بيان شيعه درامامت

Print Friendly and PDF

بسم الله الرحمن الرحیم

بيان شيعه درامامت

شيعه در اينجا يك بيانى دارد كه مدعى است هم مضمون آيات، آن را تأييد مى‏كند و هم تاريخ.

پس مطلب در دو قسمت بايد بحث شود، يكى اينكه مضمون آيات تأييد مى‏كند و ديگر اينكه تاريخ تأييد مى ‏كند.

اگر بخواهم قسمت دوم را بحث كنم يك مسأله تاريخى خيلى مفصلى است. اغلب كتابهايى كه در اين مورد نوشته‏اند بيشتر روى اين جهت تكيه كرده‏اند كه از جنبه تاريخى و از جنبه حديثى ثابت كنند كه آيه‏ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً در غديرخم نازل شده است. كتاب‏ الغدير همين مطلب را ثابت مى‏كند. گذشته از كتب حديث، در مورد مورخين هم همين طور است. قديمترين كتاب تاريخى اسلام از كتابهاى تاريخ عمومى اسلامى و از معتبرترين كتابهاى تاريخ اسلامى كه شيعه و سنى آن را معتبر مى‏شمارند كتاب‏ تاريخ يعقوبى‏ است. مرحوم دكتر آيتى هر دو جلد اين كتاب را ترجمه كرده‏اند. كتاب بسيار متقنى است و در اوايل قرن سوم هجرى نوشته شده است.

ظاهراً بعد از زمان مأمون و حدود زمان متوكل نوشته شده. اين كتاب كه فقط كتاب تاريخى است و حديثى نيست، از آن كتابهايى است كه داستان غدير خم را نوشته است. كتابهاى ديگرى- كه آنها را هم اهل تسنن نوشته‏اند- نيز حادثه غديرخم را ذكر كرده‏اند.

نقل روايت اين است كه پيغمبر اكرم در بازگشت از حجةالوداع‏ «1» هنگامى كه به غدير خم كه نزديك جُحفه‏ «2» است رسيدند، قافله را متوقف و اعلام كردند كه مى‏خواهم درباره موضوعى با

______________________________
(1). حجةالوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ايشان رخ داده است. وفات حضرت‏رسول در بيست و هشتم صفر يا به قول سنّى‏ها در دوازدهم ربيع‏الاول اتفاق افتاده. در هجدهم ذى‏الحجّه به غديرخم رسيده‏اند. مطابق آنچه كه شيعه مى‏گويد حادثه غدير خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه كه سنّى‏ها مى‏ گويند اين حادثه دو ماه و بيست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است.

(2). شايد بعضى از شما به جحفه رفته باشيد. من به جحفه رفته‏ام در سفر دوممان كه مدينه‏مان به تأخير افتاد و بعداز حج به جده رفتيم. در فتواها اختلافى هست كه آيا از جده مى‏ شود محرم شد يا نمى‏ شود. اختلاف هم در واقع اختلاف فتوايى نيست، بايد گفت اختلاف نظر جغرافيايى است، چون از يكى از نقاطى كه محاذى با يكى از ميقاتها باشد مى‏توان محرم شد. يك آدم جغرافى‏دانى كه جغرافياى عربستان را خوب بداند شايد دقيقاً بتواند تعيين كند كه آيا جده محاذى با يكى از ميقاتها هست يا نيست؟ ما خودمان اول عمل نكرديم ولى بعد كه در مدينه و مكه نقشه‏هاى عربستان را پيدا كرديم، به نظرمان آمد كه جده محاذى با بعضى از ميقاتها هست اگر آن نقشه‏ها درست باشد. كسانى كه از جده به سوى مكه حركت مى‏كنند چون مى‏خواهند احتياط كنند كه از يكى از ميقاتهاى واقعى محرم شوند، از جده به جحفه مى‏آيند و جحفه از راه مدينه نزديك رابِغ است. جحفه ميقات اهل شام است يعنى وقتى افراد از راه شام كه شمال غربى [مكه‏] مى ‏شود مى‏آمدند، پس از پيمودن اندكى از راه به جحفه مى‏رسيدند. پيغمبر اكرم آنجا را ميقات قرار دادند براى مردمى كه از آن راه مى‏آيند. غديرخم نزديك جحفه است و محلى بوده كه مسلمين در بازگشت از مكه وقتى به آن نقطه مى‏رسيدند متفرق مى‏شدند، اهل مدينه به مدينه مى‏رفتند و ديگران نيز به شهرهاى خود.

مردم صحبت كنم. (اين آيه‏ها نيز در آنجا نازل شد.) بعد دستور داد كه منبرى برايش درست كنند.

از جهاز شتر و چيزهاى ديگر مركز مرتفعى ساختند. حضرت رفت بالاى آن و مفصل صحبت كرد:

ا لَسْتُ اوْلى‏ بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ؟ قالوا: بَلى‏. آنگاه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ‏. بعد از اين بود كه اين آيه نازل شد: الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي.

اگر بخواهيم از جنبه تاريخى بحث كنيم، بايد يك يك كتابهايى از شيعه و سنى و مخصوصاً از اهل تسنن را كه اين حادثه را نقل كرده‏اند بياوريم و بررسى كنيم. اينها را در كتابهايى مثل‏ الغدير يا ترجمه‏هاى آن نوشته‏اند. كتابى را چند سال پيش در مشهد همين جوانان «كانون نشر حقايق» منتشر كردند كه تقريباً زبده و خلاصه‏اى است در مسأله غدير. براى مثل آقايان شايد خواندن آن كتاب مفيد باشد.

استدلال شيعيان يكى از جنبه تاريخى است كه مى‏گويند وقتى ما مى‏بينيم در لفظ آيه‏ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‏ اين مطلب نيست كه «امروز» كدام روز است، به تاريخ و شأن نزول‏ها مراجعه مى‏كنيم. در نتيجه مى‏بينيم [نقلهاى تاريخى‏] نه يكى، نه دوتا و نه ده تا بلكه به طور متواتر مى‏گويد اين آيه در روز غدير خم نازل شد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به جانشينى خودش نصب كرد.

2. از جنبه قرائن موجود در آيه‏

ولى ما مى‏خواهيم ببينيم آيا قرائنى كه در خود آيه هست نيز همين را كه تاريخ تأييد مى‏كند، تأييد مى‏نمايد يا نه؟ آيه اين است: الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ‏ امروز (يا بگوييم آن روز) كافران از دين شما مأيوس شدند. اين را ما ضميمه مى‏كنيم به يك سلسله آيات ديگرى در قرآن كه مسلمين را تحذير مى‏كند، مى‏ترساند و مى‏ گويد كافران دائماً نقشه مى‏كشند و دوست دارند كه شما را از دينتان برگردانند و عليه دينتان اقدامات مى‏كنند. هم راجع به اهل كتاب دارد و هم راجع به غير اهل كتاب: وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ‏ «1». پس، از يك طرف ما مى‏بينيم كه [خداوند] در آياتى از قرآن گوشزد مى‏كند كه كفار طمع بسته‏اند به از بين بردن‏

______________________________
(1). بقره/ 109.

دين شما، و از طرف ديگر مى‏بينيم در آن آيه مى‏گويد ولى امروز ديگر مأيوس شدند، از امروز ديگر فعاليت كافران عليه دين شما به پايان رسيد فَلا تَخْشَوْهُمْ‏ ديگر از ناحيه آنها بيمى نداشته باشيد وَ اخْشَوْنِ‏ از من بترسيد. بعد از اين از اينكه دينتان از بين برود يا ضعيف شود و هرچه كه بر سرتان بيايد، بايد از من بترسيد.

«از من بترسيد» يعنى چه؟ مگر خدا دشمن دين خودش است؟ نه، اين آيه همان مطلبى را مى‏گويد كه در آيات زيادى از قرآن به صورت يك اصل اساسى هست راجع به نعمتهايى كه خداوند بر بنده‏اش تمام مى‏كند. مى‏فرمايد: إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏ «1» يا: ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى‏ قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏ «2». مضمون اين است: خداوند هر نعمتى را كه بر قومى ارزانى بدارد، آن نعمت را از آنها نمى‏گيرد مگر وقتى كه آن مردم خودشان را از قابليت بيندازند؛ يعنى مگر اينكه آن مردم خودشان به دست خودشان بخواهند آن نعمت را زايل كنند. اين مطلب اساساً يك اصل اساسى در قرآن مجيد است.

محكمات و متشابهات‏

به مناسبت اين آيه لازم است مطلبى را كه در خيلى موارد به كار مى‏آيد عرض بكنم. آيات قرآن بعضى، بعضى ديگر را تفسير مى‏كنند (الْقُرْآنُ يُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً). قرآن كتاب مبين است، آشكار و آشكاركننده است. خود قرآن مى‏گويد آيات من دوگونه است: محكمات و متشابهات. آيات محكمات را آيات مادر مى‏نامد كه تعبير عجيبى است: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ‏ «3». آيه متشابه آيه‏اى است كه مفهومى دارد كه آن را چند جور مى‏شود پياده كرد. آيه محكمه را فقط يك جور مى‏توان پياده كرد. قرآن كه آيات محكمات را آيات مادر مى‏نامد يعنى آيات متشابه را با كمك آيات محكمه مى‏شود پياده كرد. اگر آيه‏اى از قرآن را چندگونه بشود پياده كرد، ما حق نداريم آن را پياده كنيم مگر اينكه رجوع كنيم به ساير آيات قرآن كه با توجه به آنها خواهيم دانست كه چگونه بايد آن را پياده كرد. معنى آيه متشابه اين نيست كه مجمل است يا لغتى در آن است كه معنايش را نمى‏دانيم، بلكه آيه متشابه يعنى آيه‏اى كه مى‏شود آن را به چند گونه شبيه يكديگر توجيه كرد.

مثلًا در قرآن آياتى است راجع به مشيت مطلقه الهى كه همه چيز به مشيت الهى است. استثنا نمى‏كند. از جمله اين آيه است كه به همين معنا متشابه است:

______________________________
(1). رعد/ 11.

(2). انفال/ 53.

(3). آل‏عمران/ 7.

قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ «1».

ديگر تأكيدى از اين بالاتر نمى‏شود: مالك اساسى همه مُلكها و قدرتها تو هستى و به هركه ملك بدهى تو مى‏دهى و از هركه منتزع بكنى تو مى‏كنى و به هر كه عزت بدهى تو مى‏دهى، از هركه عزت بگيرى و ذلت بدهى تو مى‏دهى، خير منحصراً در دست توست و تو بر همه چيز توانا هستى.

اين آيه از اين نظر متشابه است كه آن را چند گونه مى‏شود پياده كرد. همين قدر مى‏گويد كه همه چيز به مشيت الهى است؛ و اين، دو جور ممكن است باشد، يكى اينكه در مشيت الهى هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست، كما اينكه بعضى همين‏طور نتيجه‏گيرى غلط كرده و گفته‏اند بنابراين ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط عزت مى‏ناميم پيدا بشود ولى به دنبال آن به جاى عزت ذلت بيايد، و ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط ذلت مى‏ناميم حاصل شود اما پشت سر آن عزت بيايد! در سعادت دنيا و سعادت آخرت هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست چون همه چيز به مشيت الهى است! در نتيجه ممكن است يك قومى يا يك فردى در دنيا به سعادت كامل نائل بشود بدون هيچ مقدمه‏اى، يا به بدبختى كامل برسد بدون هيچ مقدمه‏اى، و يا در آخرت يك قومى به اعلى‏ علّيّين برده شوند بدون هيچ شرط و مقدمه‏اى و قوم ديگرى در قعر سجّين فرو بروند بدون هيچ مقدمه‏اى. متأسفانه بعضى از مسلمين كه به آنها اشاعره مى‏گويند همين استفاده را از اين آيه كرده و گفته‏اند هيچ مانعى ندارد كه پيغمبر خدا به جهنم برود و ابوجهل به بهشت، چون خدا گفته همه چيز به مشيت الهى است!

ولى اين يك نوع پياده كردن غلط است. آيه فقط مى‏گويد همه چيز به مشيت الهى است اما كيفيت جريان مشيت را بيان نكرده و نگفته است كه مشيت الهى كه سعادت و شقاوت و عزت و ذلت به مشيت اوست، چگونه كار مى‏كند. پس اين آيه را چند گونه مى‏توان پياده كرد. ولى وقتى ما به آيات ديگر قرآن مراجعه مى‏كنيم، آنها آيات مادر مى ‏شوند و اين آيه را تفسير مى‏كنند. مثلًا اين آيه در كمال صراحت مى‏گويد: ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى‏ قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏ «2». يا آيه ديگر كه از يك نظر اعمّ است مى‏گويد: إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏ «3». اين دو آيه هركدام چيزى دارد كه ديگرى ندارد. آيه دوم مى‏گويد: خدا آنچه را كه بر قومى هست از آنها نمى‏گيرد مگر آنچه را كه در ايشان هست، خودشان از خودشان بگيرند. اين‏

______________________________
(1). آل‏عمران/ 26.

(2). انفال/ 53.

(3). رعد/ 11.

آيه اعمّ است؛ يعنى خداوند نعمتى را كه قومى دارند از آنها نمى‏گيرد و تبديل به نقمت نمى‏كند مگر خودشان را عوض كرده باشند، نقمتى را هم كه قومى دارند از آنها نمى‏گيرد باز مگر خودشان را عوض كرده باشند. ولى آيه اول فقط در مورد نعمتهاست و به نقمتها كار ندارد اما با يك نكته اضافى و آن اينكه مى‏فرمايد: ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً اين بدان موجب است كه خدا چنين نبوده است. (قرآن مى‏گويد: ما كانَ اللَّهُ‏ خدا چنين نبوده است؛ يعنى خدايى خدا ايجاب نمى‏كند.) بر ضد خدايى خداست كه نعمتى را گتره از قومى سلب كند. اينكه مشيت خداوند گتره و گزاف جريان پيدا كند و هيچ چيزى را شرط هيچ چيز قرار ندهد، برخلاف حكمت و كمال ذات و خدايى اوست. پس اين آيات، آيات مادرند نسبت به آن آيه. آيه‏هايى كه راجع به مشيت است همين قدر مى‏گويد كه همه چيز به مشيت خداست. اين آيه مى‏گويد ولى مشيت خدا اينچنين در عالم جريان دارد، اينچنين قانونى دارد.

پس در قرآن اين مطلب يك اصل اساسى بسيار متينى است و در آيات زيادى تكرار شده است كه اگر شكر نعمت مرا بجاى آوريد يعنى اگر از نعمت من درست استفاده كنيد آن را ابقا مى‏كنم و اگر با نعمت من بازى كنيد، كفران نعمت كنيد، آن را از شما سلب مى‏كنم.

پس معنى‏ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ‏ اين است كه ديگر كافرها، بيرون جامعه اسلامى مأيوسند؛ از ناحيه آنها ديگر خطرى براى عالم اسلامى نيست؛ از من بترسيد، يعنى از خودتان بترسيد. اى جماعت مسلمين! بعد از اين اگر خطرى باشد آن است كه خودتان با نعمت اسلام بد عمل كنيد، كفران نعمت كنيد، آن استفاده‏اى را كه بايد ببريد نبريد، در نتيجه قانون من در مورد شما اجرا شود: إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏. از اين روز ديگر خطرى از خارج، جامعه اسلامى را تهديد نمى‏كند، خطر از داخل تهديد مى‏ كند.

سؤال: همان‏طور كه فرموديد ما معتقديم كه امامت پيشوايى دين و دنياست و اين به دلايلى كه گفته شد خاص حضرت امير است. اما پس چرا بعد از قتل عثمان وقتى كه خواستند با حضرت امير بيعت كنند، حضرت مكث كردند، جاى مكث نبود، بايستى كه خود به خود قبول مى‏كردند.

جواب: همين سؤال حضرتعالى در كتاب‏ خلافت و ولايت‏ كه اخيراً منتشر شده مطرح گرديده است. جواب اين مطلب از خود كلمات اميرالمؤمنين روشن است. وقتى آمدند با حضرت بيعت كنند، فرمود: دَعونى وَ الْتَمِسوا غَيْرى فَانّا مُسْتَقْبِلونَ امْراً لَهُ وُجوهٌ وَ الْوانٌ‏ مرا رها كنيد و دنبال كس ديگرى برويد كه ما حوادث بسيار تيره‏اى در پيش داريم (تعبير عجيبى است)، كارى را در پيش‏ داريم كه چندين چهره دارد يعنى آن را از يك وجهه نمى‏شود رسيدگى كرد، از وجهه‏هاى مختلف بايد رسيدگى كرد. بعد مى‏گويد: انَّ الْافاقَ قَدْ اغامَتْ وَ الْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ‏ «1» خلاصه راهِ شناخته‏شده‏اى كه پيغمبر تعيين كرده بود الآن نشناخته شده، فضا ابرآلود گرديده است. و در آخر مى‏گويد: ولكن من اگر بخواهم بر شما حكومت كنم‏ رَكِبْتُ بِكُمْ ما اعْلَم‏ آن طورى كه خودم مى‏دانم عمل مى‏كنم نه آن طور كه شما دلتان مى‏خواهد.

اين مطلب نشان مى‏دهد كه اميرالمؤمنين اين مطلبى را كه از نظر تاريخى نيز بسيار قطعى است، كاملًا روشن مى‏ديده كه الآن با زمان بعد از پيغمبر زمين تا آسمان فرق كرده يعنى اوضاع، عجيب تغيير كرده و خراب شده است؛ و اين جمله را امام براى اتمام حجت كامل مى‏گويد، چون مسأله بيعت گرفتن قول گرفتن از آنهاست كه پيروى بكنند. مسأله بيعت اين نيست كه اگر شما بيعت نكنيد خلافت من ديگر باطل است. «بيعت مى‏كنند» يعنى قول مى‏دهند كه تو هركارى بكنى ما پشت سرت هستيم.

اين مطلب را همه شيعه و سنى نوشته‏اند كه بعد از عمر، قضيه شورا كه پيش آمد، يكى از شش نفر اعضاى شورا على عليه السلام بود. در اين شورا سه نفر به نفع سه نفر كنار رفتند. زبير به نفع على عليه السلام كنار رفت، طلحه به نفع عثمان و سعد وقاص به نفع عبدالرحمن بن عوف. سه نفر ماندند.

عبدالرحمن گفت من خودم داوطلب نيستم. دو نفر باقى ماندند: على عليه السلام و عثمان. كليد كار افتاد به دست عبدالرحمن، هر طرف را كه او انتخاب كند همو خليفه است. اول آمد سراغ اميرالمؤمنين، گفت من حاضرم با تو بيعت كنم به اين شرط كه به كتاب خدا، سنت رسول و سيره شيخين رفتار كنى. فرمود من حاضرم بپذيرم ولى به كتاب خدا و سنت رسول عمل مى‏كنم. سيره شيخين را كنار گذاشت. بعد رفت سراغ عثمان و همين سخن را گفت. عثمان گفت: بله من حاضرم به كتاب خدا، سنت رسول و سيره شيخين عمل كنم؛ با اينكه به قول آقاى محمدتقى شريعتى، عثمانى كه گفت من به سيره شيخين رفتار مى‏كنم اتفاقاً به سيره شيخين رفتار نكرد. اگر مقايسه كنيم، سيره اميرالمؤمنين چون با سيره پيغمبر يكى بود، به سيره شيخين هم شبيه‏تر بود چون شيخين تا حد زيادى سيره پيغمبر را عمل مى‏كردند. ولى اميرالمؤمنين براى اينكه اگر الآن اين شرط را قبول كند انحرافاتى را هم كه در دوره شيخين پيدا شده امضا كرده است و ديگر نمى‏تواند با آنها مبارزه كند، آن شرط را نمى‏پذيرد. مثلًا مسأله تفاضل يعنى از بين بردن تساوى و فرق گذاشتن ميان مهاجرين و انصار و غير اينها در زمان عمر تأسيس شد و اميرالمؤمنين با آن سخت مخالف بود. اگر مى‏ گفت من به سيره شيخين عمل مى‏كنم مجبور بود آنچه را كه در زمان عمر پيدا شده تثبيت كند و حال آنكه‏

______________________________
(1). نهج‏البلاغه، خطبه 91.

نمى‏ خواست تثبيت كند. دروغ هم كه نمى‏ خواست بگويد كه امروز بگويد عمل مى‏كنم و فردا زيرش بزند. اين بود كه گفت نمى‏خواهم.

بنابراين وقتى كه على عليه السلام بعد از عمر حاضر نيست به مردم بگويد كه من به سيره اين دو خليفه كه انحرافات زمان آنها خيلى كمتر بود عمل مى‏ كنم، [طبيعى است كه‏] بعد از عثمان كه اوضاع بكلى دگرگون شده بود و به قول خودش آينده داشت چندين چهره نشان مى‏داد و مردم نيز مى‏خواستند كه على عليه السلام آن طورى كه آنها دلشان مى‏خواهد عمل كند، به ايشان بگويد كه من اگر حكومت را در دست بگيرم، آن طورى كه خودم مى‏فهمم عمل مى‏كنم نه آن گونه‏اى كه شما دلتان بخواهد. پس [اين سخنان اميرالمؤمنين‏] نه معنايش اين بود كه حضرت [حكومت را] رد كرد، بلكه مى‏خواست اتمام حجت كامل كرده باشد.

سؤال: ما مى‏ بينيم در خود قرآن تأكيد زيادى بر اتحاد شده است. با توجه به اهميت مسأله امامت و حضرت امير، چطور شده كه اين موضوع در قرآن به طور صريح ذكر نشده و چرا خود پيغمبر در مواقع متعددى اين موضوع را بيان نفرمودند؟

جواب: اين، دو مطلب است. يكى اينكه چرا اين موضوع در قرآن به طور صريح ذكر نشده و ديگر اينكه آيا پيغمبر اكرم اين موضوع را در مواقع متعددى بيان فرمود يا نه؟ و همچنين آيا قرآن كريم اين موضوع را در جاهاى مختلف ذكر كرده است يا نه؟ در مورد مطلب دوم، حرف ما همين است كه اين مسأله يك مسأله تاريخى است. حتى بسيارى از اهل تسنن قبول دارند كه پيغمبر اكرم اين مطلب را در جاهاى متعدد بيان كرده است؛ تنها در غدير خم نبوده و اين را در كتابهاى امامت نوشته‏اند. جمله‏ انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسى‏ الّا ا نَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى‏ را حضرت در تبوك فرمود. و يا جمله‏ لَاعْطِيَنَّ الرّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسولُهُ‏ را كه مقام على عليه السلام را تثبيت مى‏ كند، حضرت در خيبر بيان نمود. حتى در اوايل بعثت بود كه خطاب به قريش فرمود: هركس از شما اول كسى باشد كه با من بيعت مى‏كند، او وصى و وزير و حتى وصى و وزير و خليفه من خواهد بود [و چنين شخصى على عليه السلام بود.]

قرآن هم همين طور است، در يك جا و دو جا نيست. تنها مسأله‏اى كه هست و اتفاقاً اين نيز در كتاب‏ خلافت و ولايت‏ طرح شده، اين است كه چرا قرآن كريم اسم نبرده است؟ چون به عقيده ما كه قائليم در قرآن تحريفى صورت نگرفته يعنى چيزى از آن كم و يا بدان افزوده نشده است، هيچ گاه اسم حضرت على به صراحت نيامده بوده است.

براى اين مسأله دو جهت بيان كرده‏اند. يكى- كه در همين كتاب، آقاى محمدتقى شريعتى آن‏ را خوب توضيح داده‏اند- اينكه قرآن يك راه و روشى دارد و آن اين است كه در موضوعات، هميشه مى‏ خواهد مطلب را به صورت اصل بيان كند نه به صورت فردى و شخصى، و اين خودش يك مزيتى است در قرآن. مثلًا در مسأله‏ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‏ كفار به اين دليل مأيوس شدند كه هميشه مى‏گفتند تا اين (پيغمبر) هست نمى‏شود كارى كرد، وقتى بميرد ديگر تمام مى ‏شود. اين، آخرين نقطه اميد مخالفين پيغمبر بود. وقتى كه ديدند پيغمبر اكرم تدبير بقاى امت را هم كرد كه بعد از من تكليف چيست، مأيوس شدند.

مطلب ديگر- كه اين را نيز سنّى‏ها هم نوشته‏اند- اينكه پيغمبر اكرم در روزهاى آخر عمرش آن نگرانىِ‏ «وَ اخْشَوْنِ» را كه در آيه قرآن هست داشت، يعنى نگرانىِ از وضع آينده امت را از داخل امت داشت. حديثى را كه نقل مى‏كنم سنّى‏ها هم نقل كرده‏اند كه ابومُدِلَّه غلام عايشه مى ‏گويد در شبهاى آخر عمر پيغمبر اكرم، نيمه‏هاى شب بود كه ديدم پيغمبر صلى الله عليه و آله از اتاق خودش تنها بيرون آمد. هيچ كس بيدار نبود. رفت به طرف بقيع. من چون ديدم پيغمبر تنها دارد مى‏رود، با خودم گفتم پيغمبر را تنها نگذارم. از دور شبح پيغمبر را مى‏ديدم. ديدم كه براى اهل بقيع استغفار كرد. بعد جمله‏هايى فرمود كه مضمونش اين است: شما رفتيد و چه خوش رفتيد و به سعادت رسيديد.

فتنه‏هايى روى آورده است‏ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِم‏ مانند پاره‏هاى شب تاريك. اين نشان مى‏ دهد كه پيغمبر اكرم براى بعد از خودش فتنه‏هايى را پيش‏بينى مى ‏كرد كه مسلماً يكى از آنها همين بوده است. 

اين مطلب را [كه چرا قرآن امامت و خلافت على عليه السلام را به اسم بيان نكرده است‏] اين طور پاسخ مى‏ گويند كه اولًا بناى قرآن بر اين است كه مسائل را به صورت اصل بيان كند و ثانياً پيغمبر اكرم يا خداى تبارك و تعالى‏ نمى ‏خواست در اين مسأله‏اى كه بالاخره هوا و هوس‏ها دخالت مى‏كند، مطلبى به اين صورت طرح شود گو اينكه [صورتِ طرح شده را هم‏] اينها آمدند به صورت توجيه و اجتهاد و اين حرفها گفتند كه نه، مقصود پيغمبر چنين و چنان بوده است؛ يعنى اگر آيه‏اى هم به طور صريح [در اين خصوص وجود داشت، باز آن را توجيه مى‏كردند.] پيغمبر صلى الله عليه و آله در گفتار خودش به طور صريح گفت: هذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ‏. ديگر از اين صريحتر چه مى‏خواهيد؟! ولى خيلى فرق است ميان گفتار پيغمبر با اين صراحت را زمين زدن و آيه قرآن را با وجود كمال صراحت اسمى در آن، همان روز اولِ بعد از وفات پيغمبر زمين زدن؛ و لهذا من اين جمله را در مقدمه آن كتاب‏ (خلافت و ولايت) نقل كرده‏ام كه يك يهودى در زمان حضرت امير مى‏خواست عموم مسلمين را به حوادث نامطلوب صدر اسلام سركوفت بدهد (و انصافاً سركوفت هم دارد). به حضرت گفت: «ما دَفَنْتُمْ نَبِيَّكُمْ حَتَّى اخْتَلَفْتُمْ فيهِ» هنوز پيغمبرتان را دفن نكرده بوديد كه درباره‏اش اختلاف كرديد. اميرالمؤمنين جواب خيلى عجيبى مى‏دهد، مى‏فرمايد: انَّمَا اخْتَلَفْنا عَنْهُ لا فيهِ وَ لكِنَّكُمْ‏ما جَفَّتْ ارْجُلُكُمْ مِنَ الْبَحْرِ حَتّى‏ قُلْتُمْ لِنَبِيِّكُمُ اجْعَلْ لَنا الهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ فَقالَ انَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلونَ‏ «1» ما درباره پيغمبر اختلاف نكرديم، اختلاف ما درباره دستورى بود كه از پيغمبر ما رسيده بود؛ ولى شما هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود كه از پيغمبرتان خواستيد كه همان اصل اول توحيدتان را زير پا بگذاريد، گفتيد براى ما بتى بساز مثل اينها. پس خيلى تفاوت است ميان آنچه براى ما رخ داد [و آنچه براى شما رخ داد.] ما درباره خود پيغمبر اختلاف نكرديم بلكه درباره اين اختلاف كرديم كه مفهوم و مفاد دستور پيغمبر چيست. ايندو با هم خيلى فرق دارد كه كارى كه به هر حال آن را انجام مى‏دادند توجيهش در خارج اين طور باشد (نه اينكه در واقع اين طور بود) كه بگويند [آنها كه مرتكب اين خطا شدند] خيال مى‏كردند مقصود پيغمبر اين بوده و در نتيجه گفته پيغمبر را به اين صورت توجيه كردند و يا اينكه بگويند نصّ آيه قرآن با اين صراحت را كنار گذاشتند يا قرآن را تحريف كردند.

سؤال: سؤالى را كه آقاى دكتر [كاظم‏] يزدى مطرح كردند، به اين صورت مطرح مى‏كنم كه درست است كه در قرآن بايد اصل گفته شود ولى اصل جانشينى و حكومت در اسلام كه مسلماً خيلى اهميت دارد مى‏بايست نه به عنوان اينكه [قرآن‏] اسمى آورده باشد بلكه به عنوان دستورالعمل خيلى تصريح مى‏شد و مثلًا به پيغمبر وحى مى‏شد كه تو بايد جانشينت را تعيين كنى و او نيز جانشين بعد را و همين طور تا آخر، يا انتخاب جانشين با مشورت باشد و يا به صورت انتخاب باشد. يعنى دستورالعمل جانشينى، براى اسلام كه دينى بود كه مى‏بايست حكومت مى‏كرد و حاكم لازم داشت، مسأله ساده‏اى نبود كه به حال خودش رها بشود و تصريح نشود. قضيه اين نيست كه اسم حضرت على آورده بشود يا آورده نشود، بلكه با توجه به اين‏همه اختلاف كه درباره نحوه جانشينى و حكومت هست، بايد دستورالعملى تعيين مى‏شد كه اى پيغمبر! بر توست كه جانشين خودت را تعيين كنى. حالا ممكن بود راجع به اينكه جانشين كيست تفسيرات مختلف كنند ولى اين ديگر قطعى بود كه جانشين را پيغمبر خودش تعيين كرده بود و به عهده مشورت مسلمين نبود. همچنين آيا جانشين پيغمبر بايد خليفه بعدى يا امام بعدى را تعيين مى‏كرد يا بايد يك عده‏اى انتخاب مى‏كردند يا مشورت مى‏كردند؟ اين قضيه از نظر قرآن آن طور كه من مى‏دانم مبهم مانده و به هر حال در اين مورد دستورالعمل تصريح‏شده‏اى نداريم.

دوم آنكه من چندى پيش كتابى راجع به حكومت در اسلام خواندم. در آن كتاب نقل‏

______________________________
(1). نهج‏البلاغه، حكمت 317.

قول‏هاى زيادى از خود حضرت على و ديگران شده بود كه اين امر [يعنى خلافت‏] امرى است مربوط به مسلمين، و مسلمين بايد نظر بدهند، اهل حلّ و عقد بايد نظر بدهند، امر خلافت امر من نيست، آنها بايد مشورت كنند و نظر و رأى بدهند. و دلايل خيلى زيادى جمع كرده بود در تأييد اينكه مسأله حكومت در اسلام يك امر انتخابى است و نه اينكه يك فرد جانشين خودش را تعيين كند. خواستم ببينم راجع به اين گفته‏ها چه نظرى هست؟

سوم اينكه به فرض كه اين دوازده امام به عنوان جانشين، يكى بعد از ديگرى تعيين شده‏اند (حالا يا به وحى خدايى و يا به صورت ديگر)، تكليف قطعى به عنوان يك اصل انتخاب و تعيين جانشين (و نه شكل انتخاب) براى هميشه جامعه اسلامى چگونه است، يعنى آيا از پيش گفته بودند كه بر طبق وحى خدايى فقط دوازده امام با اين خصوصيات كه معصومند و ...

مى‏آيند و بعد از آن در دوره غيبت مثلًا بايد به اين صورت انتخاب باشد؟ آيا اينها تصريح شده؟ اين استنباط خود ماست كه چون اكنون امام دوازدهم حضور ندارد، مى‏ گوييم بايد [در رأس حكومت‏] مجتهد جامع‏الشرايط باشد يا نباشد. ولى قرآن بايد يك دستورالعمل اساسى براى مسلمين بدهد كه [پس از پيغمبر ابتدا] عده‏اى را كه معصومند اختصاصاً بر شما حاكم مى‏كنيم، بعد از آن شما بايد به مشورت خودتان [كسى را انتخاب كنيد] يا فقيه شما حكومت كند. اين قضيه هم بعد از امام يازدهم لاينحل مى‏ماند و باز دچار اشكالات و اختلاف‏نظرهاى بسيار است. اين مسأله به چه صورت از نظر ما شيعه حل مى‏ شود؟

جواب: مقدارى از اينها را ما در جلسات پيش عرض كرديم. باز شما مسأله را تنها به مسأله حكومت برگردانديد. اين را ما در هفته‏هاى پيش عرض كرديم كه مسأله حكومت غير از مسأله امامت است و از نظر شيعه مسأله حكومت در زمان امام نظير مسأله حكومت است در زمان پيغمبر، يعنى حكم استثنايى دارد. همان طور كه در زمان پيغمبر اين مسأله مطرح نيست كه با وجود پيغمبر تكليف مسأله حكومت چيست، با فرض وجود و حضور امام در سطحى كه شيعه بدان قائل است نيز مسأله حكومت يك مسأله فرعى و طفيلى است. اگر بخواهيم مسأله حكومت را به طور مجزا مطرح كنيم مسأله عليحده‏اى است كه در زمان عدم وجود امام (كه چنين زمانى نداريم) يا عدم حضور امام مطرح است و البته يك مسأله اساسى هم هست. و لهذا ما منكر أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَيْنَهُمْ‏ نيستيم اما أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَيْنَهُمْ‏ در كجا؟ آيا در امرى كه نصّى از قرآن رسيده و تكليفش روشن است؟ در آن كه نيست، بلكه در مواردى است كه مربوط به حكمى از احكام الهى نيست و دستورى درباره‏اش نرسيده است.

اما آن قضايايى كه فرموديد در كتاب‏ حكومت در اسلام‏ نوشته شده. البته من استقصاى كامل‏نكرده‏ام. متأسفانه در آن كتاب اولًا مسائل تا حدود زيادى يكطرفه نوشته شده يعنى فقط يك قسمت از دلايل نوشته شده و ادلّه مخالف اين دلايل هيچ نوشته نشده و اين، عيب بزرگى است زيرا انسان اگر مى‏نويسد بايد همه را بنويسد و بعد ببيند از ميان همه دلايل آيا اينها را بايد گرفت يا آنها را؟ اينها معتبر است يا آنها؟

عيب ديگرى كه در آن كتاب هست مسأله تقطيعات است (البته من مطالعه‏اى روى خصوص اين كتاب ندارم ولى اشخاص واردى كه مطالعه كرده‏اند، اين سخن را گفته‏اند) يعنى سر و ته جمله را زده و وسط آن را گرفته است. در نتيجه جمله مفهومى پيدا كرده است كه اگر قسمتهاى اول و آخرش را هم ضميمه مى‏كرد، هيچ گاه آن معنا و مقصود از آن پيدا نمى‏ شد. بعلاوه، قسمت عمده آنها همان مسائلى است كه مربوط به زمان حضور امام و امامت نيست. در چيزهايى كه مربوط به زمان حضور امام نباشد كسى بحثى ندارد.

منبع: مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى    ج‏4   ازص 761    

 

 

نظرات

ارسال نظر

ایمیل شما قابل مشاهده عموم نخواهد بود