تعریف امامت

Print Friendly and PDF

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تعريف امامت‏

اولين سخنى كه در باب امامت مى‏گويند، تعريفى است كه از امامت مى‏ كنند. در اين تعريف اختلافى نيست. مى‏گويند: «الْامامَةُ رِياسَةٌ عامَّةٌ فى امورِ الدّينِ وَ الدُّنْيا» امامت رياستى است عمومى هم در امور دينى و هم در امور دنيايى. خواجه تعبيرى كلامى دارد، مى ‏گويد: «الْامامُ لُطْفٌ». مقصود اين است كه امامت هم نظير نبوت از مسائلى است كه از حد بشرى بيرون است و به همين جهت [انتخاب امام‏] از حد استطاعت بشرى بيرون است و بنابراين آنطرفى است، از آن طرف بايد بيايد، مثل نبوت است كه از طريق وحى و تعيين الهى بايد بيايد با اين تفاوت كه نبوت مستقيماً از ناحيه خداست، ارتباط پيغمبر است با خدا، و امامت تعيينى است از ناحيه پيغمبر از ناحيه خدا.

دليل عقلى شيعه در باب امامت‏

خواجه در اينجا بيش از اين يك جمله بيان نمى‏كند. ولى توضيحى كه علماى شيعه در اينجا مى‏دهند بر همان اساسى است كه قبلًا عرض كردم. اولًا يك بحث تاريخى مى‏كنند. مى‏گويند فعلًا بحث در امامت حضرت امير است. اگر اين ثابت شد، براى بقيه ائمه بيشتر به نصّ امام قبلى تمسك مى‏شود.

مى‏ گويند مى‏دانيم كه دين اسلام دين خاتم است و بناست كه بعد از آن، ديگر شريعتى نيايد و دينى است كلى و جامع همه شؤون زندگى بشر، و وضع اين دين هم از چنين مطلبى حكايت مى‏كند زيرا در همه مسائل دخالت دارد. بعد مى‏گويند آيا تاريخ زندگى پيغمبر اكرم نشان مى‏دهد كه ايشان شخصاً اين مقدار فرصت پيدا كرده باشند كه تمام اسلام را به مردم تعليم داده باشند؟ ما وقتى كه تاريخ را مطالعه مى‏كنيم مى‏بينيم در آن 23 سال چنين فرصتى براى پيغمبر اكرم به دست نيامد. البته پيغمبر از هيچ فرصتى كوتاهى نكرد و خيلى چيزها را تعليم داد ولى با توجه به تاريخچه مكه و مدينه پيغمبر و گرفتاريها و مشاغل زيادى كه ايشان داشت، مسلّم اين مدت وافى نبود كه همه احكام اسلام را براى همه مردم بيان كند، و امكان ندارد كه چنين دينى ناقص بيان شده باشد. بنابراين حتماً بايد كسى يا كسانى در ميان اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله وجود داشته باشند كه اسلام را به تمام و كمال از پيغمبر فرا گرفته و شاگردان مجهز پيغمبر باشند كه بعد از رفتن او از نظر توضيح و بيان اسلام نظير وى باشند با اين تفاوت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله از راه وحى الهى مى‏گفت و اينها از راه ياد گرفتن از پيغمبر مى‏گويند.

بعد مى‏گويند شما چون چنين كسى را سراغ نداريد و به او رجوع نكرديد، خواه ناخواه از اول، دين اسلام را ناقص تلقى كرديد و در نتيجه مسأله قياس را پيش آورديد. و درست هم هست؛ مسأله قياس از آنجا در ميان اهل تسنن مطرح شد كه گفتند در مسائلى كه بايد حكمى داشته باشيم ولى از پيغمبر صلى الله عليه و آله نرسيده چه كنيم؟ گفتند چاره‏اى نداريم جز اينكه با مقايسه يك موضوع با

موضوع ديگر و با مشابهات ظنّى و گمانى حكم چنين مسائلى را استنباط كنيم. اين سخن از علماى شيعه هم نيست، از حضرت امير عليه السلام شروع شده و در نهج‏البلاغه‏ هست و در كلمات ساير ائمه عليهم‏السلام نيز زياد است كه اين چه گمان باطلى است؟! على عليه السلام مى‏فرمايد: امْ انْزَلَ اللَّهُ ديناً ناقِصاً «[1]»؟ آيا خدا دين ناقص فرود آورد كه نياز داشته باشد به اين رأيهاى مِن عندى؟ ساير ائمه عليهم‏السلام هم پافشارى زيادى بر اين مسأله كرده‏اند كه صحبتِ نقصانگى دين نيست كه مسائل دينى در بعضى موارد ناقص باشد و چون ناقص است، با رأى و گمان خودمان حكمى به دست آوريم. در اصول كافى‏ بابى است به نام «باب الرد الى الكتاب و السنة و انه ليس شى‏ء من الحلال و الحرام الّا و قد جاء فيه كتاب او سنة» كه هيچ مسأله‏اى نيست كه لااقل صورت كلى آن در كتاب و سنت وجود نداشته باشد. كلىِ مسائل آمده است، مصداق را بايد كشف كرد. اجتهاد از نظر شيعه همين است يعنى كليات اسلام كافى است، مجتهد بايد كليات را بر جزئيات تطبيق كند. ولى قياس اين است كه حتى كليات هم كافى نيست، بايد با مشابهتها و گمانها حدس زد و به طور تخمينى حكم را استنباط كرد.

بنابراين علماى شيعه مى‏گويند كه ما و شما هر دو اعتراف داريم كه پيغمبر اكرم در آن 23 سال نتوانست تمام احكام اسلام را ولو به صورت كلى براى مردم بيان كند. شما مى‏گوييد رسول اكرم همين‏طور رها كرد و رفت. ما مى‏گوييم اين طور نبوده بلكه به همان دليل كه پيغمبر صلى الله عليه و آله مبعوث شد، از جانب پيغمبر افرادى معين شدند كه جنبه قدسى داشتند و پيغمبر اكرم تمام حقايق اسلام را براى اولين آنها يعنى على عليه السلام بيان كرد و آنان آماده بودند كه به تمام سؤالات جواب بدهند. على عليه السلام هميشه مى‏گفت هرچه از اسلام مى‏خواهيد بپرسيد تا من به شما بگويم.

امام يعنى كارشناس امر دين‏

حال ما اين مطلب را به زبان امروز بيان مى‏كنيم. علماى شيعه مى‏گويند اينكه شما منكر امام با اين مشخصات هستيد، در واقع اسلام را تحقير مى‏كنيد. يك دستگاه فنى كه به جايى فرستاده مى‏شود، متخصصش هم بايد همراهش باشد. اگر كشورى مثل آمريكا يا شوروى يك ابزار فنى مانند فانتوم يا ميگ را به كشورى كه مردمش با آن ابزار آشنا نيستند صادر مى‏كند، براى اينكه مردم را با آن آشنا كند متخصص هم همراهش مى‏فرستد. البته در مورد امور ساده مثل پارچه نيازى به همراهى متخصص نيست. شما اسلام را كه از جانب خدا به مردم رسيده، چگونه چيزى تلقى مى‏كنيد؟ آيا آن را به سادگى پارچه تلقى مى‏كنيد كه وقتى از كشورى به كشور ديگر صادر مى‏شود نيازى به‏ همراهى متخصص و پارچه‏شناس با آن نيست؟ يا آن را به پيچيدگى يك ابزار فنى تلقى مى‏كنيد كه هنگام صدور آن، كارشناسى هم بايد همراهش باشد كه تا مدتى مردم را با آن آشنا كند؟امام يعنى كارشناس امر دين، كارشناسى حقيقى كه به گمان و اشتباه نيفتد و خطا برايش رخ ندهد. پيغمبراكرم اسلام را براى مردم آورده است. بايد لااقل براى مدتى كارشناسان الهى در ميان مردم باشند كه اسلام را به خوبى به مردم بشناسانند. چنين شخصى را پيغمبر اكرم براى مردم تعيين كرده است. علماى شيعه اين مطلب را با تعبير «لطفٌ» بيان كرده‏اند يعنى لطف الهى، و مقصود اين است كه اين مسأله براى هدايت بشر مفيد است؛ چون راه بشر به سوى او بسته است لطف الهى ايجاب مى‏كند كه از آن سو عنايتى بشود؛ همان طور كه در مورد نبوت مى‏گويند لطفٌ. پس اين يك اصل از اصول شيعه كه تقريباً مى‏توان گفت دليل عقلى شيعه در باب امامت است.

مسأله عصمت‏

در اينجا مسأله عصمت پيش مى‏آيد. وقتى كه شيعه امام‏ «[2]» را در چنين مقامى تلقى مى‏كند كه حافظ و نگهبان شريعت و مرجع مردم براى شناساندن اسلام است، همان طور كه براى پيغمبر صلى الله عليه و آله عصمت قائل است، براى او هم عصمت قائل است. در مورد عصمت پيغمبر هيچ كس شبهه نمى‏كند و امر بسيار واضحى است. اگر براى ما قطعى شود كه سخنى را پيغمبر اكرم فرموده، در صحت آن شك نمى‏كنيم و مى‏گوييم پس درست است. هيچ وقت نمى‏گوييم پيغمبر در اينجا اشتباه كرده است.

كسى كه خدا او را براى هدايت مردم فرستاده در حالى كه مردم به هدايت الهى نياز داشته‏اند، نمى‏تواند انسانى جايزالخطا يا جايزالمعصية باشد. دوگونه خطاست: يكى اينكه عالماً عامداً معصيت كند مثلًا خدا به پيغمبر دستور بدهد كه چنين بگو، بعد پيغمبر ببيند مصلحت و منفعت خودش طور ديگرى اقتضا مى‏كند و آن سخن را به گونه‏اى ديگر براى مردم بگويد. واضح است كه اين بر ضد نبوت است. اگر امامت را به اين شكل تعريف كنيم كه امرى است متمّم نبوت از نظر بيان دين، يعنى به آن دليل وجودش لازم است كه وظيفه پيغمبر را در بيان احكام انجام دهد، به همان‏دليل كه پيغمبر بايد معصوم از اشتباه و گناه باشد، امام نيز بايد چنين باشد.

اگر كسى بگويد لازم نيست امام معصوم باشد و چنانچه اشتباهى كرد كس ديگرى به او تذكر مى‏دهد، مى‏گوييم ما نقل كلام به آن كس ديگر مى‏كنيم، باز او نگهبان ديگرى مى‏خواهد، بالاخره شخصى بايد باشد كه بتواند واقعاً حافظ شرع باشد. علاوه بر اين اگر امام خطاكار و گنهكار باشد، وظيفه ديگران است كه او را به راه راست بياورند و حال آنكه وظيفه ديگران اين است كه مطيع امر او باشند. ايندو با همديگر جور در نمى‏آيند.

مسأله تنصيص‏

از مسأله عصمت مى‏رسند به تنصيص. بنابراين شكل كلامى قضيه اين است كه از خدا شروع مى‏كنند مى‏گويند امامت لطفى است از جانب خدا؛ چون لطف است پس بايد وجود داشته باشد و چون چنين لطفى بدون عصمت ممكن نيست، پس امام بايد معصوم باشد و به همين دليل بايد منصوص باشد زيرا اين امر [يعنى عصمت‏] موضوعى نيست كه تشخيصش با مردم باشد. همان طور كه تشخيص پيغمبر با مردم نيست و با خداست كه چه كسى را به پيغمبرى معين كند و او را با دلايل و آثار و معجزات معرفى نمايد، تشخيص امام هم با مردم نيست و از جانب خدا بايد تعيين شود با اين تفاوت كه پيغمبر چون بشر ديگرى در كار نيست، بايد از راه آثار معجزات به مردم شناسانده شود ولى امام بايد از راه پيغمبر شناسانده شود. از اينجا وارد تنصيص مى‏شوند و مى‏گويند پس امامت- به اين معنا كه گفتيم- بايد به نصّ باشد از طرف پيغمبر نه به صورت تعيين مردم.

بنابراين از مسأله لطف آمدند به مسأله عصمت و از مسأله عصمت آمدند به مسأله تنصيص.

به اينجا كه مى‏رسند، پله چهارمى را بايد طى كنند: بسيار خوب، اينها همه درست ولى چه ارتباطى با على عليه السلام دارد؟ [خواجه نصيرالدين‏] مى‏گويد: «وَ هُما مُخْتَصّانِ بِعَلِىٍّ» ايندو [يعنى معصوم بودن و منصوص بودن‏] از مختصات على عليه السلام است. مقصود اين است كه در اين جهت حتى يك نفر اختلاف ندارد كه غير على منصوص نيست؛ يعنى صحبت اين نيست كه ديگران مى‏گويند پيغمبر صلى الله عليه و آله كس ديگرى را تعيين كرد و ما مى‏گوييم على عليه السلام را، بلكه صحبت اين است كه آيا پيغمبر كسى را تعيين كرده است كه در اين صورت غير از على كس ديگرى نيست، و يا اساساً كسى را تعيين نكرده است؟ همين قدر كه بگوييم نصّ و تنصيص لازم و واجب است و پيغمبر بر انسانى تنصيص كرده، آن شخص غير از على عليه السلام كس ديگرى نمى‏تواند باشد چون ديگران چنين ادعايى ندارند و بلكه انكار دارند. حتى خلفا مدعى تنصيص نيستند چه رسد به ديگران. اتباعشان هم مدعى تنصيص بر آنها نيستند. بنابراين ديگر بحثى نيست.

در مورد عصمت هم همين طور است؛ نه خلفا مدعى عصمت خودشان بودند بلكه صريحاً به اشتباهاتشان اعتراف مى‏كردند و نه اهل تسنن قائل به عصمت آنها هستند چون همان طور كه گفتيم مسأله امامت از نظر آنها يعنى حكومت. در مسأله حكومت، ديگر مطرح نيست كه حاكم اشتباه يا گناه نكند. مى‏گويند خير، اشتباه هم زياد مى‏كردند، گناه هم مرتكب مى‏شدند ولى در حد يك انسان عادل، در حد انسانى كه لياقت پيشنمازى دارد. بيش از اين ديگر برايشان [مقامى‏] قائل نيستند.

لهذا اين جمله را اهل تسنن هم روايت كرده‏اند و قوشچى نيز قبول دارد كه ابوبكر مى‏گفت: «انَّ لى شَيْطاناً يَعْتَرينى» شيطانى هست كه گاهى بر من مسلط مى‏شود و مرا به غلط مى‏اندازد. اگر ديديد من كج رفتم، بياييد مرا مستقيم و هدايت كنيد. خودش اعتراف مى‏كرد. عمر در مواردى‏ «[3]» گفت:

«لَوْ لا عَلِىٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ» اگر على نبود، عمر بيچاره شده بود، هلاك شده بود. اتفاق مى‏افتاد كه او حكمى مى‏كرد، بعد اميرالمؤمنين او را بر اشتباهش آگاه مى‏نمود و او قبول مى‏كرد. بنابراين خلفا نه خودشان مدعى عصمت هستند و نه ديگران درباره آنها مدعى عصمت‏اند.

اگر مسأله امامت در اين سطح خيلى بالا قرار گرفت، در سطح لطف و عصمت و تنصيص، ديگر غير از على عليه السلام اصلًا كسى ادعا ندارد كه در اين سطح باشد.

تا اينجا مسأله شكل كلامى دارد يعنى همان طور كه گفتيم از بالا شروع مى‏شود، از اين كه به همان دليلى كه نبوت، لازم و لطف است، امامت هم بايد باشد، تا آخرش كه عرض كردم. گو اينكه تا همين جا مطلب خاتمه مى‏پذيرد، ولى بيشتر از اين وارد مى‏شويم تا ببينيم آيا در خارج و در عمل هم چنين بوده و پيغمبر صلى الله عليه و آله بر على عليه السلام تنصيص كرده است يا نه؟ كه از اينجا وارد نصوص مى‏شويم.

در اينجا بايد مطلبى را عرض كنم و آن اينكه به قول برخى ما اساساً چرا وارد روشهاى كلامى شويم و از آن بالا شروع كنيم؟ ما از پايين شروع مى‏كنيم يعنى از راه آنچه هست و وجود دارد. متكلمين از آن بالا مى‏آيند تا مى‏رسند به اينجا، ولى اگر ما براساس اين مشرب صحبت كنيم، كارمان از اينجا شروع مى‏شود كه ما چكار داريم به اين حرفها كه آيا امامت لطف از جانب خدا هست يا نه كه چون لطف است امام بايد معصوم باشد و در نتيجه بايد تنصيص در كار باشد؟ اين بايدها، تكليف براى خدا معين كردن است. ما نمى‏خواهيم براى خدا تكليف معين كنيم بلكه مى‏رويم دنبال آن چيزى كه وجود دارد. اگر پيغمبر تنصيص كرده، همان براى ما كافى است بدون اينكه لطف بودن آن، عصمت و تنصيص عقلًا بر ما ثابت شود. مى‏رويم سراغ اينكه ببينيم اصلًا پيغمبر كسى را تعيين كرده يا نه؟ حال ببينيم استدلالهايى كه شيعيان در اين زمينه مى‏آورند چيست؟

اين استدلالها را ناچار بايد به طور سربسته ذكر كنيم چون در اين استدلالها اهل تسنن غالباً يا قبول ندارند كه چنين نصوصى باشد (البته انكار مطلق هم نمى‏كنند ولى مى‏گويند خبر واحد است نه متواتر) و يا معنى و مفهوم آنها را توجيه مى‏كنند و مى‏گويند معنى‏اش غير از آنى است كه شما مى‏گوييد.

بررسى نصوصى از رسول اكرم كه ناظر بر امامت على عليه السلام است‏

يكى اين است كه پيغمبر اكرم خطاب به اصحابش فرمود: سَلِّموا عَلى‏ عَلِىٍّ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ‏ «[4]» به على سلام بدهيد به عنوان امارت مؤمنان و اميرالمؤمنينى. اين جمله مربوط به قضيه غدير است. البته آن جمله حديث غدير را عليحده ذكر مى‏كنند. اهل تسنن اين جمله را به صورت متواتر قبول ندارند.

كارى كه علماى شيعه بعدها كرده‏اند همين بوده كه ثابت كنند اين گونه احاديث متواترند. در تجريد بيش از اين ذكر نشده و اين حديث، ارسال مسلّم گرفته شده است. شارح (ملاعلى قوشچى) هم مى‏گويد خير، ما قبول نداريم كه متواتر باشد، يك خبر واحد است، بعضى نقل كرده‏اند همه نقل نكرده‏اند.

كتابهايى نظير عبقات‏ و الغدير كوشششان در اين است كه ثابت كنند اين احاديث متواترند. در اين دو كتاب، مخصوصاً الغدير، ناقلان حديث غدير طبقه به طبقه از قرن اول تا قرن چهاردهم ذكر شده‏اند. ابتدا شصت و چند نفر از طبقه صحابه پيغمبر را نام مى‏برد (البته از كتب اهل تسنن). بعد، از طبقه تابعين ذكر مى‏كند كه از صحابه نقل كرده‏اند. اينها تقريباً مربوط به قرن اول مى‏شوند. در قرون بعد نيز طبقه به طبقه نقل كرده است. مخصوصاً كارى كه در الغدير صورت گرفته اين است كه از جنبه ادبى قضيه استفاده كرده و اين، كار خيلى خوبى است. عبقات‏ و كتابهاى ديگر در اين زمينه، بيشتر به نقل حديثى تمسك كرده‏اند كه در هر قرنى چه كسانى نقل كرده‏اند ولى‏ الغدير از جنبه ادبى هم استفاده كرده است چون در هر عصرى هر مطلبى كه در ميان مردم وجود داشته باشد شعرا آن را منعكس مى‏كنند. شعرا منعكس كننده آن چيزى هستند كه در زمان خودشان هست. مى‏گويد اگر مسأله غدير مسأله‏اى بود كه به قول آنها مثلًا در قرن چهارم به وجود آمده بود، ديگر در قرون اول و دوم و سوم شعرا اين‏همه شعر درباره‏اش نگفته بودند. در هر قرنى ما مى‏بينيم مسأله غدير جزء ادبيات آن قرن است. بنابراين چگونه مى‏توانيم اين حديث را انكار كنيم؟! و اين، از نظر تاريخى روش خوبى است. ما خيلى از اوقات براى اثبات وجود موضوعى در تاريخ، مى‏رويم‏

سراغ ادبا. مى‏بينيم در هر قرنى همه ادبا اين موضوع را منعكس كرده‏اند. معلوم مى‏شود كه اين، در زمان آنها فكر موجودى بوده است. عبقات‏ نيز گاهى براى يك حديث يك كتاب نوشته است كه در آن، راويان آن حديث را ذكر كرده و اينكه آيا اين راوى درست است يا نادرست، فلان كس گفته درست است و ... يك شاخه درخت پرشجرى درست كرده كه اصلًا انسان حيرت مى‏كند از اين‏همه تتبّعى كه اين مرد داشته است.

يكى ديگر جمله‏اى است كه باز از پيغمبر نقل كرده‏اند كه خطاب به على عليه السلام فرمود: انْتَ الْخَليفَةُ بَعْدى‏ «[5]». غير از اين دو جمله، جملات ديگرى نيز هست. متأسفانه دو هفته پيش كه از اينجا مى‏رفتم، يادداشتهايم راجع به امامت را گم كردم. در آنجا اين احاديث را يادداشت كرده بودم.

اجمالًا كتابهايش را مى‏دانم ولى خصوصياتش يادم نيست.

سيره ابن هشام‏ كتابى است كه در قرن دوم نوشته شده. خود ابن هشام ظاهراً در قرن سوم است ولى اصل‏ سيره‏ از ابن اسحق است كه در اوايل قرن دوم مى‏زيسته و ابن هشام كتاب او را تلخيص و تهذيب كرده است. از كتبى است كه مورد اعتماد اهل تسنن است. در آنجا دو قضيه را نقل مى‏كند كه اين كتاب (تجريد) نقل نكرده ولى چون مضمون همين مضمون است من نقل مى‏كنم.

داستان يوم الانذار

يكى مربوط به داستان يوم‏الانذار است كه در اوايل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ‏ «[6]» خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن. هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند. مى‏دانيم در آن هنگام على عليه السلام بچه‏اى بوده در خانه پيغمبر. (على عليه السلام از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد.) رسول اكرم به على عليه السلام فرمود غذايى ترتيب بده و بنى‏هاشم و بنى عبدالمطّلب را دعوت كن. على عليه السلام هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند. پيغمبر اكرم اعلام دعوت كرد و فرمود: من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم. من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد. ابولهب كه عموى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد عصبانى و ناراحت شد و گفت: تو ما را دعوت كردى براى اينكه چنين مزخرفى را به ما بگويى؟! جار و جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد. پيغمبر اكرم براى بار دوم به على عليه السلام دستور تشكيل جلسه را داد. خود اميرالمؤمنين كه راوى هم هست مى‏فرمايد كه اينها حدود

چهل‏نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد. در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود: هركسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد، وصى، وزير و جانشين من خواهد بود. غير از على عليه السلام احدى جواب مثبت نداد و هرچند بار كه پيغمبر اعلام كرد، على عليه السلام از جا بلند شد. در آخر پيغمبر فرمود: بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود.

داستان ملاقات رئيس قبيله با پيغمبر اكرم‏

قضيه ديگر كه باز در سيره ابن هشام‏ است، از اين بالاتر است. در زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع، سخت و دشوار بود، در ماههاى حرام‏ «[7]» مزاحم پيغمبر اكرم نمى‏شدند يا لااقل زياد مزاحم نمى‏شدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت. رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مى‏كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى‏شدند (آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص) مى‏رفت در ميان قبايل گردش مى‏كرد و مردم را دعوت مى‏نمود. نوشته‏اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركت مى‏كرد و هرچه پيغمبر مى‏فرمود، او مى‏گفت دروغ مى‏گويد، به حرفش گوش نكنيد. رئيس يكى از قبايل خيلى بافراست بود. بعد از آنكه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد، به قوم خودش گفت: اگر اين شخص از من مى‏بود لَاكَلْتُ بِهِ الْعَرَبَ؛ يعنى من اينقدر در او استعداد مى‏بينم كه اگر از ما مى‏بود، به وسيله وى عرب را مى‏خوردم. او به پيغمبر اكرم گفت: من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم (بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود) به شرط اينكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اينكه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى.

فرمود: اين كه چه كسى بعد از من باشد، با من نيست با خداست. اين، مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است.

حديث غدير و تواتر آن‏

يكى ديگر از ادلّه‏اى كه شيعه ذكر كرده‏اند حديث غدير است. [خواجه نصيرالدين‏] مى‏گويد: «وَ لِحَديثِ الْغَديرِ الْمُتَواتِرِ» حديث غديرى كه متواتر است. «متواتر» اصطلاحى است در علم حديث؛ مى‏گويند خبر واحد و خبر متواتر. مقصود از خبر واحد اين نيست كه ناقل آن يك نفر باشد بلكه يعنى خبرى كه نقل آن در حدى است كه مفيد يقين نيست خواه ناقل يك نفر باشد و خواه ده نفر

باشند. مثلًا شخصى نقل مى‏كند كه من فلان خبر را از راديو شنيدم. شما گمان پيدا مى‏كنيد كه اين سخن راست باشد اما هنوز منتظريد كه ديگران چه مى‏گويند. از يك نفر ديگر هم مى‏شنويد، گمانتان قويتر مى‏شود. بعد مى‏بينيد كه افراد زيادى همين حرف را مى‏زنند. نمى‏توانيد احتمال بدهيد كه همه اينها خواسته‏اند دروغ بگويند. حتى بايد [تعداد ناقلان‏] در حدى باشد كه تبانى بر دروغ هم در آن درست نباشد چون در يك حدى ممكن است افراد بشر تبانى كنند ولى اگر از آن حد بيشتر باشد تبانى امكان ندارد. تواتر يعنى [تعداد نقل خبر] فوق تبانى باشد. مثلًا در همين مثالى كه عرض كردم ممكن است ده نفر با همديگر تبانى كنند كه بگويند ما فلان خبر را از راديو شنيديم. تا دويست نفر ممكن است تبانى كنند ولى گاهى قضيه به حدى مى‏رسد كه اصلًا نمى‏شود احتمال داد كه تبانى باشد. مثلًا شما مى‏رويد به جنوب تهران مى‏بينيد شخصى مى‏گويد راديو چنين چيزى گفته.

بعد مى‏رويد شرق تهران مى‏بينيد افرادى آن خبر را نقل مى‏كنند. بعد مى‏رويد غرب تهران، همين طور. نمى‏توانيد احتمال بدهيد كه همه اينها با يكديگر تبانى كرده‏اند. اين را مى‏گويند تواتر.

شيعه مدعى است كه نقل خبر غدير در حدى است كه ما احتمال تبانى هم در آن نمى‏توانيم بدهيم و بگوييم مثلًا چهل نفر از صحابه پيغمبر تبانى كردند بر يك دروغ، خصوصاً كه بسيارى از ناقلان اين خبر جزء دشمنان على عليه السلام بوده يا از طرفداران ايشان شمرده نشده‏اند. اگر ناقلان فقط از تيپ سلمان و ابوذر و مقداد- يعنى همانها كه دور على مى‏چرخيدند- بودند، مى‏شد احتمال داد كه اينها علاقه مفرطى به على عليه السلام داشتند و با تبانى چنين حرفى زده‏اند؛ در حالى كه اين خبر را كسانى نقل كرده‏اند كه علاقه‏اى به على عليه السلام نشان نداده‏اند. امثال ملاعلى قوشچى مى‏گويند اين خبر واحد است و به حد تواتر نرسيده است، ولى شيعيان مى‏گويند خير، خبر واحد نيست، اين هم كتابها.

در حديث غدير، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: ا لَسْتُ اوْلى‏ بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ؟ قالوا بَلى‏ آيا من از خود شما بر شما اولويت ندارم‏ «[8]»؟ گفتند: بلى. بعد فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ‏. معلوم است كه مى‏خواهد همان اولويت خودش بر نفوس را براى على عليه السلام تصويب كند.

حديث منزلت‏

يكى ديگر از احاديثى كه ايشان (خواجه نصيرالدين) مى‏فرمايند متواتر است و ملاعلى قوشچى منكر اصلش نيست ولى مى‏گويد خبر واحد است و باز اشخاصى نظير ميرحامد حسين در عبقات‏ و آقاى امينى در الغدير و مخصوصاً ميرحامد حسين كه يك كتاب را به آن اختصاص داده (الغدير به ساير احاديث زياد نپرداخته) بدان پرداخته‏اند، حديث منزلت است كه پيغمبر اكرم درباره على عليه السلام فرمود: انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسى‏ الّا ا نَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى‏ نسبت تو به من همان نسبتى است كه هارون به موسى داشت به استثناى نبوت. اين جمله را پيغمبر اكرم هنگامى كه به غزوه تبوك مى‏رفتند فرمود. غزوه تبوك در واقع لشكركشى بود نه جنگ. بعد از غزوه مؤته بود كه اولين و آخرين جنگ ميان اعراب و رومي ها در زمان پيغمبر بود و در شمال مدينه رخ داد. مركز امپراطورى روم شرقى همين اسلامبول (قسطنطينيّه) بود و سوريه هم دست‏نشانده و تحت‏الحمايه آنها بود.

رومي ها داشتند در سوريه خودشان را براى يك حمله به طرف مدينه آماده مى‏كردند. پيغمبر اكرم مصلحت چنين ديد كه يك لشكركشى تا مرز روم بكند و اين كار را انجام داد «[9]»

به قول سياسيون مى‏خواست قدرت خودش را نشان بدهد كه ما آماده‏ايم. تا مرز روم رفتند و بعد هم برگشتند. رسول اكرم در اين سفر على عليه السلام را با خود نبرد و به عنوان جانشين خودش در مدينه گذاشت. علماى شيعه مى‏گويند اين كار به اين دليل بود كه پيغمبر مى‏دانست در آنجا جنگى رخ نمى‏دهد. على عليه السلام از اينكه در مدينه ماند دلتنگ شد، عرض كرد يا رسول‏اللَّه! شما مرا اينجا مى‏گذاريد در رديف زنها و بچه‏ها و با خود نمى‏بريد؟ فرمود: اما تَرْضى‏ انْ تَكونَ‏ يا: انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسى‏ الّا ا نَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى‏ (مى‏خواست بگويد من تو را به عنوان جانشين خود گذاشتم نه اينكه تو را در مدينه رها كرده و رفته باشم) يعنى هر نسبتى كه هارون به موسى داشت تو با من دارى به استثناى نبوت. ما وقتى به قرآن مراجعه مى‏كنيم تا ببينيم چه نسبتى ميان هارون و موسى هست مى‏بينيم در يك جا قرآن نقل مى‏كند كه موسى در ابتداى كار خود از خدا چنين خواست:

رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي. وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي. وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي. يَفْقَهُوا قَوْلِي‏. (تا اينجايش محل شاهد ما نيست) وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي‏ (وزير اصلًا يعنى كمك. وِزْر يعنى سنگينى، وزير يعنى كسى كه مقدارى از سنگينى را متحمل مى‏شود. اين اصطلاح معروف هم كه بعد پيدا شده به اعتبار اين است كه وزير معاون پادشاه بوده است.) براى من كمك و همراهى از خاندانم تعيين كن. پيشنهاد هم‏

مى‏دهد (يعنى قبول كن): هارُونَ أَخِي‏ برادرم هارون را. اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي‏ پشت مرا با او محكم كن‏ وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي‏ او را در اين كار با من شريك گردان. كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً وَ نَذْكُرَكَ كَثِيراً «[10]» تا بيشتر تو را تسبيح بگوييم و ياد كنيم يعنى بيشتر دين تو را رواج دهيم.

در جاى ديگر قرآن مى‏بينيم كه مى‏فرمايد موسى به هارون گفت (بعد از اين جريان است): يا هارونَ اخْلُفْنى فى قَوْمى‏ «[11]» هارون! جانشين من باش در ميان قوم من.

بنابراين وقتى پيغمبر مى‏گويد: انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسى‏ مى‏خواهد بگويد همان نسبتى را كه هارون به موسى داشت و همه از طريق قرآن مى‏دانند (وزيرش بود، پشتش به او محكم بود، شريك در كارش بود و جانشين او در قومش بود)، تو با من دارى‏ الّا انَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى‏ به استثناى نبوت. اگر الّا ا نَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى‏ نبود، مى‏گفتيم اينجا پيغمبر نظرش به يك امر از امور و به يك شباهت بالخصوصى است اما وقتى نبوت را استثناء مى‏كند، كأنه مى‏خواهد بگويد در جميع شؤون (البته شؤون اجتماعى نه شؤون طبيعى كه هارون برادر طبيعى موسى بود، تو هم برادر طبيعى من هستى!) اين نسبت برقرار است؛ نسبتى كه هارون از ناحيه خدا در جميع شؤون الهى به موسى داشت تو نسبت به من دارى.

جوابى كه اهل تسنن مى‏دهند اين است كه اگر چنين حديثى متواتر باشد ما قبول داريم ولى متواتر نيست، واحد است. ولى همان طور كه عرض كردم علمايى نظير ميرحامد حسين در كتابهايشان ثابت مى‏كنند كه اين حديث هم متواتر است.

سؤال: برداشتى كه بنده از پايان جلسه گذشته و تقريباً شروع جلسه كردم اين بود كه يك مرزى در ذهنم بين مسأله حكومت و امامت تا حدودى ايجاد شد. به اين ترتيب كه آقاى مطهرى فرمودند امامت وظايفى به عهده دارد كه يك شعبه‏اش شعبه حكومت است. بنده نمى‏دانم غير از حكومت، شعبات ديگرش چيست كه مسأله حكومت در آنها حل نشود و جريان را توجيه نكند؟ آنچه كه ما تا حالا از اسلام ياد گرفته‏ايم اين است كه بين دنيا و آخرتمان يا اعمال دنيا و آخرتمان مرزى نيست. آنچه كه به عنوان اعمال اخروى بيان مى‏شود به عنوان ضمانت براى عمل به اعمال دنيا و دخالت در زندگى دنياست و اعمال دنياى ما براى كمال و بهتر كردن زندگى اجتماعى و استوار كردن حكومت اجتماعى بر جامعه مى‏باشد. در قرآن هم مى‏بينيم كه خدا بهترين مدال را به كسانى مى‏دهد كه خواسته‏اند در اعمال عبادى‏خودشان زندگى دنيا و حاكميت دنيا و دادن آن به دست عدالت را ثابت كنند. بزرگترين ارزشها را براى جهاد قائل شده. در زندگى ائمه هم مى‏بينيم كه تمام دستورات و روش زندگيشان توجيه كننده اين بوده كه دنبال استيفاى حقوق و به دست آوردن حق حاكميت و حكومت بوده‏اند چه آنهايى كه علناً مبارزه مى‏كردند و چه آنها كه يا در زندان و يا در مخفيگاه رهبري هاى سازمانهاى مخفى را داشتند. اين است كه بنده نمى‏توانم وظايف ديگرى غير از حكومت براى امامت توجيه كنم زيرا حكومت آنها بر همه اعمال امامت توجيه خواهد شد. خواستم توضيح بفرماييد.

جواب: شما مسأله مرز را خودتان مطرح كرديد. من كه اصلًا كلمه مرز را به كار نبردم و صحيح هم نمى‏دانم كه به كار برده شود. من عرض كردم كه امامت در ميان شيعه در سطحى بالاتر از حكومت مطرح است كه حكومت يكى از شؤون امامت خواهد بود و آن سطح بالاتر سطح بيان و توضيح اسلام و مرجع بودن براى احكام دين است در سطح عصمت و خطاناپذيرى. ما مى‏گوييم يكى از شؤون پيغمبر اكرم حكومت بود. اين كه مرز نيست. يكى از شئونى كه پيغمبر اكرم در ميان مردم داشت حكومت بود ولى اين حكومت حكومت از ناحيه مردم و حقى نبود كه مردم به او داده باشند، حقى بود كه خدا به او داده بود به دليل اينكه او بشرى بود فوق بشرهاى ديگر. به دليل اينكه مبيّن احكام الهى بود و با عالم غيب اتصال معنوى داشت، حكومت هم در ميان مردم داشت. من كه نخواستم مرزى ميان دنيا و آخرت قائل بشوم و تفكيكى كرده باشم ميان امام و حاكم و بگويم امام مربوط به آخرت مردم است و حاكم مربوط به دنياى مردم. اگر من اين طور گفته بودم، ايراد شما وارد بود. ما مى‏گوييم در ميان شيعه مسأله ديگرى مطرح است كه اگر آن مسأله را ثابت كنيم، حكومت هم خود به خود ثابت شده است. ما مقامى تالىِ مقام نبوت قائل مى‏شويم كه با وجود و حضور آن مقام، ديگر سخنى از حكومت غير مطرح نيست. همين طور كه با وجود پيغمبر سخنى از حكومت غير مطرح نيست، با وجود امام در سطحى كه شيعه معرفى مى‏كند نيز سخن از حكومت غير مطرح نيست. سخن از حكومت به آن معنا كه امروز مطرح است در وقتى مطرح است كه ما فرض كنيم امامى در دنيا وجود نداشته باشد يا مثل زمان ما امام غائب باشد، والّا با وجود و حضور امام در سطحى كه شيعه مى‏گويد تكليف مسأله حكومت خود به خود روشن شده است.

سؤال: آيا اهل تسنن روايت مربوط به غديرخم را واحد مى‏دانند و متواتر نمى‏دانند يا آن روايتى را كه فرموديد حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودند: سلام كنيد به على كه امير شماست؟

جواب: اين قسمت از روايت غدير را كه: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ‏ شايد حتى سنّى‏ها هم نتوانند انكار كنند كه متواتر است گو اينكه ملاعلى قوشچى مى‏گويد اين قسمت هم متواتر نيست.

اين قسمت آنقدر زياد نقل شده كه اهل تسنن هم انكار نمى‏كنند «[12]». عده بسيار زيادى بوده‏اند كه قسمت اولش را هم كه مى‏فرمايد: ا لَسْتُ اوْلى‏ بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ‏ نقل كرده‏اند. شيعه اين قسمت را هم متواتر مى‏داند. ولى حديث‏ سَلِّموا عَلى‏ عَلِىٍّ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ‏ را سنّى‏ها هيچ قبول ندارند كه متواتر باشد و مى‏گويند اين خبر واحد است. شايد ما هم نتوانيم متواتر بودن اين حديث را اثبات كنيم (حالا من درست نمى‏دانم) و لزومى هم ندارد ولى تواتر اصل اين مطلب كه پيغمبر فرمود: ا لَسْتُ اوْلى‏ بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ‏ و مردم گفتند: «بَلى‏» و بعد فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ‏ «[13]» از نظر ما بديهى است. بعلاوه علماى اهل تسنن در اين‏گونه مسائل اتفاق نظر ندارند كه همه گفته باشند اين خبر متواتر است يا همه گفته باشند واحد است. بعضى از ايشان گفته‏اند خبر واحد است و بعضى ديگر گفته‏اند خبر متواتر است ولى معنايش آن نيست كه شيعه مى‏گويد بلكه پيغمبر فرمود هركس كه دوست من است و مرا دوست دارد، على را هم دوست داشته باشد. ما مى‏گوييم اين چه حرفى است كه پيغمبر در غديرخم مردم را جمع كند كه هركس مرا دوست دارد على را هم دوست داشته باشد! اين چه خصوصيتى دارد؟ على را فقط دوست داشته باشيد؟! مخصوصاً با ضميمه شدن‏ ا لَسْتُ اوْلى‏ بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ‏ و نيز با توجه به كلمه «مولا» كه اساساً در هيچ جا به معنى دوست نيامده است.

سؤال: آيا آيه‏ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً بعد از واقعه غديرخم نازل شده است؟

جواب: خير، در غدير خم بوده است.

آيه‏ «الْيَوْمَ يَئِسَ ...» و مسأله امامت‏.

در جلسه گذشته عرض كرديم كه اساس فكر شيعه در مسأله امامت با فكر اهل تسنن مختلف است و اين دو فكر از ريشه با يكديگر اختلاف دارند. لهذا به اين صورت درباره اين مسأله بحث كردن كه ما قائل به امامتيم، آنها هم قائل به امامت، ولى شرايط امامت از نظر ما و آنها متفاوت است، اساساً درست نيست. چون آن چيزى كه شيعه به نام امامت معتقد است، غير از آن چيزى است كه آنها به نام امامت معتقدند. كما اينكه مسأله‏اى كه به اين شكل طرح مى‏شود كه آيا امامت به نصّ است يا به شورا يعنى آيا امام را پيغمبر بايد تعيين كرده باشد يا مردم بايد او را انتخاب كنند نيز به اين صورت صحيح نيست، زيرا آنچه شيعه در باب امامت مى‏گويد و مى‏گويد به نصّ است، غير از آن چيزى است كه اهل تسنن مى‏گويند و مى‏گويند به شوراست. نه اينكه درباره يك چيز بحث مى‏كنند و يكى مى‏گويد آن چيز به نصّ است و ديگرى مى‏گويد همان چيز به شوراست. در واقع بايد چنين گفت كه در نظر شيعه مسأله‏اى به نام امامت مطرح است كه اهل تسنن از اساس آن را قبول ندارند نه اينكه در شرايطش با آنها اختلاف دارند. درست مثل مسأله نبوت است در مقابل منكرين نبوت. شيعه امامت را در سطحى آنچنان بالا مى‏برد كه قهراً اگر كسى آن فرضيه را پيش بكشد و قبول كند، نمى‏تواند قبول نكند كه امام بايد از طرف خدا تعيين شده باشد. همين طور كه در نبوت هيچ‏گاه نمى‏گويند مردم بنشينند و نبى انتخاب كنند، قهراً در مورد امام در آن سطحى كه شيعه مى‏گويد نيز جاى اين حرف نيست كه مردم بنشينند و چنان شخصى را انتخاب كنند.

در جلسه پيش ما آن سلسله مراتب و شرايطى را كه شيعه در باب امامت مى‏گويد عرض كرديم و رسيديم به اينجا كه شيعه مسأله را از بالا شروع مى‏كند و مى‏آيد پايين. بعد مى‏گويند براى‏اينكه اين فقط يك فرضيه نباشد بايد ببينيم آيا واقعاً با توجه به آنچه كه ما در باب امامت در آن سطح عالى مى‏گوييم، پيغمبر اكرم كسى را براى اين مقام تعيين كرده است؟ آيا قرآن فرموده است يا نه؟

اول در نظر داشتم كه به همان ترتيب حرفهاى خواجه در تجريد مطالب را عنوان كنم ولى به مناسبت اينكه چند روز ديگر روز عيد غدير است، به نظرم رسيد كه بهتر اين است كه ما همين آيات مربوط به غدير را معنى و ترجمه كنيم و شرح بدهيم.

بررسى آيه‏ «الْيَوْمَ يَئِسَ ...»

در اوايل سوره مائده اين آيه آمده است:

الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً «[14]».

اين دو قسمت كه هردو با «اليوم» شروع مى‏شوند، ضمن يك آيه هستند نه دو آيه، و قدر مسلّم اين است كه هردو هم مربوط به يك مطلب است نه دو مطلب. ترجمه اين آيه را عرض مى‏كنم بعد به شرح معنى آن از روى قرائن مى‏پردازم.

كلمه «يوم»- يعنى روز- وقتى با «الف و لام» ذكر مى‏شود (الف و لام عهد) گاهى به معنى آن روز است و گاهى به معنى امروز، در هر دو مورد به كار برده مى‏شود. به معنى «آن روز» در جايى به كار مى‏رود كه قبلًا يك روزى را نام برده‏اند بعد مى‏گويند در آن روز. ولى اگر بگوييم فلان كس اليوم وارد شد يعنى همين امروز وارد شد. الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ‏ (حالا ما نمى‏گوييم مقصود آن روز است يا امروز، شرحش را بعد مى‏دهيم.) در آن روز (يا امروز) كافران از دين شما مأيوس شدند فَلا تَخْشَوْهُمْ‏ پس، از آنها ديگر بيم نداشته باشيد. يعنى چه آنها از دين شما مأيوس شدند؟ يعنى آنها ديگر مأيوس شدند كه بر دين شما پيروز و فائق شوند و آن را از ميان ببرند. چون مأيوس شدند دست از كار و فعاليت و آن روشى كه قبلًا عليه اسلام داشتند برداشتند.

از آنها ديگر بيم نداشته باشيد. جمله بعد خيلى عجيب است، مى‏فرمايد: وَ اخْشَوْنِ‏ اما از من بترسيد.

صحبت اين است كه امروز از ناحيه آنها بيم نداشته باشيد ولى از ناحيه من بيم داشته باشيد، با توجه به اينكه بحث درباره خود دين است. بيم از آنها اين بود كه از ناحيه آنان به اين دين آسيب‏

برسد. مى‏فرمايد نترسيد، ديگر آنها نمى‏توانند آسيبى برسانند وَ اخْشَوْنِ‏ از من بترسيد. قهراً معنايش اين است كه اگر آسيبى به اين دين برسد، از طرف من مى‏رسد. حال اين چه مفهومى مى‏تواند داشته باشد كه بعد از اين از كفار بر دين خودتان نترسيد، از من بترسيد. بعد عرض مى‏كنيم كه مقصود چيست.

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‏ آن روز (يا امروز) دين شما را كامل كردم، به حد كمال رساندم‏ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي‏ و نعمت خودم را به پايان رساندم. در اينجا دو كلمه نزديك به هم ذكر شده است: اكمال و اتمام. اين دو كلمه خيلى به هم نزديكند: كامل كردم يا تمام كردم.

 

 

 

 

 


[1] . نهج‏البلاغه، خطبه 18.

 

[2] . بيشتر به جنبه دينى او نظر دارند. قبلًا گفتم اينكه در عصر ما مسأله امامت را فوراً مساوى با مسأله حكومت كه‏جنبه دنيايى قضيه است مى‏گيرند، صحيح نيست. در مسأله امامت بيشتر جنبه دينى آن مطرح است. اصلًا بين مسأله امامت و مسأله حكومت به يك اعتبار نوعى عموم و خصوص من وجه است. امامت يك مسأله است و حكومت كه از شؤون امامت است مسأله ديگرى است. در زمان غيبت، ما درباره حكومت صحبت مى‏كنيم ولى درباره امامت صحبت نمى‏كنيم. نبايد امامت را مساوى با حكومت دانست. امامت به تعبير علما رياست در دين و دنياست؛ چون رياست در دين است قهراً رياست در دنيا هم هست؛ مثل خود پيغمبر كه چون رئيس دينى بود، به تبع رئيس دنيايى هم بود. اگر در زمانى فرضاً امام وجود نداشته باشد يا امام غيبت داشته باشد و رياست دينى به آن معنا در كار نباشد، آنوقت مسأله رياست دنيايى پيش مى‏آيد كه تكليف آن چيست.

[3] . بعضى كه استقصا كرده‏اند، مدعى هفتاد مورد هستند. در اينكه زياد است و مورد اتفاق شيعه و سنى، بحثى‏نيست.

[4]. بحار، ج 28/ ص 92، روايت 3.

 

[5] . بحار، ج 39/ ص 352، روايت 26، با اين عبارت: ا نْتَ الْخَليفَةُ فى امَّتى.

 

[6] . شعراء/ 214.

 

[7] . ماههاى ذى‏القعده، ذى‏الحجّه و محرم چون ماه حرام بود، ماه آزاد بود يعنى در اين ماهها همه جنگها تعطيل‏بود، دشمنان از يكديگر انتقام نمى‏گرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود. در بازار عكاظ جمع مى‏شدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پيدا مى‏كرد، به احترام ماه حرام متعرضش نمى‏شد.

 

[8] . . اشاره به آيه قرآن (سوره احزاب، آيه 6) است كه: النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏ پيغمبر چون از جانب‏خداست، بر جان و مال و بر همه چيز مردم از خود مردم اولويت دارد. هركسى اختيار مال و جان و همه چيز خودش را دارد اما پيغمبر در همين اختياردارى‏ها از خود صاحب‏اختيارها صاحب‏اختيارتر است. البته پيغمبر هيچ گاه كارى را- العياذ باللَّه- به خاطر نفع خودش انجام نمى‏دهد. او نماينده جامعه اسلامى از طرف خداست. انسان اختيار مال و جان خودش را دارد براى خودش، پيغمبر اين اختيار را بيشتر دارد براى جامعه اسلامى.

 

[9] . ما در سال گذشته به خيبر رفتيم و هيچ نمى‏دانستيم كه بين مدينه تا خيبر و بين مدينه تا تبوك اينقدر فاصله است. از مدينه تا تبوك در جاده شوسه و مستقيم درست صد فرسخ يعنى ششصد كيلومتر است و شايد در آن جاده‏هاى قديم بيشتر هم بوده و از مدينه تا خيبر شصت فرسخ است. واقعاً تعجب كرديم كه اين چه قدرت و همتى بوده است كه با وسايل آن روز اين راه را طى كرده‏اند

[10] . اعراف/ 142]طه/ 25- 34.

[11] . [اين بخش از آيه به طور كامل به اين صورت است: وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي‏.]

 

 

[12] . علت زياد نقل شدن اين قسمت آن است كه در آن زمان از سخن پيغمبر نسخه‏بردارى نمى‏كردند كه همان جابنويسند بلكه به ذهنشان مى‏سپردند. طبعاً آن جمله‏اى از اين حديث كه بيش از هر جمله ديگر به ياد افراد مى‏مانَد آنجايى است كه اسم على عليه السلام برده شده: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ‏.

[13] . سفينة البحار، ج 2/ ص 306.

 

 

[14] . مائده/ 3.

 

نظرات

ارسال نظر

ایمیل شما قابل مشاهده عموم نخواهد بود