام را بشكنم و شايد امير عذر يا بيمارى داشته باشد كه روزه نگرفته است.

امير پاسخ داد: من علّت خاصّى براى افطار روزه ندارم و از سلامت نيز بر خوردارم. سپس چشمانش پر از اشك شد و گريست.

پس از آنكه امير از خوردن فراغت يافت، از او پرسيدم: موجب گريستن شما چيست؟! پاسخ داد: هارون الرشيد هنگامى كه در طوس بوددر يكى از شبها مرا خواست. چون بر او وارد شدم، ديدم رو به رويش شمعى در حال سوختن است و شمشيرى سبز و آخته نيز ديده مى شود.خدمتكار او هم ايستاده بود. چون در برابرش ايستادم سرش را بالا گرفت و پرسيد: از اميرالمؤمنين!! چگونه اطاعت مى كنى؟ پاسخ دادم: با جان ومال.

هارون سر به زير افكنده و به من اجازه بازگشت داد.

از رسيدنم به منزل مدّتى نگذشته بود كه دو باره فرستاده هارون به نزدمن آمد و گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد.

من پيش خود گفتم: به خدا سوگند مى ترسم هارون عزم كشتن مراكرده باشد، امّا چون نگاهش به من افتاد، شرمنده شد. دو باره در برابرهارون قرار گرفتم، از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مى كنى؟ گفتم با جان ومال و خانواده و فرزند. هارون تبسمى كردوسپس به من اجازه داد كه برگردم.

چون به خانه ام رسيدم مدّتى سپرى نشد باز پيك هارون به دنبالم آمده وگفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد.

من باز در پيشگاه هارون حاضر شدم. او كه به همان حالت گذشته اش نشسته بود از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مى كنى؟ گفتم:با جان و مال و خانواده و فرزند و دين.

هارون خنديد و آنگاه به من گفت: اين شمشير را بگير و آنچه اين خادم به تو دستور مى دهد انجام ده!

خادم، شمشير را گرفت و به من داد و مرا به خانه اى كه در آن قفل بود، آورد. در را گشود، ناگهان در وسط اتاق با چاهى رو به رو شديم.همچنين سه اتاق ديدم كه در همه آنها قفل بود. خادم در يكى از اتاقها راگشود. در آن اتاق با 20 تن پير و جوان و كهنسال كه همگى به زنجير بسته شده بودند و موها و گيسوانشان )روى شانه هايشان( ريخته بود، مواجه شديم. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را به كشتن اينان فرمان داده است. همه آنها علوى و از تبار على و فاطمه بودند. خادم يكى يكى آنها را به سوى من مى آورد و من هم سرهاى آنها را به شمشير مى زدم تاآنكه آخرين آنها را نيز گردن زدم. سپس او )خادم( جنازه ها و سرهاى كشتگان را در آن چاه انداخت.

آنگاه خادم در اتاق ديگرى را گشود. در آن اتاق هم 20 تن علوى ازتبار على و فاطمه به زنجير بسته شده بودند. خادم به من گفت:اميرالمؤمنين تو را فرموده است كه اينان را بكشى. آنگاه خود يكى يكى آنها را به سوى من مى آورد و من گردن آنها را مى زدم و او هم )سرهاوجنازه هاى آنها را( در آن چاه مى انداخت تا آنكه همه آن 20 تن را هم كُشتم.

سپس در اتاق سوّم را گشود و در آن هم 20 نفر از تبار على و فاطمه، باموها و كيسوان پريشان، به زنجير بودند.

خادم به من گفت: اميرالمؤمنين فرموده است كه اينان را بكُشى. آنگاه يكايك ايشان را به نزد من مى آورد و من هم آنها را گردن مى زدم و او هم)سرها و جنازه هاى آنها را( در آن چاه مى انداخت. نوزده نفر از آنها راگردن زده بودم و تنها پيرى از آنها باقى مانده بود.

آن پير مرا گفت: نفرين بر تو اى بدبخت! روز قيامت هنگامى كه تورا نزد جدّ ما، رسول خداصلى الله عليه وآله، بياورند تو چه عذرى خواهى داشت كه شصت نفر از فرزندان آن حضرت را ، كه زاده على و فاطمه بودند، به قتل رساندى؟ پس دو دست وشانه هايم به لرزه افتاد. خادم خشمناك به من نگريست و مرا از ترك وظيفه ام منع كرد، پس نزد آن پير آمدم و او را هم كُشتم و خادم جسد او را نيز در آن چاه افكند!!

اكنون با اين وصف كه من شصت تن از فرزندان رسول خداصلى الله عليه وآله راكشته ام، روزه و نماز من چه سودى برايم خواهد داشت حال آنكه من ترديد ندارم كه در آتش، جاودان خواهم ماند!!(14)

 

اوضاع دشوار دانشمندان مكتبى و مبارز

دشواريها و شكنجه هاى دانشمندان بزرگ و هواخواه اهل بيت نيزبسيار سخت بود. مگر آنان "شيعه" آل محمّدصلى الله عليه وآله نبودند؟! به همين دليل آنها هم بايد در بلايا وسختيها، ائمه عليهم السلام را مقتداى خويش قرار دهند.

يكى از اين دانشمندان كه دچار سخت ترين بلايا شد محمّد بن ابو عميرازدى نام داشت كه در عين حال دانشمندى گرانقدر به شمار مى آمد. او درنزد عامه و خاصّه از همگان مطمئن تر، پرهيز كارتر و عابدتر محسوب مى شد. از جاحظ نقل شده كه در باره وى گفته است: محمّد بن ابو عمير،در ميان مردم روزگار خويش، در همه امور بى همتا و يگانه بود.همچنين جاحظ در توصيف وى گفته است: او يكى از سران رافضه بود.در روزگار رشيد به حبس افتاد تا زمانى كه منصب قضاوت را بپذيرد و نيزگفته اند علّت زندانى شدن وى اين بوده كه شيعيان و ياران امام موسى بن جعفرعليهما السلام را معرفى كند. به همين خاطر آن چنان مورد ضرب نيز قرارگرفت كه نزديك بود به خاطر دردهاى زيادى كه مى كشيد اقدام به اعتراف كند. چون محمّد بن يونس بن عبد الرحمن از تصميم او مطلع شدبه وى گفت: از خدا بترس اى محمّد بن ابو عمير! محمّد، شكيبايى واستقامت به خرج داد تا آنكه خداوند نيز زمينه آزادى او را فراهم ساخت.

"كشّى" در رجال خود گويد: محمّد بن ابو عمير در روزگار حكومت هارون 120 ضربه چوب خورد و سندى بن شاهك او را مورد ضرب قرارداد. علّت اين امر پيروى او از تشيّع بوده است. او به زندان افتاد و آزادنشد تا آنكه 21 هزار درهم از مال خود پرداخت.

همچنين روايت شده است كه مأمون او را زندانى كرد تا آنكه قضاوت يكى از شهرها را بر عهده او نهاد.

شيخ مفيد در كتاب "اختصاص" در اين باره نوشته است: او 17 سال دربند بود و در طول اين مدّت دخترش كتابهاى او را دفن كرد. 4سال سپرى شد وتمام كتابها از بين رفتند. همچنين گفته اند: دختر محمّد بن ابوعمير كتابهاى پدرش را در اتاقى گذارد و باران آنها را از بين برد. از اين رو محمّد، احاديث را از حافظه خويش و نيز از روى آنچه قبلاً براى مردم نقل كرده و در دست آنان موجود بود، نقل مى كرد. وى روزگار امام كاظم عليه السلام را درك كرد، امّا از آن حضرت نقل حديث نكرده است.همچنين روزگار امام رضا و امام جواد را درك كرده و از آنها حديث نقل كرده است. سر انجام وى در سال 217ه. ق از دنيا رفت.(15)

 

شجاعت و استقامت

امام كاظم با همان قدرت و اراده بزرگى كه پيامبران عليهم السلام از آن برخوردار بودند، رسالت انبيا را بر دوش گرفت. او با تمام مظاهر طغيان استكبار و فساد وتنها با اتّكا بر پروردگار جهانيان به رويارويى برخاست.

هنگامى كه فضل بن ربيع نزد آن حضرت آمد عرض كرد:

اى ابو ابراهيم! خداوند تو را رحمت كند براى مجازات آماده شو،آن حضرت به وى فرمود:

آيا "مالك دنيا وآخرت پشتيبان من نيست؟ امروز نمى توانيد به من آسيبى برسانيد، انشاء اللَّه".

همچنين هنگامى كه بر هارون الرشيد، اين فرمانرواى سركش ومغروركه روزى با ابرها سخن مى گفت و به وسعت امپراتورى خويش مى نازيدومى گفت: چه شرق چه غرب، هر كجا كه ببارى خراج تو را براى من مى آورند! وارد مى شود. هارون از آن حضرت مى پرسد: اين دنيا چيست؟امام موسى بن جعفرعليهما السلام به او پاسخ مى دهد: اين سراى فاسقان است واين آيه را تلاوت فرمودند: )سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِي الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِالْحَقِّ وَإِن يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لاَيُؤْمِنُوا بِهَا وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لاَيَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً(60)).

"بزودى آن كسان را كه در روى زمين به نا حق تكبر كردند از آيات خويش بگردانم و اگر ايشان هر آيه اى را ببينند بدان ايمان نياورند و اگر راه راست ببينند آن را راه "خود" نگيرند و اگر راه گمراهى را ببينند، آن را راه "خود"مى گيرند.."

هارون پرسيد: دنيا خانه كيست؟ امام فرمود:

دنيا براى شيعيان ما يك فتره )برهه( و براى ديگران فتنه است.

هارون پرسيد: چرا صاحب اين سرا )خدا( آنرا پس نمى گيرد؟

امام فرمود: خداوند اين دنيا را آباد به بشر تحويل داد بنابراين آنرا جز به حالت آباد پس نمى گيرد.

هارون پرسيد: شيعيان تو كجايند؟ حضرت اين آيه را تلاوت فرمود:

)لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ(61)).

"آن كسان كه كافر شدند از اهل كتاب و مشركان باز نايستند تا وقتى كه حجّت پيدا بر ايشان بيايد."

هارون پرسيد: آيا ما كافريم؟ امام پاسخ داد: نه... ولى چنان هستيدكه خداوند فرموده است:

)الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ(62)).

"كسانى كه نعمت خدا را به كفر مبدل كردند و قوم خود را به سراى تباهى فرود آوردند."

هارون با شنيدن اين پاسخ خشمگين شد و بر او سخت گرفت.

آن حضرت از زندان، جايى كه دژخيمان جنايتكار هيأت حاكمه آن رااحاطه كرده بودند، نامه اى به هارون نوشت و در آن فرمود:

"روزى از بلا و سختى بر من سپرى نمى شود جز آنكه روزى از راحتى و رضا از تو سپرى مى گردد تا آنكه تمام روزهاى ما دو نفر به روزى مى رسد كه پايان ناپذير است و اهل باطل در آن روز زيانمند شوند".(63)

مرارت و شهادت

رنجها و غمهاى امام موسى بن جعفر بعد از فاجعه كربلا، دردناكتروشديدتر از ساير ائمه عليهم السلام بود. هارون الرشيد همواره در كمين ايشان بود، امّا نمى توانست به آن حضرت آسيبى برساند. شايد او از ترس اينكه مبادا سپاهيانش در صف ياران آن حضرت درآيند، از فرستادن آنان براى دستگيرى وشهيد كردن امام خوددارى مى ورزيد، زيرا پنهانكاريى كه افراد مكتبى در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود كه دستگاه حاكمه حتّى به نزديك ترين افراد خود اعتماد نكند. اين على بن يقطين وزير هارون الرشيد و آن يكى جعفر بن محمّد بن اشعث وزير ديگرهارون است كه هر دو شيعه بودند همچنين بزرگ ترين واليان وكارگزاران هارون در زمره هواخواهان اهل بيت عليهم السلام بودند. از اين رو بود كه هارون خود شخصاً به مدينه رفت تا امام كاظم را دستگير كند.نيروهاى مخصوص هارون به اضافه سپاهى از شعرا و علماى دربارى ومشاوران، او را در اين سفر همراهى مى كردند و ميليونها درهم و ديناراز اموالى كه از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مى كرد و به عنوان حق السكوت به اطرافيان خود در اين سفر بذل و بخشش مى نمود. و دراين ميان به رؤساى قبايل وبزرگان و چهره هاى سر شناس مخالف توجّه ورسيدگى بيشترى نشان مى داد.

هارون الرشيد اين گونه عازم مدينه شد تا بزرگ ترين مخالف حكومت غاصبانه خويش را دستگير كند. اينك ببينيم هارون براى رسيدن به اين مقصود چه كرد:

اوّل: هارون چند روزى نشست. مردم به ديدنش مى آمدند و او هم به آنها حاتم بخشى مى كرد تا آنجا كه شكمهاى برخى از مخالفان را كه مخالفت آنان با حكومت جنبه شخصى و براى رسيدن به منافع خاصّى بود، سير كرد.

دوّم: عده اى را مأموريت داد تا در شهرها بگردند و بر ضدّ مخالفان حكومت تبليغات به راه اندازند. او همچنين شاعران و مزدوران دربارى را تشويق كرد كه در ستايش او شعر بسرايند و بر حرمت محاربه با هارون فتوا دهند.

سوّم: هارون قدرت خود را پيش ديدگان مردم مدينه به نمايش گذاردتا كسى انديشه مبارزه با او را در سر نپروراند.

چهارم: هنگامى كه همه شرايط براى هارون آماده شد، شخصاً به اجراى بند پايانى طرح توطئه گرانه خويش پرداخت. او به مسجد رسول خداصلى الله عليه وآله رفت. شايد حضور او مصادف با فرارسيدن وقت نماز بوده كه مردم و طبعاً امام موسى بن جعفرعليهما السلام براى اداى نماز در مسجد حضورداشته اند. هارون به سوى قبر پيامبرصلى الله عليه وآله جلو آمد و گفت: السلام عليك يا رسول اللَّه! اى پسر عمو.

هارون در واقع مى خواست با اين كار شرعى بودن جانشينى خود رااثبات كند و آن را علّتى درست براى زندانى كردن امام كاظم جلوه دهد.

امّا امام اين فرصت را از او گرفت و صفها را شكافت و به طرف قبرپيامبرصلى الله عليه وآله آمد و به آن قبر شريف روى كرد و در ميان حيرت و خاموشى مردم بانگ برآورد:

السلام عليك يا رسول اللَّه! السلام عليك يا جدّاه!

امام كاظم با اين بيان مى خواست بگويد: اى حاكم ستمگر اگر رسول خدا پسر عموى توست و تو مى خواهى بنابر اين پيوند نسبى، شرعى بودن حكومت خود را اثبات كنى بايد بدانى كه من بدو نزديكترم و آن حضرت جدّ من است. بنابر اين من از تو به جانشينى و خلافت آن بزرگوارشايسته ترم!

هارون مقصود امام را دريافت و در حالى كه مى كوشيد تصميم خود رابراى دستگيرى امام كاظم توجيه كند، گفت:

اى رسول خدا من از تو درباره كارى كه قصد انجام آن را دارم پوزش مى خواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بيفكنم. چون اومى خواهد ميان امّت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آنها را بريزد.

چون روز بعد فرارسيد، هارون فضل بن ربيع را مأمور دستگيرى امام كاظم كرد. فضل بر آن حضرت كه در جايگاه رسول خداصلى الله عليه وآله به نمازايستاده بود، در آمد و دستور داد او را دستگير كنند و زندانى نمايند.(64)

سپس دو محمل ترتيب داد كه اطراف آنها پوشيده بود. ايشان را دريكى از آنها جاى داد و آن دو محمل را روى استر بسته بر هر يك عدّه اى راگماشت. يكى را به طرف بصره و ديگرى را به سوى كوفه روانه كرد تابدينوسيله مردم ندانند امام را به كجا مى برند. امام كاظم عليه السلام در هودجى بود كه به سمت بصره مى رفت. هارون به فرستاده خود دستور داد كه آن حضرت را به عيسى بن جعفر منصور كه والى وى در بصره بود، تسليم كند. عيسى يك سال آن حضرت را در نزد خود زندانى كرد. سپس عيسى نامه اى به هارون نوشت كه موسى بن جعفر را از من بگير و به هركه مى خواهى بسپار و گرنه من او را آزاد خواهم كرد. من بسيار كوشيدم تا دليلى و بهانه اى براى دستگيرى او پيدا كنم، امّا نتوانستم حتّى من گوش دادم تا ببينيم كه آيا او در دعاهاى خود بر من يا تو نفرين مى فرستد، امّا ديدم كه او فقط براى خودش دعا مى كند و از خداوندرحمت ومغفرت مى طلبد!

هارون پس از دريافت اين نامه، كسى را براى تحويل گرفتن امام موسى الكاظم روانه بصره كرد و او را روزگارى دراز در بغداد، در نزدفضل بن ربيع، زندانى كرد. هارون خواست به دست فضل آن امام را به شهادت برساند، امّا فضل از اجراى خواسته هارون خوددارى ورزيد، درنتيجه هارون دستور داد كه آن حضرت را به فضل بن يحيى تسليم كند و ازفضل خواست تا كار امام را يكسره سازد، امّا فضل هم زيربار اين فرمان نرفت. از طرفى به هارون كه در آن هنگام در "رقه" بود، خبر رسيد كه امام موسى كاظم در خانه فضل به خوشى وآسودگى روزگار مى گذارند.ازاين رو هارون "مسرور" خادم را با نامه هائى روانه بغداد كرد و به وى دستور داد كه يكسره به خانه فضل بن يحيى درآيد و در باره وضع آن حضرت تحقيق كند و چنانچه ديد همان گونه كه به وى خبر داده اند،نامه اى را به عبّاس بن محمّد بسپارد و به او امر كن تا آنرا به اجرا گذاردونامه ديگرى به سندى بن شاهك بدهد و به او بگويد كه فرمان عبّاس بن محمّد را به جاى آورد.(65)

اين ماجرا را از اينجا به بعد از يكى از روايات تاريخى پى مى گيريم:

اين خبر به گوش يحيى بن خالد )پدر فضل( رسيد. او بى درنگ سواربر مركب خويش شد و نزد هارون آمد و از درى جز آن در كه معمولاًمردم از آن وارد قصر مى شدند، پيش هارون رفت و بدون آنكه هارون متوجّه شود از پشت سراو داخل شد و گفت: اى اميرالمؤمنين به سخنان من گوش فراده. هارون هراسان به وى گوش سپرد. يحيى گفت: فضل جوان است، امّا من نقشه تو را عملى مى كنم.

چهره هارون از شنيدن اين سخن ازهم شكفت و به مردم روى كردوگفت: فضل مرا در كارى نافرمانى كرد و من او را لعنت فرستادم اينك اوتوبه كرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بداريد.

حاضران گفتند: ما هر كس را كه تو دوست بدارى دوست مى داريم وهر كس را كه دشمن بخوانى ما نيز او را دشمن مى خوانيم!! و اينك فضل را دوست داريم.

يحيى بن خالد از نزد هارون بيرون آمد و شخصاً با نامه اى به بغدادرفت. مردم از ورود ناگهانى يحيى شگفت زده شدند. شايعاتى در باره ورود ناگهانى يحيى گفته مى شد، امّا يحيى چنين وانمود كرد كه براى سروسامان دادن به وضع شهر و رسيدگى به عملكرد كارگزاران به بغدادآمده و چند روزى نيز به اين امور پرداخت. آنگاه سندى بن شاهك راخواست و دستور قتل آن حضرت را به او ابلاغ كرد. سندى فرمان او را به جاى آورد.

امام موسى كاظم هنگام فرارسيدن وفات خويش از سندى بن شاهك خواست كه غلام او را كه در خانه عبّاس بن محمّد بود، بر بالين وى حاضركند. سندى گويد: از آن حضرت خواستم به من اجازه دهد كه از مال خوداو را كفن كنم، امّا او نپذيرفت و در پاسخ من فرمود: ما خاندانى هستيم كه مهريه زنانمان و مخارج نخستين سفر حجّمان و كفن مردگانمان همه ازمال پاك خود ماست و كفن من نيز نزد من حاضر است.

چون امام دعوت حق را لبيك گفت فقها و چهره هاى سرشناش بغدادرا كه هيثم بن عدّى و ديگران نيز در ميان آنها بودند، بر جنازه آن حضرت حاضر كردند تا گواهى دهند كه هيچ اثرى از شكنجه بر آن حضرت نيست ووى به مرگ طبيعى جان سپرده است. آنان نيز به دروغ به اين امرگواهى دادند. آنگاه پيكر بى جان امام را بر كنار جسر بغداد گذارده، ندا دادند: اين موسى بن جعفر است كه )به مرگ طبيعى( جان سپرده است. بدو بنگريد. مردم دسته دسته جلو مى آمدند و در سيماى آن حضرت به دقت مى نگريستند.

در روايتى كه از برخى از افراد خاندان ابوطالب نقل شده، آمده است:فرياد زدند اين موسى بن جعفر است كه رافضيان ادعا مى كردند اونمى ميرد. به جنازه او بنگريد. مردم نيز آمدند و در جنازه آن حضرت نگريستند.

گفتند: امام كاظم را در قبرستان قريش به خاك سپردند و قبرش دركنار قبر مردى از نوفليين به نام عيسى بن عبداللَّه قرار گرفت.(66)

روايات تاريخى نقل مى كنند كه امام كاظم از زندان با شيعيان وهواخواهانش ارتباط برقرار مى كرد و به آنها دستوراتى مى داد و مسايل سياسى و فقهى آنان را پاسخ مى گفت:

براستى امام كاظم عليه السلام چگونه با شيعيان خويش رابطه برقرار مى كرد؟شايد اين ارتباط از راههاى غيبى صورت مى گرفت، امّا احاديث بسيارى اين نكته را روشن مى كنند كه بيشتر كسانى كه امام در نزد آنان زندانى مى شد از معتقدان به امامت وى بودند. اگر چه حكومت مى كوشيدزندانبانهاى آن حضرت را از ميان خشن ترين افراد و طرفداران خودبرگزيند چرا كه خود آنها )زندانبانان( از نحوه عبادت امام كاظم عليه السلام ودانش سرشار و مكارم اخلاقى آن حضرت اطلاع داشتند و كرامات بسيارى را از آن حضرت مشاهده كرده بودند.

در كتاب بحارالانوار آمده است كه عامرى گفت: هارون الرشيد كنيزى خوش سيما به زندان امام موسى كاظم فرستاد تا آن حضرت را آزار دهد.امام در اين باره فرمود: به هارون بگو:

)بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (67)).

"بلكه شما به هديه خود شادمانى مى كنيد."

مرا به اين كنيز و امثال او نيازى نيست. هارون از اين پاسخ خشمگين شد وبه فرستاده خويش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نيز به دلخواه تونگرفتيم وزندانى نكرديم وآن كنيز را پيش او بگذار وخود بازگرد.

فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت فرستاده، هارون از مجلس خويش برخاست و پيشكارش را به زندان امام موسى كاظم روانه كرد تا از حال آن زن تفحّص كند. پيشكار آن زن را ديدكه به سجده افتاده و سر از سجده برنمى دارد و مى گويد: قدوس سبحانك سبحانك.

هارون از شنيدن اين خبر شگفت زده شد و گفت: به خدا موسى بن جعفر آن كنيز را جادو كرده است. او را نزد من بياوريد. كنيز را كه مى لرزيد و ديده به آسمان دوخته بود در پيشگاه هارون حاضر كردند.هارون از او پرسيد:

اين چه حالى است كه دارى؟ كنيز پاسخ گفت: اين حال، حال موسى بن جعفر است. من نزد او ايستاده بودم و او شب و روز نماز مى گذارد.چون از نماز فارغ شد زبان به تسبيح و تقديس خداوند گشود. من از اوپرسيدم: سرورم! آيا شما را نيازى نيست تا آن را رفع كنم؟ او پرسيد:مرا چه نيازى به تو باشد؟ گفتم: مرا براى رفع حوايج شما بدين جافرستاده اند گفت: اينان چه هدفى دارند؟ كنيز گفت: پس نگريستم ناگهان بوستانى ديدم كه اوّل و آخر آن در نگاه من پيدا نبود، در اين بوستان جايگاههايى مفروش به پر و پرنيان بود وخدمتكاران زن و مردى كه خوش سيماتر از آنها و جامه اى زيباتر از جامه آنها نديده بودم، بر اين جايگاهها نشسته بودند. آنها جامه اى حرير سبز پوشيده بودند و تاجها ودرّ و ياقوت داشتند و در دستهايشان آبريزها و حوله ها و هر گونه طعام بود. من به سجده افتادم تا آنكه اين خادم مرا بلند كرد و در آن لحظه پى بردم كه كجا هستم.

هارون گفت: اى خبيث شايد به هنگامى كه در سجده بودى، خواب تو را درگرفته و اين امور را در خواب ديده باشى؟

كنيز پاسخ داد: به خدا سوگند نه سرورم. پيش از آنكه به سجده روم اين مناظر را ديدم و به همين خاطر به سجده افتادم.

هارون به پيشكارش گفت: اين زن خبيث را نزد خودنگه دار تا مباداكسى اين سخن را از او بشنود. زن به نماز ايستاد و چون در اين باره از اوپرسيدند، گفت: عبد صالح )امام موسى كاظم عليه السلام ( را چنين ديدم و چون از سخنانى كه گفته بود، پرسيدند: پاسخ داد: چون آن منظره را ديدم كنيزان مرا ندا دادند كه اى فلان از عبد صالح دورى گزين تا ما بر او واردشويم كه ما ويژه اوييم نه تو.

آن زن تا زمان مرگ به همين حال بود. اين ماجرا چند روز پيش ازشهادت امام كاظم رخ داد.

اين ارزش و كرامت امام كاظم عليه السلام در پيشگاه خدا و اين هم فرجام هارون ستمگر و سركش!!

از خداوند بزرگ مى خواهيم كه ما را جزو دوستداران دوستانش وبيزاران از دشمنانش قرار دهد و ما را بر پيمودن راه ائمه هدى عليهم السلام توفيق ارزانى فرمايد.

 

 

 

 

 

 

نظرات

ارسال نظر

ایمیل شما قابل مشاهده عموم نخواهد بود