نقش شیطان در مغالطه هویتی بر اساس خطبه 7 نهج البلاغه

Print Friendly and PDF

بسم الله الرحمن الرحیم

سید حسن هاشمی

نقش شیطان در مغالطه هویتی بر اساس خطبه 7 نهج البلاغه

در این خطبه شریفه به نحوه شکل گیری مغالطه هویتی در فرد توسط شیطان اشاره شده، یعنی شیطان با  نفوذ به عمق وجود انسان که همان عقل و قلب است می کوشد گوهر اصلی آن را تخلیه کند و تخم بدطینتی را در آن بنشاند، و اینگونه شیطان در وجود آنان رشد می کند و آنها بجای شیطان می بینند و می شنوند و عمل می کنند و این تصور برای فرد بوجود می آید که در واقع او در حال انجام این اعمال است.

همانگونه که ذکر شد نقش شیطان شکل دهی هسته ی اولیه و تقویت آن است و او این کار را با وسوسه کردن فرد و زیبا جلوه دادن گناهان انجام می دهد.

  1. دسته بندی مقام انسان بر اساس آیات قرآن کریم در تفسیر المیزان؟
  1. مسجود فرشتگان (انعام - 11)
  2. جانشین خداوند (بقره – 30)
  3. انسان امانت دار خداوند (احزاب -  33)
  4. دارای علم ویژه خداوند (بقره – 31)
  5. مثل اعلای خداوند (دارای ظرفیت مبدل شدن به آینه تمام نمای حق شدن انسان – روم )
  6. اشرف مخلوقات (مومنون)
  7. برخوردار از روح خدایی
  8. دارای اراده و اختیار

 

  1. ملاک کمال انسان در مکتب های مختلف در کتاب انسان کامل اثر استاد شهید مطهری را بیان کرده و نقد آنرا بنویسید.

1- مکتب عقلیون: به نظر کسانی که عقل راه جوهرانسانی می دانند، انسان کامل یعنی انسان حکیم (کمال انسان در حکمت انسان است).

نقد و بررسی: معرفت عقلی، معرفتی است اصیل، قابل اعتماد و قابل استناد، بی اعتبار نیست. ...ما در متون اسلامی به یک حمایت فوق العاده ای از عقل برمی خوریم که در هیچ دینی از ادیان دنیا دیده نمی شود. ... مسیحیت در قلمرو ایمان، برای عقل، حقّ مداخله قائل نیست. می گوید آن جایی که انسان باید به آن چیز ایمان بیاورد، حقّ ندارد فکر کند. فکر برای عقل است و عقل در این گونه مسائل حقّ مداخله ندارد. ... در اسلام، قضیه درست برعکس است. در اسلام، در اصول اسلام و در اصول دین، جز عقل هیچ چیز دیگری حقّ مداخله ندارد. ... منطقه ایمان در اسلام منطقه ای است که در قُرُق و اختیار عقل است و غیر از عقل، هیچ چیز دیگری حقّ مداخله در این منطقه را ندارد. در این زمینه در متون اسلامی سخنانی گفته شده فوق العاده بلند و عجیب... ؛ [اما ] در اسلام نمی توانیم تأییدی پیدا بکنیم که انسان جوهرش فقط عقل باشد و بس؛ بلکه اسلام، آن نظریه های دیگر را تأیید می کند که عقل یک شاخه از وجود انسان است، نه تمام وجود انسان و نه تمام. هستی انسان. ... در اسلام ایمان، حقیقتی است بیش از شناخت. به این مطلب توجّه بفرمایید: شناختن همان دانستن است. ... آیا ایمان به قرآن، یعنی شناخت فقط؟! ایمان به خدا یعنی خدارا درک کردن فقط؟! ایمان به پیغمبر، یعنی درک کردن فقط؟! نه، ایمان قرآنی درست است شناخت رکن ایمان است؛ جزء ایمان است؛ ایمان بدون شناخت، ایمان نیست؛ ولی تنها شناخت هم ایمان نیست. ایمان گرایش است. ایمان تسلیم است. در ایمان عنصر گرایش، عنصر تسلیم، عنصر خضوع، عنصر علاقه و محبّت هم خوابیده است. در شناخت دیگر مسأله گرایش نیست. ... گاهی از اوقات ممکن است انسان چیزی را بشناسد که خیلی از او تنفّر دارد. شما ببینید در سیاست ها همیشه دشمن، دشمن خودش را از خودش احیاناً بیش تر می شناسد... .

علمای مسلمین می گویند: دلیل بر این که ایمان اسلام فقط شناخت نیست، این است که در قرآن، بهترین نمونه ها را از بهترین شناسنده ها آورده است و عالی ترین شناسنده ها را قرآن معرّفی کرده که خدا را در حدّ اعلا می شناسند؛ پیامبران را در حدّ اعلاء می شناسند؛ معاد را در حدّ اعلا می شناسند و در عین حال کافرند و مؤمن نیستند. (نظیر آن چه قرآن درباره عُلمای یهود، بلعم باعور و معاندان بیان کرده است )... شیطان از ما و شما خدا را خیلی بیش تر می شناسد. ...اگر ایمان فقط شناخت می بود، شیطان باید اوّل مؤمن باشد؛ ولی شیطان مؤمن نیست؛ چون این شناسنده جاحد است؛ یعنی می شناسد؛ ولی در عین حال، عناد می ورزد؛ مخالفت می ورزد. در مقابل حقیقتی که می شناسد تسلیم آن حقیقت نیست... .

حال مجموعاً انسان کامل فلاسفه، انسان کامل نیست؛ انسان ناقص است؛ یعنی قسمتی از کمال را دارد. این که برای کمال عقلی اصالت قائل شدند، صحیح است؛ ولی این که سایر جنبه های کمالات انسانی را نادیده گرفته اند... از این جهت انسان کامل فلاسفه، انسان نیمه کامل است... 

 

 

2- مکتب عرفان و تصوف

عرفا مَنْ انسان را عقل انسان و فکر انسان نمی دانند؛ بلکه عقل و فکر را به منزله یک ابزار می دانند و من حقیقی هر کسی را آن چیزی می دانند که از او به دل تعبیر می کنند. ... دل، یعنی آن مرکز احساس در انسان. مرکز خواست در انسان نه مرکز فکر در انسان

نقد و بررسی: شهید مطهری در سه مطلب این مکتب را نقد می کند در ذیل ذکر می کنیم:

1- تحقیر بیش از اندازه عقل

حرف ما این است که ما اگر منطق قرآن را در یک طرف بگذاریم و منطق عرفان را در باب عقل در یک طرف دیگر)، این ها با همدیگر خوب نمی خواند و سازشی ندارد. قرآن خیلی بیش تر از عرفان برای عقل احترام و ارزش قائل است، و تکیه کرده است روی عقل و روی تفکر و روی حتّی استدلال های خالص عقلی.

... بیش از اندازه این ها عقل را تحقیر کرده اند و گاهی تا حدّ بی اعتبار بودن عقل هم جلو رفته اند... تا آن جا که آن را حجاب اصغر هم نامیده اند و گاهی اگر دیده اند حکیمی به جایی رسیده است در حیرت فرو رفته اند (مطهری، انسان کامل: ص 158 و 159).

در مکتب عرفان، یک چیزهایی تحقیر شده است که اسلام با آن تحقیرها موافق نیست و به همین دلیل، انسان کامل عرفان، انسان نیمه کامل است. در عرفان، علم و عقل، خیلی تحقیر شده. اسلام در عین این که دل را قبول دارد، عقل را هم تحقیرنمی کند. ... در دوره های متأخّر اسلامی، گروهی پیدا شدند که دل و عقل را هردو را با یک دیگر داشته باشند. شیخ شهاب الدین سهروردی، شیخ اشراق راهش همین است و از آن بیشتر ملّاصدرا، صدرالمتألهین شیرازی که او از کسانی است که راه عقل و راه دل را به پیروی از قرآن، می خواهد هر دو را محترم بشمارد. ...انسان کامل قرآن، انسانی است که کمال عقلی هم پیدا کرده باشد؛ کمال عقلی هم جزءش باشد.

2= درون گرایی افراطی

در عرفان فقط درون گرایی است؛ یعنی برون گرایی در آن خیلی تحت الشعاع قرار گرفته است. ... انسان کامل عرفان، دیگر انسان اجتماعی نیست. انسانی است که فقط سر در گریبان خودش دارد و بس؛ ولی انسان کامل اسلام، ضمن تأیید همه آن چه که در مورد دل و عشق و سیر و سلوک و علم افاضی و علم معنوی و تهذیب نفس گفته می شود، برون گرا هم هست؛ جامعه گرا هم هست؛ همیشه سر در گریبان خودش فرو نبرده است. اگر شب سر در گریبان خود فرومی برد و دنیا و مافیها را فراموش می کند، روز هم در متن جامعه قرار گرفته است. درباره اصحاب حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف که برای ما توصیف کرده اند [از باب این که آن ها نمونه هایی از مسلمان کامل هستند] درباره آن ها در اخبار زیادی مکرّر در مکرّر آمده است که «رُهبانٌ باللیلِ و لُیُوثّ بالنَّهار؛... راهبان شب و شیران نر روز.

خود قرآن، همه این ها را با همدیگر جمع می کند. (توبه (9): 112) ... همین جامعه گراها را باز در حال رکوع می بینی (ص 152 و 153).

عرفان منطقش این است که «از خود بطلب هر آن چه خواهی که دهی». ...عرفان مکتبی است درون گرا که «از دل بطلب» در این مکتب دل از جهان بزرگ تر است. ... آن ها به عالم می گویند انسان صغیر و به دل می گویند انسان کبیر. ... به امثال این ها در عرفان فوق العاده تکیه شده است؛ یعنی جهان بیرون وطبیعت خیلی تحقیر شده. ... حالا ما این منطق را اگر بر منطق قرآن عرضه بداریم، در عین این که بسیاری از جهات مثبت در او وجود دارد، ولی از این جهتش لنگ است. می بینیم که قرآن این قدر به طبیعت بی اعتنا نیست؛ بلکه ازنظر قرآن، آیات آفاق و انفس در کنار یک دیگر است: «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (فصلت(41):53) ...».دل یک آیینه خدا است. طبیعت هم یک آیینه دیگر خدا است... . آیا قرآن واسلام رابطه انسان با طبیعت را رابطه زندان و زندانی می داند؟! سنایی می گوید: «قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر بر این بالا»؛ ولی در اسلام، رابطه انسان با طبیعت، رابطه کشاورز است با مزرعه؛ رابطه یک بازرگان است با بازار تجارت؛ رابطه عابد است با معبد. برای یک کشاورز، مزرعه هدف نیست؛ وسیله است. ... آن فکر که دنیا برای انسان زندان است، چاه است، قفس است و وظیفه انسان، شکستن این قفس و خارج شدن از این قفس و چاه هست، مبتنی است بر یک

اصل دیگری در باب معرفةالنفس و معرفة الروح که اسلام او را قبول ندارد...؛ پس انسان کامل قرآن، در کنار عقل گرایی و در کنار دل گرایی، طبیعت گرا هم هست (مطهری، انسان کامل: ص160و 161).

3- ترک خودی (تذلیل نفس)

مسأله دیگر، مسأله ترک خودی است. عرفان دل را محترم می شمارد؛ ولی نفس را چیزی به نام نفس که در قرآن آمده است، خوار می شمارد. قسمتی از دعوت عرفان به ترک خودی است؛ به رفتن از خود است؛ به نفی خود و نفی خودبینی است. این مطلب فی حدّ ذاته مطلب درستی است و منطق اسلام هم این را تأیید می کند؛ ولی در عین حال، ما در اسلام با دو خود و نفس برخورد می کنیم که اسلام در عین این که یک خود را نفی می کند و خُرد می کند، خود دیگر را در انسان زنده می کند که خیلی دقیق است. ... معجزه اسلام این است که این دو خود را آن چنان دقیق تشخیص داده که هیچ اشتباه نمی شود. در عرفان، گاهی این تشخیص هست و گاهی از اوقات می بینیم به جای این که خود دشمن زده باشد، خود دوست را زده؛ یعنی خود انسانی قربانی شده؛ یعنی آن چیزی را که خودشان دل و انسان می نامند، انسانیت قربانی شده است به جای آن که نفس کشته شده باشد، و این نکته بسیار بسیار دقیقی است (ص 171 و 172).

شهید بزرگوار، پس از بیان آیات و روایاتی در اهمّیت و ضرورت مبارزه با نفس و انجام جهاد اکبر می فرماید:

تا این جا همه درست؛ ولی در مرحله جهاد نفس، مبارزه با خودخواهی و در هم کوبیدن این خود، ما در کلماتِ بزرگان مکتب عرفان و تصوّف گاهی به جایی می رسیم که اسلام آن را تأیید نمی کند. یکی از مراحلش ریاضت های شاقّه است. اسلام به این جا که می رسد، می ایستد. ... یکی از آن ها روشی است که در میان بعضی متصوّفه معمول بوده (نه در میان همه، ولی در میان همه کم و بیش اثرگذاشته ) که نامش را می گذارند روش ملامتی. ... برای آن که مردم به او عقیده پیدا نکنند، تظاهر به بدی می کنند؛ یعنی شراب نمی خورد؛ ولی تظاهر می کند به شراب خواری. ... چرا؟ می گوید من این کار را می کنم برای این که نفس را بکشم؛برای این که نفس بمیرد. ... آیا این با منطق اسلام وفق می دهد؟ نه، اسلام می گوید بنده مؤمن عرضش در اختیار خودش نیست. مؤمن حق ندارد کاری بکند که شرف و احترام و عرض و آبروی خودش را در میان مردم ببرد.

اسلام می گوید: وقتی خوب نیستی، ریاکاری نکن، تظاهر به خوبی نکن؛ ولی تظاهر دروغین هم به بدی نکن؛ زیرا هر دو دروغ است و کذب و دروغ عملی است... (همان: ص 183 181).

3- مکتب قدرت

برای قدرت، مطلوبیت ذاتی و محوری قائل شده و انسان کامل را انسان مقتدرو پیروز معرّفی می کند.

نقد و بررسی:  در اسلام، قدرت، ستایش شده و همواره از پیروان خود می خواهد که در همه زمینه ها مقتدر و توانمند باشند و به ویژه در مقابل تهدیدها و آسیب ها و تجاوزها با آمادگی و اقتدار دشمن را مأیوس و ناکام کنند (ر.ک: انفال (8):60) تا جایی که برخی، اسلام را دین قدرت و مبارزه معرّفی کرده اند؛ (ر.ک: ویل دورانت، تاریخ تمدن: ج 11، تمدن اسلامی ) امّا قدرت در اسلام مطلوبیت ذاتی نداشته، ارزش های دیگر را تحت الشعاع قرار نمی دهد و به تعبیر شهید مطهری:

اسلام، جبن و ترس و ضعف را محکوم کرده است و قوّت و قدرت را ستایش؛ امّا آن قوّت و قدرتی را که اسلام ستایش می کند، هرگز سر از فلسفه نیچه درنمی آورد. ... جامعه ای که ضُعفا در آن جامعه آن قدر ضعیف النفس باشند که حقوق خودشان را نتوانند مطالبه کنند، این جامعه یک جامعه اسلامی نیست. ...در اسلام، قدرت و توانایی یک ارزش از ارزش های انسانی است در کنار چندین ارزش دیگر که همه ارزش ها مجموعاً در کنار یک دیگر انسان کامل اسلام راتشکیل می دهند. ... در این مکتب دو اشتباه وجود دارد: یکی این که تمام ارزش های انسانی در این مکتب نادیده گرفته شده جز یک ارزش که همان قدرت است... و اشتباه دوم این مکتب که از اشتباه اوّل اگر بزرگ تر نباشد، کوچک تر هم نیست، اشتباه در خود قدرت است. ... قدرت را هم خوب نشناخته است؛ برای آن که قدرت را در یک چیز دانسته است؛ یعنی یک درجه از درجات قدرت را شناخته که همان قدرت حیوانی باشد. ... اهمّیت بشر در این است که در انسان یک مبدأ قدرتی وجود دارد غیر از قدرت عضلانی... .قدرت عضلانی... وجه مشترک بین انسان و حیوان است. نه این که خواسته باشیم بگوییم آن کمال نیست. نه، آن هم کمال است و لکن بالاتر از قدرت عضلانی که در بازوی انسان و در عضلات بدن هست «قدرت اراده» است و قدرت اراده این است. که انسان در مقابل خواسته های نفسش بتواند ایستادگی و مقاومت بکند. ... پیامبر فرمودند: اشجع الناس من غلب هواه. (نهج الفصاحه، تنظیم هاشم صالحی، 1381: ص 279)... مکتب قدرت... خود قدرت را هم نشناخته است معنای قدرت را هم نشناخته است؛ حقیقت قدرت را ندانسته که چیست. قدرت آن است که به کمک دیگران بشتابد یک روح مقتدر آن است که به فرزندان خودش می گوید: کونا للظالم خصما و للمظلوم عوناً. (نهج البلاغه دشتی، نامه 47)

4- مکتب ضعف

نقطه مقابل مکتب قدرت، مکتب سازش، تسلیم و ضعف قرار دارد که منشأ همه بدبختی ها و مفاسد را توانایی بشر بر تجاوز و سلطه می داند

نقد و بررسی: ندارد؛ زیرا اگر قدرت داشته باشد، تجاوز می کند. سعدی می گوید:

من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند

چگونه شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم

نه آقا مگر امر دائر است که انسان یا بایستی مور باشد یا زنبور؟ ... نه مور باش که زیر دست و پا له شوی، و نه زنبور باش که به مردم نیش بزنی. به جای این بایستی این طوری گفت:

نه آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند

چگونه شکر این نعمت گزارم که دارم زور و آزاری ندارم

... یوسف باش. تمام شرایط کامجویی فراهم و تمام قدرت ها و امکانات فراهم، تمام درها هم بسته است. راه فرار نیست؛ ولی در عین حال عفّت خودش راحفظ می کند و درهای بسته را به روی خودش باز می کند... می گوید: ربّ السجن احب الی لما یدعوننی الیه. (یوسف (12): 33)

ما از این جور اخلاق های ضعیف پرور و ذلیل پرور در گوشه و کنار ادبیات خودمان زیاد داریم؛ ولی بایستی توجّه داشته باشیم که بشر است، اشتباه می کند. بشر همیشه در حال افراط و تفریط است (مطهری، انسان کامل: ص107110).

 

5- مکتب اگزیستانسیالیم:

اسان کامل انسانی است که «منِ» او از هر جبری آزاد باشد، تحت تأثیر هیچ قدرتی نباشد، آزاد مطلق زندگی کند: اراده‌اش آزاد باشد، اندیشه‌اش آزاد باشد. در واقع ملاک اساسی انسانیت در این مکتب «آزادی» است

نقد و بررسی: با توجه به اینکه نقد این آیتم بسیار مفصل می باشد بنده قسمتی از مطلب را  ذکر می کنم:

درباره این مکتب از دو جنبه می‌شود بحث کرد: یکی اینکه مدعی هستند که اعتقاد به خدا با اختیار و آزادی ناسازگار است، و این یک اشتباه است. در کتاب علل گرایش به مادیگری و نیز در کتاب انسان و سرنوشت این مطلب را شرح داده و گفته‌ایم که این‌طور نیست. آنچه که اینها درباره اعتقاد به قضا و قدر فکر می‌کنند، همان است که پیرزن‌ها فکر می‌کنند. اینها قضا و قدر را نشناخته‌اند و الّا اعتقاد به قضا و قدر آنچنان که در معارف اسلامی هست، به هیچ وجه با اختیار و آزادی انسان منافی نیست، ولی این جهت فعلًا مورد بحث ما نیست. بحث ما در قسمت دوم است. اشکال دوم این مکتب در این است که گفته‌اند تعلق و وابستگی به هرچیزی بر ضد آزادی انسان است ولو آنکه آن تعلق و وابستگی به خدا باشد. اینجا من مقدمه‌ای برای شما عرض می‌کنم.

موجودی را در نظر بگیرید که یک مسیر تکاملی را طی می‌کند. یک گل از آن لحظه اول که از زمین می‌روید و رشد می‌کند و گل می‌شود و به حد نهایی می‌رسد، از کجا به کجا سیر می‌کند؟ یا آن سلولی که منشأ به وجود آمدن یک حیوان می‌شود، از آن لحظه اول تا هنگامی که حیوان کامل می‌شود، یعنی یک موجود متکامل که از ضعیفترین حالتها شروع به حرکت می‌کند تا به کاملترین حالتها می‌رسد، از کجا به کجا سیر می‌کند؟ آیا از «خود» به «ناخود» سیر می‌کند، به این معنا که از خود بیگانه

می‌شود؟ یا از «ناخود» به «خود» سیر می‌کند؟ یا از «ناخود» به «ناخود» سیر می‌کند؟ و یا از «خود» به «خود» سیر می‌کند؟ نمی‌شود گفت از «ناخود» به «ناخود»، چون فرض این است که خودش خودش است و جای بحث نیست. اگر بگوییم از «خود» به «ناخود» سیر می‌کند، به این معنی است که تا آن وقت خودش است که رشد و حرکت نکرده است ولی وقتی شروع به حرکت کرد از خودش بیگانه و جدا شد و دیگر خودش، خودش نیست. کما اینکه بعضی از فلاسفه خیلی قدیم گفته‌اند: حرکت غیریت است، یعنی حرکت «خود غیر شدن» است، که البته حرف نادرستی است. مطلب این است که تخم یک گل و یا نطفه یک انسان از اولین لحظه‌ای که شروع به حرکت می‌کند تا آخرین لحظه‌ای که به حد کمال خودش می‌رسد، از «خود» به «خود» حرکت می‌کند، یعنی آن «خود» و واقعیتش یک واقعیت ممتد است. «خود» او نه آن لحظه اول است، نه لحظه وسط و نه لحظه آخر. «خود» او از اول تا آخرْ «خود» است بلکه هرچه رو به آخر می‌رود «خود» تر می‌شود، یعنی «خود» ش کاملتر می‌شود. از «خود» به سوی «خود» حرکت می‌کند، ولی از «خود» ناقص به سوی «خود» کامل حرکت می‌کند. همین گل بدون اینکه شعور داشته باشد، به سوی کمالش حرکت می‌کند. حال اگر همین گل شاعر بود و شعور می‌داشت، آیا غیر از این بود که عشق به همان کمال نهایی‌اش را داشت؟ همه موجودات، بالفطره عاشق کمال نهایی خود هستند. همان گل هم عاشق کمال نهایی خودش است، جمادات هم به قول بعضی عاشق کمال نهایی خودشان هستند. هر موجودی عاشق کمال خودش است. بنابراین تعلق یک موجود به غایت و کمال نهایی خودش، برخلاف نظر آقای سارتر «از خود بیگانه شدن» نیست، بیشتر در خود فرو رفتن است؛ یعنی بیشتر «خود، خود شدن» است. آزادی اگر به این مرحله برسد که انسان حتی از غایت و کمال خودش آزاد باشد یعنی حتی از خودش آزاد باشد، این نوع آزادی از خود بیگانگی می‌آورد. این نوع آزادی است که برضد کمال انسانی است. آزادی اگر بخواهد شامل کمال موجود هم باشد یعنی شامل چیزی که مرحله تکاملی آن موجود است، به این معنا که من حتی از مرحله تکاملی خودم آزاد هستم، مفهومش این است که من از «خودِ» کاملترم آزادم و «خود» ناقصتر من از «خود» کاملتر من

آزاد است. این آزادی، بیشتر انسان را از خودش دور می‌کند تا این وابستگی. در این مکتب میان وابستگی به غیر و بیگانه، با وابستگی به خود (یعنی وابستگی به چیزی که مرحله کمال خود است) تفکیک نشده است. ما هم قبول داریم که وابستگی به یک ذات بیگانه با خود، موجب مسخ ماهیت انسان است. چرا این همه در ادیان، وابستگی به مادیات دنیا نفی شده است؟ چون وابستگی به یک بیگانه است و وابستگی به آن واقعاً موجب سقوط ارزش انسانیت است. اما وابستگی به آنچه که کمال نهایی انسان است، وابستگی به یک امر بیگانه نیست، وابستگی به «خود» است. وابستگی به «خود» موجب نمی‌شود که انسان از خودش بی خبر و ناآگاه شود و مستلزم این نیست که ارزشهای خود را فراموش کند و یا از جریان بماند و صیرورتش تبدیل به کینونت شود؛ چون وقتی شی‌ء به غایت خودش وابستگی دارد، به سوی او شتابان است و به طرف او حرکت می‌کند.

اشتباه این مکتب در مورد رابطه انسان با خدا

آقای سارتر! خدا از دو راه با انسان بیگانه نیست. اولًا تعلق انسان به خدا تعلق به یک شی‌ء مغایر با ذات و یک شی‌ء مباین نیست که انسان با تعلق به خدا خودش را فراموش کند چون خدا را یاد کرده است. این مطلب که علت فاعلی و علت موجده و مبدع هر شی‌ء، مقوّم ذات آن شی‌ء است (یعنی قوام هر شی‌ء به علت مبدع و ایجاد کننده آن است) و از خود آن شی‌ء به او نزدیکتر است، مطلبی است که در فلسفه عالیه اسلامی با برهانی بسیار روشن ثابت شده است. قرآن می‌فرماید: نَحْنُ اقْرَبُ الَیْهِ مِنْکُمْ «۱» ما از خود شما به شما نزدیکتریم «۲»؛ نه فقط آگاهی ما به شما از آگاهی شما به خودتان بیشتر است، بلکه ذات ما از شما به شما نزدیکتر است، و این تعبیر قرآن خیلی عجیب است. هرچیزی خودش به خودش از هر چیز دیگری نزدیکتر است، ولی قرآن می‌گوید خدا به هر چیزی از خود آن چیز نزدیکتر است، چون خدا نسبت به هر چیزی از خودش «خودتر» است. البته سطح این مطلب بسیار بالاست «۳»

 

علی علیه السلام می‌فرماید: داخِلٌ فِی الْاشْیاءِ لا بِالْمُمازَجَةِ وَ خارِجٌ عَنِ الْاشْیاءِ لا بِالْمُبایَنَةِ. یکی از مطالبی که نهج البلاغه بر آن تکیه می‌کند این است که خدا از اشیاء بیرون و جدا نیست ولی در عین حال داخل در اشیاء هم نیست: لَیْسَ فِی الْاشْیاءِ بِوالِجٍ وَ لا عَنْها بِخارِجٍ «۱». ثانیاً قرآن که می‌گوید انسان به خدا باید تعلق خاطر داشته باشد، به این دلیل است که خدا را کمال و نهایت سیر انسان می‌داند و مسیر انسان را به سوی خدا می‌داند. پس توجه انسان به خدا، مثل توجه آن ذره است به نهایت کمال خودش، مثل توجه آن دانه است به نهایت کمال خودش. رفتن انسان به سوی خدا، رفتن انسان به سوی «خود» است، رفتن انسان از «خود» ناقصتر به «خود» کاملتر است. پس اشتباه کرده است آن کسی که خدا را با اشیاء دیگر مقایسه کرده و خیال کرده است که خدا هم مثل یک شی‌ء بیگانه است که وقتی انسان به آن توجه پیدا کرد، آگاهی‌اش از خودش سلب می‌شود و وقتی در آن شی‌ء بیگانه غرق شد، ارزشهای خودش را فراموش می‌کند و وقتی به آن شی‌ء بیگانه توجه کرد، از حرکت می‌ایستد چون او مثل یک میخ طویله و درختی است که موجودی را به آن بسته باشند.

خودآگاهی و خداآگاهی

خدا به انسان آنچنان نزدیک و با او یگانه است که آگاهی انسان به خدا عین آگاهی او به خودش است، بلکه انسان فقط وقتی می‌تواند به خودش آگاه باشد که به خدا آگاه باشد و محال است کسی «خودآگاه» باشد ولی «خداآگاه» نباشد. قرآن می‌فرماید: وَ لا تَکونوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِکَ هُمُ الْفاسِقونَ هرکس خدا را فراموش کند، خودش را فراموش کرده است. انسان آن وقت خودش را باز می‌یابد که خدای خودش را بازیافته باشد. اگر انسان خدایش را فراموش کرد، خودش را فراموش کرده است. قرآن در جهت عکس اگزیستانسیالیسم می‌گوید. آنها می‌گویند: انسان اگر توجهش به خدا معطوف شود، «خداآگاه» می‌شود و

«ناخودآگاه». قرآن می‌فرماید: انسان فقط آن وقت می‌تواند «خودآگاه» شود که «خداآگاه» شود، و این از آن عالیترین و دقیقترین مسائل انسانی و روانی قرآن است که واقعاً حیرت‌آور است. قرآن می‌گوید: انسان گاهی خودش را فراموش می‌کند و خودش را می‌بازد و به تعبیر خود قرآن، بازنده بزرگ آن نیست که همه پولش را باخته است و حتی آن کسی نیست که آزادی خود را باخته و نوکر دیگری شده و حتی آن کسی نیست که ناموسش را باخته است، بلکه بازنده بزرگ کسی است که خودش را باخته است. وقتی انسان خودش را ببازد، همه چیز را باخته و اگر انسان خودش را بیابد، همه چیز را یافته است. فلسفه عبادت چیست؟ فلسفه عبادت این است که انسان خدا را بیابد تا خودش را بیابد. فلسفه عبادت، بازیابی خود و خودآگاهی واقعی به آن معنایی است که قرآن می‌گوید و بشر هنوز نتوانسته است خودش را برساند، مگر کسانی که از مکتب اسلام الهام گرفته‌اند. شما اگر می‌بینید محیی الدین عربی پیدا می‌شود و خودآگاهی انسان را تفسیر می‌کند و بعد از او شاگردهای او از قبیل مولوی رومی و امثال او به وجود می‌آیند، اینها ششصدسال بعد از قرآن آمده‌اند و توانسته‌اند از قرآن الهام بگیرند. البته اگر ششصدسال بعد از قرآن هستند، این افتخار را هم دارند که هفتصدسال قبل از فلاسفه معاصر هستند. مولوی راجع به اینکه خودآگاهی عرفانی هیچ وقت از خداآگاهی جدا نیست- و فلاسفه را رد می‌کند که آنها خودآگاهی را از خداآگاهی جدا فرض کرده‌اند- می‌گوید:

جان چه باشد جز خبر در آزمون

هرکه را افزون خبر، جانش فزون

اقتضای جان چوای دل آگهی است

هرکه آگه‌تر بود جانش قوی است

بعد از اینکه می‌گوید اصلًا جان یعنی آگهی و هرچه جان آگاهتر باشد قویتر است و انسان به این دلیل جانش از جان حیوان قویتر است که آگاهتر است، کم کم مطلب رقیق و رقیقتر می‌شود تا اینکه می‌گوید: انسان آن وقت از خودش آگاه می‌شود که از خدای خودش آگاه شود. بنابراین درباره اینکه اینها در باب آزادی خیال کرده‌اند که هر تعلقی بر ضد آزادی است، باید گفت: بله، هر تعلقی بر ضد آزادی است مگر تعلق به خدا که تعلق

به خود است و تعلق به خودِ کاملتر است و جز با تعلق به خدا آگاهی پیدا نمی‌شود. پس آگاهی به خدا مستلزم آگاهی بیشتر از خود است، یعنی انسان هرچه که در عبادت و خلوت، بیشتر در ذکر خدا فرو رود و توجهش به خدا بیشتر شود، آن وقت است که نفس خودش را بهتر می‌شناسد. این انسانهای مهذّب «۱» از همین راهها به خودآگاهی خاص عرفانی رسیده‌اند

6- مکتب سوسیالیسم:

نقص و کمال انسانیت در دو چیز خلاصه می‌شود: نقص در آنجاست که بشر هرچه بیشتر جنبه فردیت داشته باشد و کمال انسانیت در جنبه جمعی است، به این معنی که انسان تا «من» است ناقص است و آن وقت کامل می‌شود که «من» از بین برود.

نقد و بررسی: اینکه هدف همیشه این است که «من» باید تبدیل به «ما» شود و «من» در بین نباشد، مطلبی نیست که از مختصات سوسیالیستها باشد. آنچه از مختصات آنهاست، راهی است که نشان می‌دهند و آن این است که می‌گویند: «من ساز» مالکیت اختصاصی «۱» است و «ماساز» مالکیت اشتراکی «۲» کسانی که به سوسیالیستها جواب می‌دهند و یا می‌توانند جواب دهند، این‌طور می‌توانند بگویند: آیا آنچه که «من ساز» است تعلق اشیاء به انسان است یا تعلق انسان به اشیاء؟ آیا اینکه اشیاء به انسان تعلق داشته باشند یعنی انسان مالک باشد و اشیاء مملوک باشند «من ساز» است و میان افراد مرز می‌سازد و حصار می‌کشد و افراد را از یکدیگر جدا می‌کند و وحدت و اتحاد را از بین می‌برد؟ و یا مالکیت انسان بر اشیاء و تعلق اشیاء به انسان منشأ این امر نیست، عکس قضیه است: تعلق انسان به اشیاء و مالکیت اشیاء بر انسان به این معنا که انسان بنده اشیاء باشد و- به تعبیر عرفانی خودمان- تعلق قلبی به اشیاء داشته باشد «من» ساز است. مالک پول بودن، انسان را «من» نمی‌کند و «ما» بودن را از او نمی‌گیرد؛ مملوک و بنده پول بودن، انسان را «من» می‌کند و «ما» بودن را از او می‌گیرد. سوسیالیسم می‌گوید مالکیت را از بین ببر تا «من» ها تبدیل به «ما» شوند. اسلام نمی‌گوید مالکیت را از بین ببر؛ می‌گوید انسان را بساز، انسان را خوب تربیت کن، به انسان ایده‌های عالی و والا بده که فرضاً مالک اشیاء هم باشد و اشیاء به او تعلق داشته باشند، او دیگر به اشیاء تعلق ندارد و بنده اشیاء نیست و آزاد است. کدام انسان «ما» است؟ آن انسانی که آزادی معنوی دارد نه انسانی که هیچ چیز ندارد. این‌طور نیست که اگر یک انسان هیچ چیز نداشت «ما» است؛ بلکه به دلیل اینکه یک انسان وابسته به اشیاء نیست و تعلق خاطر و قلبی به اشیاء ندارد و اشیاء او را اسیر خودشان نکرده‌اند و نمی‌کنند، «من» او هیچ وقت «من» نیست و همیشه «ما» است.