سرگذشت یهودان بنی قریضه قینقاع، وبنی نظیر

Print Friendly and PDF

بسم الله الرحمن الرحیم

سرگذشت یهودان بنی قریضه قینقاع، وبنی نظیر

طبق تاریخ طوايفى از يهود از زمانى بسیارقبل بعثت از سرزمينهاى خود به حجاز آمده و در آن اقامت گزيده دند و در آنجا مردم مدينه وکلامشرکان را باالهام ازکتاب های آسمانی شان بشارت مى‏دادند به آمدن رسول خدا(ص)، بخصوص آنگاه که موردآزاروزیت قرارمی گرفتن، می گفتند حالابامااین گونه  رفتارکنید روزی که آن نبی وفرستاده خدا بیاد مابه او ایمان آورده واو دادخواهی خواهد نمود، وشماراصلاح خاهدکرد .

آرى همان طوایف وجمعيتى كه با عشق و علاقه مخصوص براى ايمان به رسول خدا (ص)ازمکان های دیگرآمده بودند و در برابر اوس و خزرج افتخارشان اين بود كه پيامبرى مبعوث خواهد شد و آنها ياران خاص آن حضرت خواهند بود، بر اثر تعصب و لجاجت و دنيا پرستى نه تنهادر صف دشمناآن حضرت قرار گرفتند بلکه خودازدشمنان سرسخت وآشتی ناپذیرپیامبرشدند، در حالى كه دور افتادگان بی خبرکه فقط بشارت را ازلسان آنهادریافت کرده بودند، گرد او را گرفته و به يارانش پيوستند.

ولی یهودیها وقت آن حضرت مبعوث شدقضیه برعکس شد وباتمام وجود دربرابرآن حضرت استادن وازهیج توطئه وهمکاری بامشرکان خودداری نکردنددرآیات ذیل ماجرای آنها کاملا شرح داده شده

سوره البقرة): آيات 89 تا 93]

وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرِينَ (89) بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ يَكْفُرُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ (90) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (91) وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى‏ بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (92) وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (93)

ترجمه تفسير الميزان، ج‏1، ص: 334

ترجمه آيات‏

و چون كتابى از نزد خدا بيامدشان، كتابى كه كتاب آسمانيشان را تصديق ميكرد، و قبلا هم عليه كفار آرزوى آمدنش مى‏كردند تكذيبش كردند آرى بعد از آمدن كتابى كه آن را مى‏شناختند بدان كفر ورزيدند پس لعنت خدا بر كافران (89).

راستى خود را با بد چيزى معامله كردند خود را دادند و در مقابل اين را گرفتند كه از در حسد بآنچه خدا نازل كرده كفر بورزند، كه چرا خدا از فضل خود بر هر كس از بندگانش بخواهد نازل مى‏كند؟ در نتيجه از آن آرزو و ساعت‏شمارى كه نسبت به آمدن قرآن داشتند برگشتند و خشمى بالاى خشم ديگرشان شد تازه اين نتيجه دنيايى كفر است و كافران عذابى خوار كننده دارند (90).

و چون بايشان گفته شود بآنچه خدا نازل كرده ايمان بياوريد گويند ما بآنچه بر خودمان نازل شده ايمان داريم و بغير آن كفر مى‏ورزند با اينكه غير آن، هم حق است و هم تصديق كننده كتاب است بگو اگر بآنچه بر خودتان نازل شده ايمان داشتيد پس چرا انبياء خدا را كشتيد؟ (91).

مگر اين موسى نبود كه آن همه معجزه براى شما آورد و در آخر بعد از غيبت او گوساله را خداى خود از در ستمگرى گرفتيد (92).

و مگر اين شما نبوديد كه از شما ميثاق گرفتيم و طور را بر بالاى سرتان نگه داشتيم كه آنچه بشما داده‏ايم محكم بگيريد و بشنويد با اين حال نياكان شما گفتند: شنيديم ولى زير بار نمى‏رويم و علاقه بگوساله در دلهاشان جاى‏گير شد بخاطر اينكه كافر شدند بگو چه بد دستوريست كه ايمان شما بشما ميدهد اگر براستى مؤمن باشيد (93).

بيان‏

 [بيان آيات، متضمن محاجه با يهود]

 (وَ لَمَّا جاءَهُمْ) از سياق بر مى‏آيد كه مراد از اين كتاب، قرآن است.

 (وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا) و نيز از سياق استفاده ميشود كه قبل از بعثت، كفار عرب متعرض يهود ميشدند، و ايشان را آزار مى‏كردند، و يهود در مقابل، آرزوى رسيدن بعثت خاتم الانبياء (ص) مى‏كرده‏اند، و مى‏گفته‏اند: اگر پيغمبر ما كه تورات از آمدنش خبر داده مبعوث شود، و نيز بگفته تورات به مدينه مهاجرت كند، ما را از اين ذلت و از شر شما اعراب نجات ميدهد.

و از كلمه (كانوا) استفاده ميشود اين آرزو را قبل از هجرت رسول خدا (ص) همواره مى‏كرده‏اند، به حدى كه در ميان همه كفار عرب نيز معروف شده بود و معناى جمله: (فَلَمَّا جاءَهُمْ‏

ترجمه تفسير الميزان، ج‏1، ص: 335

ما عَرَفُوا) الخ، اين است كه چون بيامد آن كسى كه وى را مى‏شناختند، يعنى نشانيهاى تورات كه در دست داشتند با او منطبق ديدند، بان جناب كفر ورزيدند.

 (بِئْسَمَا اشْتَرَوْا) اين آيه علت كفر يهود را با وجود علمى كه بحقانيت اسلام داشتند، بيان مى‏كند، و آن را منحصرا حسد و ستم پيشگى ميداند و بنا بر اين كلمه (بغيا) مفعول مطلق نوعى است، و جمله‏ (أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ) الخ، متعلق بهمان مفعول مطلق است، (فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ) حرف باء در كلمه (بغضب) بمعناى مصاحبت و يا تبيين است و معناى جمله اين است كه ايشان با داشتن غضبى بخاطر كفرشان بقرآن، و غضبى بعلت كفرشان بتورات كه از پيش داشتند از طرفدارى قرآن برگشتند، و حاصل معناى آيه اين است كه يهوديان قبل از بعثت رسول خدا (ص) و هجرتش بمدينه پشتيبان آن حضرت بودند، و همواره آرزوى بعثت او و نازل شدن كتاب او را مى‏كشيدند، ولى همين كه رسول خدا (ص) مبعوث شد، و به سوى ايشان مهاجرت كرد، و قرآن بر وى نازل شد، و با اينكه او را شناختند، كه همان كسى است كه سالها آرزوى بعثت و هجرتش را مى‏كشيدند مع ذلك حسد بر آنان چيره گشت، و استكبار و پلنگ دماغى جلوگيرشان شد، از اينكه بوى ايمان بياورند، لذا بوى كفر ورزيده، گفته‏هاى سابق خود را انكار كردند، همانطور كه به تورات خود كفر ورزيدند، و كفرشان باسلام، كفرى بالاى كفر شد.

(وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ) الخ، يعنى نسبت بماوراى تورات اظهار كفر نمودند، اين است معناى جمله، و گر نه يهوديان بخود تورات هم كفر ورزيدند.

 (قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ) الخ، فاء در كلمه (فلم، پس چرا) فاء تفريع است چون سؤال از اينكه (پس چرا پيامبران خدا را كشتيد؟) فرع و نتيجه دعوى يهود است، كه مى‏گفتند: (نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا، تنها بتورات كه بر ما نازل شده ايمان داريم)، و حاصل سؤال اين است كه: اگر اينكه مى‏گوييد: (ما تنها به تورات ايمان داريم) حق است، و راست مى‏گوييد، پس چرا پيامبران خدا را مى‏كشتيد؟، و چرا با گوساله‏پرستى بموسى كفر ورزيديد؟ و چرا در هنگام پيمان دادن كه كوه طور بالاى سرتان قرار گرفته بود گفتيد: (سَمِعْنا وَ عَصَيْنا) شنيديم و نافرمانى كرديم.

 )وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ) الخ، كلمه (اشربوا) از ماده (اشراب) است كه بمعناى نوشانيدن است، و مراد از عجل محبت عجل است، كه خود عجل در جاى محبت نشسته، تا مبالغه را برساند و بفهماند كانه يهوديان از شدت محبتى كه بگوساله داشتند خود گوساله را در دل جاى دادند، و بنا بر اين جمله (فى قلوبهم) كه جار و مجرور است، متعلق بهمان كلمه حب تقديرى خواهد بود، پس در اين كلام دو جور استعاره، و يا يك استعاره و يك مجاز بكار رفته است (يكى گذاشتن عجل بجاى محبت بعجل و يكى نسبت نوشانيدن محبت با اينكه محبت نوشيدنى نيست).

)قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ) الخ، اين جمله بمنزله اخذ نتيجه از ايرادهايى است كه بايشان كرد، از كشتن انبياء، و كفر بموسى، و استكبار در بلند شدن كوه طور باعلام نافرمانى، كه علاوه بر نتيجه‏گيرى استهزاء بايشان نيز هست مى‏فرمايد: (چه بد دستوراتى بشما ميدهد اين ايمان شما، و عجب ايمانى است كه اثرش كشتن انبياء، و كفر بموسى و غيره است، مترجم)

)توطن يهود در مدينه و اطراف آن و انكار و تكذيب آنها پيامبر (ص) را(

در تفسير عياشى از امام صادق (ع) روايت آورده كه در تفسير جمله: (وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ) الخ، فرمود يهوديان در كتب خود خوانده بودند كه محمد (ص) رسول خدا است، و محل هجرتش ما بين دو كوه" عير" و" احد" است، پس از بلاد خود كوچ كردند، تا آن محل را پيدا كنند، لا جرم بكوهى رسيدند كه آن را حداد مى‏گفتند، با خود گفتند: لا بد اين همان" احد" است، چون" حداد" و" احد" يكى است، پس پيرامون آن كوه متفرق شدند بعض از آنان در" تيماء" (بين خيبر و مدينه)، و بعض ديگر در" فدك"، و بعضى در" خيبر" منزل گزيدند، اين بود تا وقتى كه بعضى از يهوديان" تيماء" هوس كردند به ديدن بعضى از برادران خود بروند، در همين بين مردى اعرابى از قبيله" قيس" مى‏گذشت، شتران او را كرايه كردند، او گفت: من شما را از ما بين" عير" و" احد" مى‏برم، گفتند: پس هر وقت بان محل رسيدى، بما اطلاع بده.

آن مرد اعرابى هم چنان مى‏رفت تا بوسط اراضى مدينه رسيد، رو كرد به يهوديان و گفت:

اين كوه عير است، و اين هم كوه احد، پس يهوديان پياده شدند و باو گفتند: ما به آرزويمان رسيديم، و ديگر كارى بشتران تو نداريم، از شتر پياده شده، و شتران را بصاحبش دادند، و گفتند:

تو ميتوانى هر جا ميخواهى بروى ما در همين جا ميمانيم، پس نامه‏اى به برادران يهود خود كه در خيبر و فدك منزل گرفته بودند نوشتند، كه ما بان نقطه‏اى كه ما بين عير و احد است رسيديم، شما هم نزد ما بيائيد، يهوديان خيبر در پاسخ نوشتند ما در اينجا خانه ساخته‏ايم، و آب و ملك و اموالى بدست آورده‏ايم، نميتوانيم اينها را رها نموده نزديك شما منزل كنيم، ولى هر وقت آن پيامبر موعود مبعوث شد، به شتاب نزد شما خواهيم آمد.

اين عده از يهوديان كه در مدينه يعنى ميان عير و احد منزل كردند، اموال بسيارى كسب كردند،" تبع" از بسيارى مال آنان خبردار شد و بجنگ با آنان برخاست، يهوديان متحصن شدند، تبع ايشان را محاصره كرد، و در آخر بايشان امان داد، پس بر او در آمدند، تبع بايشان گفت: مى‏خواهم در اين سرزمين بمانم، براى اينكه مرا خيلى معطل كرديد، گفتند تو نميتوانى در اينجا بمانى براى‏ اينكه اينجا محل هجرت پيغمبرى است، نه جاى تو است، و نه جاى احدى ديگر، تا آن پيغمبر مبعوث شود، تبع گفت حال كه چنين است، من از خويشاوندان خودم كسانى را در اينجا ميگذارم، تا وقتى آن پيغمبر مبعوث شد، او را يارى كنند، يهوديان راضى شدند، و تبع دو قبيله اوس و خزرج را كه مى‏شناخت در مدينه منزل داد.

و چون نفرات اين دو قبيله بسيار شدند، اموال يهوديان را مى‏گرفتند، يهوديان عليه آنان خط نشان مى‏كشيدند، كه اگر پيغمبر ما محمد (ص) ظهور كند، ما همگى شما را از ديار و اموال خود بيرون ميكنيم، و باين چپاولگريتان خاتمه ميدهيم.

ولى وقتى خداى تعالى محمد (ص) را مبعوث كرد، اوس و خزرج كه همان انصار باشند بوى ايمان آوردند، ولى يهوديان ايمان نياورده، بوى كفر ورزيدند و اين جريان همان است كه خداى تعالى در باره‏اش ميفرمايد: (وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ‏ كَفَرُوا) الخ. «1» و در تفسير الدر المنثور است كه ابن اسحاق، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم و ابو نعيم، (در كتاب دلائل)، همگى از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: يهود قبل از بعثت براى اوس و خزرج خط نشان ميكشيد، كه اگر رسول خدا (ص) مبعوث شود به حساب شما مى‏رسيم، ولى همين كه ديدند پيغمبر آخر الزمان از ميان يهود مبعوث نشد، بلكه از ميان عرب برخاست، باو كفر ورزيدند، و گفته‏هاى قبلى خود را انكار نمودند.

معاذ بن جبل و بشر بن ابى البراء و داوود بن سلمه، بايشان گفتند، اى گروه يهود! از خدا بترسيد، و ايمان بياوريد، مگر اين شما نبوديد كه عليه ما به محمد (ص) خط نشان مى‏كشيديد؟ با اينكه ما آن روز مشرك بوديم، و شما بما خبر ميداديد كه: بزودى محمد (ص) مبعوث خواهد شد، صفات او را براى ما مى‏گفتيد پس چرا حالا كه مبعوث شده بوى كفر مى‏ورزيد؟! سلام بن مشكم كه يكى از يهوديان بنى النضير بود، در جواب گفت: او چيزى نياورده كه ما بشناسيم، و او آن كسى نيست كه ما از آمدنش خبر ميداديم، در باره اين جريان بود كه آيه شريفه: (وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ) الخ، نازل شد. «2» و نيز در تفسير الدر المنثور است كه ابو نعيم، در دلائل از طريق عطاء و ضحاك از ابن عباس روايت كرده كه گفت: يهوديان بنى قريظه و بنى النظير قبل از آنكه محمد (ص) مبعوث شود، از خدا بعثت او را ميخواستند تا كفار را نابود كند و مى‏گفتند: (پروردگارا به حق پيامبر امى ما را بر اين كفار نصرت بده ولى وقتى خدا آنان را يارى كرد و رسول خدا (ص) را مبعوث كرد یدوآمد آن كسى كه او را مى‏شناختند، يعنى رسول خدا (ص) با اينكه هيچ شكى در نبوت او نداشتند، بوى كفر ورزيدند.

 

1)عياشى ج 1 ص 49 حديث 69

 2)تفسير الدر المنثور ج 1 ص 88
3)- تفسير الدر المنثور ج 1 ص 88[1]

منبع: ترجمه تفسير الميزان    ج‏1    338

 

 

 

 


[1] طباطبايى، محمدحسين، ترجمه تفسير الميزان، 20جلد، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، دفتر انتشارات اسلامى - ايران - قم، چاپ: 5، 1374 ه.ش.

نظرات

ارسال نظر

ایمیل شما قابل مشاهده عموم نخواهد بود