داستانهايي از زندگاني امام صادق (عليه السلام)

Print Friendly and PDF

داستانهايي از زندگاني امام صادق (عليه السلام) 

گناهان كبيره 

عمروبن عبيد معتزلى به نزدامام صادق(عليه السلام) مشرف شد، وقتى رسيد اين آيه را تلاوت نمود:

(الذين يجتنبون كبأرالاثم و الفواحش)

سپس ساكت شد. امام صادق(عليه السلام) فرمود: چرا ساكت شدى؟

گفت: خواستم كه شما از قرآن گناهان كبيره را يكى پس از ديگرى براى من بيان نمايى.

حضرت شروع كرد وبه ترتيب از گناه بزرگ تر يكى پس از ديگرى را بيان نمود.

از بس كه امام خوب وعالى پاسخ عمر وبن عبيد راداد كه در پايان عمرو بن عبيد بى اختيار گريست و فرياد زد: هر كه به رأى خويش سخن بگويد و در فضل و علم با شما منازعه كند، هلاك مى شود.

 

 

اهميت دوري از حرام

امام صادق(عليه السلام) در يكى ازسفرهايشان به حيره ( ميان كوفه و بصره ) آمدند.

در آن جا منصور دوانيقى به خاطر ختنه فرزندش جمعى را به مهمانى دعوت كرده بود.

امام نيز ناگزير درآن مجلس حاضر شدند. وقتى كه سفره غذا انداختند، هنگام صرف غذا، يكى از حاضران آب خواست ولى به جاى آن ، شراب آوردند ، وقتى ظرف شراب را به او دادند، امام بى درنگ برخاستند و مجلس را ترك كردند و فرمودند:

رسول خد(صلّي الله عليه وآله) فرمود : ( ملعون من جلس على مأده يشرب عليها الخمر. ) ملعون است كسى كه دركنار سفره اى بنشيند كه درآن سفره شراب نوشيده شود.

 

 

خوبي در برابر بدي

يكى ازبـستـگان امام صادق(عليه السلام)ازآن حـضرت بـدگويى كرده بـود.

وقتى بـه آن حضرت خبـر رسيد. بـدون آن كه عكس العمل شديدى از خود نشان دهند , بـا آرامش بـرخاستند و وضو گرفتند و مشغول نماز شدند.

يكى از حـاضران بـه نام (( حـماد لحـام)) مى گويد: من گمان كردم حـضرت مى خواهد آن شخص را نفرين كند, ولى بـر خلاف تـصور خود ديدم آن بزرگوار بعد از نماز چنين دعا كرد: خدايا من حقم رابه اوبخشيدم.

تو از من بزرگوارتري وجود و كرمت ازمـن بيشتر است پس او رابـه من بـبـخش و كيفر مكن!

 

 

امام و حل اختلاف شيعيان

مردى با يكى ازبستگانش برسرميراثى اختلاف داشت و كارشان به دعوا و جدال كشيد.

((مفضل)) كه يكى از ياران امام صادق(عليه السلام)است از آن جا مى گذشت ، متوجه درگيرى آن دو شد، آنها رابه خانه خود برد و با چهارصد درهم ميان آن دو مصالحه برقرار كرد و درهم ها را هم خودش پرداخت و اختلاف حل شد.

آن گاه مفضل بـه آنان گفت: بـدانيد پـولى كه بـراى حل اختـلاف پرداختم،از آن خودم نبـود.

واز اموال امام صادق (عليه السلام) بـود، زيرا حضرت به من فرمان داده اند كه هر جا دو نفر از شيعيان ما اختلافى داشتند، از مال آن بزرگوار آنان را صلح دهم.

 

 

شيوه نهي از منكر

امام صادق(عليه السلام) شنيده بـودند كـه ازمـسـلـمـانان مـردى بـه نام((شقرانى)) شراب خورده است وبه دنبـال فرصتى بـودند كه نهى از منكر كنند.

روزى او بـراى دريافت سهمى ازبـيت المال نزد حـضرت آمد حضرت ضمن اين كه سهمى ازبيت المال بـه او دادند

بـا لحنى ملاطفت آميز فرمودند: كار خوب از هر كسى خوب است، ولى از تو بـه واسطه آشنايى كه بـا ما دارى و آزاد شده پـيامبـر هستى زيبـاتراست.

و كاربد از هر كسى بد است، و از تو بـه خاطر همين انتساب زشت تر و قبيح تر است.

شقرانى بـا شنيدن اين جـمله دانست كه امام از شراب خـوارى او آگاه بـوده و در عين حال بـه او محبـت كرده است.

نادم گشت و در درونش تحولى ايجاد شد.

 

 

احترام به دوستداران

سيد حميرى ، از شعرا و مديحه سرايان اهل بيت عليهم السلام اما پيرو فرقه كيسانيه ( امامت محمد بن حنفيه ) بود. او در بستر بيمارى افتاده زبانش بند آمده ، چهره اش سياه، چشمانش بى فروغ و... شده بود.

امام صادق(عليه السلام) تازه وارد كوفه شده بود وخود را براى عزيمت به مدينه آماده مى كرد.

يكى از اصحاب امام صادق (عليه السلام) شرح حال سيد حميرى رابه آن حضرت گفت؛امام به بالين سيد آمد، در حالى كه جماعتى هم آنجا گرد آمده بودند.

امام سيد حميرى را صدا زد.

سيد چشمانش را باز كرد، اما نتوانست حرفى بزند، در حالى كه به شدت سيما يش سياه شده بود.

حميرى گريه اش گرفت.

التماس گرايانه به امام صادق(عليه السلام) نگاه مى كرد.

امام زير لب دعائي مى خواند.

سيد حميرى گفت: خدا مرا فدايتان گرداند. آيا با دوستداران اين گونه رفتارمى نمايند؟

امام فرمود: سيد! پيرو حق باش تا خداوند بلا را رفع كند وداخل بهشتى كه به اوليائش وعده داده است، شوى.

اواقراربه ولايت امام صادق (عليه السلام) نمود وهمان لحظه ازبيمارى شفا يافت.

 

 

تضمين خانه اي دربهشت

مـرد داخل كجاوه نشسته بود. از آفتاب بيـرون خبـرى نبـود سـرش را از لاى پـرده بيرون آورد و به اطرافيانـش گفت: (( هنوز نرسيديـم )) با شنيدن جـواب منفى ، سرش را داخل كجاوه برد و پرده را انداخت.

حركت آرام شتـرها و صـداى زنگـوله هايشان سكـوت بيابان را مـى شكست.

مرد پا روى پايـش انداخت، سرش را جابه جا كرد ، خميازه اى كشيد و آرام خوابيد.

شتر آرام راه مى رفت وكجاوه را تكان مى داد. انگار كجاوه گهواره شده بـود و مرد ، كودك سالها پيـش . درخـواب مادرش را ديد كه دارد گهواره اش را تكان مى دهد. اما در يك لحظه مكانى سرسبز مشاهده كرد.

صداى بلبلان و حركت آبها گـوش را نـوازش مى داد. نفـس عميقى كشيد و گفت: چه جاى باشكـوهى راستى اينجا كجاست؟

صدايى به گـوشـش رسيد. اينجا جايى است كه صالحان از نعمتهاى آن استفـاده مـى كننـد.

صـدا از آسمـان مـىآمـد . به دنبال صـدا به بالا نگاه كرد.

بـرگهاى سبزدرختان و ميـوه هاى سرخ و رنگارنگ جلوى آبى آسمان را گرفته بودند. هر چه بود همان سبزى برگها بـود. انگار آسمان سبز بـود.

نسيمى وزيد و شاخه هاى درختان را تكان داد. از ميان شاخه ها نور طلايى خورشيد به چشمش تابيد. چشمانش را بست.

صدايى شنيد. آقا، آقا.

پلكهايش لرزيد و از هم جدا شد.

چشـم بـاز كـرد. آفتـاب از بيـرون به كجـاوه درست تـوى چشمـانـش مـى تـابيد. خـدمتكـار، كه پـرده را كنـار زده بود، گفت:

آقا رسيديم، به مدينه رسيديم.

ـ سلام آقا، سلام اى بزرگوار.

ـ عليك السلام اى مـرد. مثل اينكه غريب هستى ؟

مرد از شوق نمى دانست چه بگويد.

فكر كرد به تمام آرزوهايش رسيده. در حالى كه اشك از چشمانـش سرازير بود ، گفت: آقا ، من مشتاق زيارت شما بـودم.

از لبنان مىآيـم ، جبل عامل . الحمدلله وضع مـن خيلـى خـوب است. قصدم زيارت خانه خـدا است. گفتـم حال كه تا اينجا آمدم، بايد روى مبارك شما را هم ببينم.

امام لبخندى زد و فـرمـود: به مـدينه خـوش آمـدى. خـدا زيارتت را قبـول كنـد.

مرد گفت: ((آقا از شما خواهشى دارم، مـن دوست دارم در مدينه خانه خـوبى داشته باشـم .از شما مى خواهـم برايم خانه اى خوب در مدينه بخريد.))

آنگاه دست در جيب كـرد، كيسه اى پـول بيـرون آورد، به امـام(عليه السلام) داد و گفت:

(( ده هزار درهـم است. اميـدوارم وقتـى از مكه بـرگشتـم اينجـا خانه اى داشته بـاشـم.)) امام (عليه السلام) پـول را گـرفت و مـرد بـا شـادى از خـانه امـام خـارج شـد. امام نگاهى به مرد كرد و فرمود:

زيارت قبول! ـ((قبول حق باشـد. زيارت خانه خـدا برايـم خيلـى گـوارا بـود .))

آنگاه لحظه اى سكـوت كرد وادامه داد: (( آقا راستى برايـم خانه خريديد؟))

امام فرمود: ((آرى, خانه خوبى خريدم. مـى خـواهـى قبـاله اش را بـدهـم؟)) ـ بله مـولاى مـن. ايـن خـانه كجـاست ؟

امام(عليه السلام) كاغذى به او داد و فرمود:

((خـودت آن را بخـوان.)) مـرد بـا شـوق كـاغذ را گـرفت و خـواند:

((جعفر بـن محمـد (عليه السلام) براى ايـن مرد خانه اى در بهشت خريـده است كه يك طرف آن به خانه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله) متصل است، طرف ديگرش به خانه اميرالمومنيـن و دوطرف ديگرش به خانه امام حسـن وامام حسيـن(عليه السلام).

مرد شادمان نـوشته را بوسيد وگفت: قبـول كردم. ))

امام(عليه السلام) فرمود: (( مـن پول شما را بين سادات و فقرا تقسيم كردم. )) مرد سنـد را محكـم در دستـش نگـاه داشت و گفت: خـدا كنـد هميـن طـور بـاشد.

چه خانه اى بهتر از بهشت.

آنگـاه بـا خـاطـره خـوش مـدينه را به قصـد لبنـان تـرك كـرد.

خبـرمثل بـاد درتمام جبل عامل پيچيـد. طـولـى نكشيـد كه تمـام مـردم شهر ازآن آگاه شدند . مرد ثروتمند دار فانى را وداع گفته بـود.

هر كسـى چيزى مى گفت و از او به نيكى ياد مى كرد . پيرمرد بينوايى گـوشه اى نشسته بـود . در حالى كه اشك از چشمانـش جارى بود، گفت: خدا رحمتـش كند.

او شاگرد خوبى براى امام(عليه السلام) بـود. چقدر به من كمك كرد، مثل مولايش.

چقدر به مـن محبت مى كرد، مثل امامش. به راستى كه او شاگـردامام بـود ،هـرچند درمـدرسه امام صادق(عليه السلام) درس نخـوانـده بـود .

عابرى كه ايـن حرفها را مى شنيد گفت: ((مـن هر وقت او را مـى ديـدم ياد امام(عليه السلام) مى افتادم. ياد مدينه مى افتادم.

ياد روزى كه به خانه خدا رفتيـم.)) ديگرى گفت: خوشا به حالش،ازامام صادق(عليه السلام) يادگارى نيك دارد . سند را مـى گـويـم.اووصيت كرد هر وقت مرد سند را در كفنـش بگذارند تا همراهش باشد.

جمعيت بسيـار مـرد را تـا قبـرستـان تشييع و بـرايـش طلب آمـرزش كـردند.

يك روز پـس از مـرگ آن مـرد، همه جـا سخـن از اوبـود. هـر كـس خـاطـره اى نقل مـى كـرد. حـالا درقبـرستـان قبـرتـازه اى بـود. قبـر آن مـرد نيك انـديش.

وقتى مردم بارديگر به گـورستان رفتند،چيزعجيبى ديدند. برسنگ مزارش نـوشته شـده بـود: جعفـربـن محمـد(عليه السلام) به وعده اش وفـا كـرد.

على باباجانى

 

 

امام(عليه السلام ) و كمك رسانى به مستمندان

معلى ، فرزند خنيس ،كه خدمت كارامام صادق(عليه السلام) بود، نقل مى كند كه در يكى از شب هاى بارانى،امـام صادق(عليه السلام) به قصد كمك رسانى به بينوايان ظله بنى ساعده ازمنزل خارج گرديد.

من نيز از پـشـت سر آن حضرت حركت كردم . ناگهان چيزى ازدست آن حضرت ، در تاريكى شب ، برزمين افتاد و او گفت : بسم اللّه ، اللهم رده علينا، به نام و ياد خدا، بار خدايا! آنچه از دست من افتاد به من بـرگردان .

در اين هنگام من نزديك رفتم و سلام كردم . فرمود: معلى تو هستى ؟

عرض كردم : بلى يـابـن رسول اللّه (صلّي الله عليه وآله) .

فرمود: به زمين دست بكش و آنچه يافتى به من برگردان .

من نيزدست بر زمـيـن كـشـيدم , ديدم نانى است .كه روى زمين افتاده است . آن را جمع كردم وبه حضرت دادم . ناگهان انبانى از نان را نزد امام صادق (عليه السلام) ديدم كه مقدارى از آن به زمين ريخته بود.

گفتم : آقا، اجـازه بـده ايـن انـبان را من حمل كنم .

فرمود: نه ، خودم به حمل آن سزاوارترم ، اما به تو رخصت مى دهم كه به همراه من بيايى .

پـس بـا آن حـضرت حركت كردم و به ظله ( سايبان ) بنى ساعده رسيديم كه مردم به هنگام روز از شـدت گرما به اين سايبان پناه مى آوردند و شب ها بينوايان و درماندگان درآن جا مى خوابيدند . گروهى ازبينوايان و مستمندان درآن جا خوابيده بودند .

امام صادق (عليه السلام) قرص هاى نان را ازانبان بيرون آورد و در كنار هر يك از آنان يك يا دوقرص نان گذاشت و كسى از آنان بى نصيب نماند.

در راه بـازگـشت ، از امام (عليه السلام) پرسيدم : فداى تو گردم ، شما كه به اين گروه خدمت مى كنيد ، آيا ايـنان حق را مى شناسند ( يعنى شيعه هستند )؟

امام (عليه السلام) پاسخ داد:

لو عرفوالواسيناهم بالدقة ، آنان اگر حق را مى شناختند( و از مكتب اهل بيت (عليه السلام) پيروى مى كردند ) با آنان مواسات مى كرديم و هر چه داشتيم از آنان دريغ نمى كرديم و آنان راشريك خويش قرار مى داديم.

لازم بـه ذكـر اسـت كـه مـعلى بن خنيس از بهترين خدمت كاران و ياوران امام صادق (عليه السلام) مورد اعـتـمـاد و اطمينان آن حضرت بود كه به دستور منصور دوانيقى، دومين خليفه عباسى، به جرم محبت و پيروى از اهل بيت (عليهم السلام)و خدمت به آستان امام صادق (عليه السلام)، توسط داوود بن على ، به شهادت رسيد.

 

 

امام صادق(عليه السلام) و زيارت عتبات

بيشترزيارت هاى ائمه(عليهم السلام)به ويژه زيارت اميرالمومنين وسيدالشهداء(عليهما السلام) وروايات بسيار درفضيلت زيارت آن ها ازامام صادق(عليه السلام) نقل شده است.

امام صادق(عليه السلام) بارها همراه برخى ازاصحاب خاص خود به زيارت مرقد مطهراميرالمومنين(عليه السلام) مشرف شد.

محدث بزرگوار شيخ عباس قمى در مفاتيح الجنان مى نويسد: امام صادق(عليه السلام) فرمود:

چون زيارت كنى جانب نجف را، زيارت كنى عظام آدم و بدن نوح (عليهما السلام) وپيكرعلى بن ابى طالب(عليه السلام) را.

زيرا با اين كار زيارت كرده اى پدران گذشته و محمد (صلّي الله عليه وآله) خاتم پيغمبران و على(عليه السلام) و بهترين اوصيا را.

در مفاتيح الجنان آمده است:

سيد بن طاووس مى گويد : صفوان جمال روايت كرده است! چون با حضرت صادق (عليه السلام) وارد كوفه شديم آنگاه كه آن حضرت نزد منصور دوانيقى مى رفتند, فرمود :

اى صفوان شتر را بخوابان كه اين نزديك قبر جدم اميرالمومنين (عليه السلام) است. پس فرود آمدند وغسل كردند و جامه را تغيير دادند و پاها را برهنه كردند و فرمودند: تو نيز چنين كن.

پس به جانب نجف روانه شدند و فرمودند :

گامها را كوتاه بردار و سر را به زير انداز كه حق تعالى براى تو به عدد هر گامى كه بر مى دارى صدهزار حسنه مى نويسد و صد هزار گناه محو مى كند و...

پس آن حضرت مى رفتند ومن مى رفتم همراه آن حضرت، باآرامش دل وبدن وتسبيح وتنزيه وتهليل خدا، تارسيديم به تلها( تپه هاى مورد نظر) پس ايشان به جانب راست و چپ نظر كردند و با چوبى كه در دست داشتند خطى كشيدند.

پس فرمودند: جستجو نما.

پس طلب كردم اثر قبرى يافتم . پس آب ديده بر روى مباركش جارى شد وگفت: انا لله وانا اليه راجعون و گفت: السلام عليك ايها الوصى... سپس خود را به قبر چسبانيده و گفتند: بابى انت و امى يا اميرالمومنين و...

سپس برخاست و بالاى سر آن حضرت چند ركعت نماز خواند و فرمود:....

صفوان مى گويد: به آن حضرت گفتم: اجازه مى دهيد اصحاب خود را خبر دهم از اهل كوفه و نشان دهم به آنها اين قبر را.

فرمودند: بلى و درهمى چند هم دادند كه من قبررا مرمت و اصلاح كردم.

همچنين سيف بن عميره مى گويد: پس ازخروج امام صادق(عليه السلام)از حيره به جانب مدينه ،همراه صفوان بن مهران وجمعى ديگر از شيعيان به سوى نجف رفتيم . پس از اينكه از زيارت اميرالمومنين(عليه السلام) فارغ شديم ، صفوان صورت خود را به كربلا بر گرداند و گفت: از كنار سر مقدس امير المومنين زيارت كنيد حسين(عليه السلام) را كه اينگونه با ايما و اشاره امام صادق زيارت كرد او را.

پس صفوان همان زيارت عاشورا را كه علقمه از امام باقر(عليه السلام) روايت كرده بود ، با نمازش خواند و سپس با اميرالمومنين (عليه السلام) وداع كرد و سپس به جانب قبر حسين(عليه السلام) اشاره كرد و ايشان را هم وداع كرد به دعاي بعد از زيارت عاشورا.

پس از ختم دعا به صفوان گفتيم: اما علقمه ديگر اين را روايت نكرده بود.

صفوان گفت: هرچه انجام دادم وخواندم چيزى است كه امام صادق(عليه السلام)انجام داده بود ومرابه آن سفارش كرده بود.

 

 

امام و تحول در رفتار خليفه

ربيع خادم و مأمور منصور مى گويد: روزى منصورمرا مأمور آوردن جعفر بن محمد(عليه السلام) كرد.

من نزد آن حضرت رفته، گفتم : اگر وصيتى يا عهدى دارى انجام بده. منصور تو را براى قتل طلبيده است.

ايشان را به مجلس منصور بردم . جعفر بن محمد قبل از مواجهه با منصور مشغول ذكرگفتن بود.

تا منصور ايشان را ديد, بلند شد و احترام عجيبى كرد. آن حضرت را كنار خود نشاند خود نشاند و پس از اندكى صحبت، با احترام ايشان را مرخص نمود.

در بازگشت ازجعفربن محمد سر اين تحول را پرسيدم.

او فرمود: دعايى خواندم. ازايشان خواستم كه آن دعا را به من هم بياموزد.آن حضرت هم ياد داد.

آن حضرت در هر مرتبه احضار، ابتدا به درگاه خداوند متوسل مى شد و آن گاه نزد منصور مى رفت.

اين توسل يا در خانه، قبل از حركت به سوى دربار بود و يا در مسير راه و يا در راهرو قصر.

 

 

امام عابدان

مالك بن انس پيشواي اهل سنت درباره ى زهد و عبادت و عرفان امام صادق(عليه السلام) بيان داشت:

به همراه امام صادق (عليه السلام) به قصد مكه و براى انجام مناسك حج از مدينه خارج شديم. به مسجد شجره كه ميقات مردم مدينه است، رسيديم .

لباس احرام پوشيديم، در هنگام پوشيدن لباس احرام تلبيه گويى يعنى گفتن: ( لبيك اللهم لبيك ) لازم است.

ديگران طبق معمول اين ذكر را بر زبان جارى مى كردند.

مالك مى گويد: من متوجه امام صادق(عليه السلام) شدم ، ديدم حال حضرت منقلب است .

امام صادق (عليه السلام) مى خواهد لبيك بگويد ولى رنگ رخساره اش متغير مى شود.

هيجانى به امام دست مى دهد وصدا در گلويش مى شكند، وچنان كنترل اعصاب خويش را از دست مى دهد كه مى خواهد بى اختيار از مركب به زمين بيفتد.

مالك مى گويد: من جلو آمدم وگفتم: اى فرزند پيامبر! چاره اى نيست اين ذكر را بايد گفت. هر طورى كه شده بايد اين ذكر را بر زبان جارى ساخت. حضرت فرمود:

( يابن ابى عامر! كيف اجسر ان اقول لبيك اللهم لبيك و اخشى ان يقول عزوجل ل ا لبيك و لا سعديك.)

اى پسر ابى عامر! چگونه جسارت بورزم وبه خود جرإت واجازه بدهم كه لبيك بگويم؟ (لبيك) گفتن به معناى اين است كه خداوندا، تو مرا به آن چه مى خوانى با سرعت تمام اجابت مى كنم وهمواره آماده ى انجام آن هستم.

با چه اطمينانى با خداى خود اين طور گستاخى كنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفى كنم؟! اگر در جوابم گفته شود: (لالبيك و لاسعديك) آن وقت چه كنم؟

 

 

مبارزه با نفس شيطاني

ابن ابى يعفور به دردى مبتلا بود كه درمان آن برايش سخت تر از خود درد بود، زيرا پزشكان معالج براى تسكين مرض وى شراب تجويز كرده بودند.

وى براى حل اين مشكل از كوفه به مدينه شتافت و از محضر مولاى خويش كسب تكليف كرد.

حضرت صادق(عليه السلام) فرمود: از آن مايع ننوش!

عبدالله وقتى به كوفه برگشت, درد به سراغش آمد. بستگانش با اصرار و اجباراندكى شراب به او نوشاندند. درد آرام شد .

او از اين حادثه تلخ و ناگوار خيلى ناراحت شد. دوباره به مدينه منوره مسافرت كرد و موضوع واقعه را با امام(عليه السلام) در ميان نهاد.

امام صادق(عليه السلام) فرمود:

اى فرزند ابى يعفور! از آن ننوش! حرام است! اين ناراحتى از شيطان است كه برتو مسلط شده است . اگراواز تو نااميد شود، تو را رها خواهد كرد و ديگر به سراغت نخواهد آمد.

عبدالله به كوفه برگشت. درد شديد شد. بيش از هميشه او را آزار مى داد.

بستگانش وقتى ناراحتى او را ديدند، به او گفتند: توبراى تسكين ، ناچارى مقدار كمى از شراب بنوشى!

عبدالله گفت: به خدا قسم! هرگز يك قطره هم نخواهم نوشيد. (هرچند بميرم.)

ناراحتى وى مدتى ادامه داشت، تا اين كه خداوند او را شفا داد و تا زنده بود آن ناراحتى را احساس نكرد.

اين چنين بود كه پيش بينى امام صادق(عليه السلام) تحقق يافت.

 

 

گنجينه علم خدا

مرحـوم شيخ كلينى در اصـول كافـى بخشـى را به مسائل حجت و دليل شيعيان اختصاص داده و در يكى از اخبار آن بخـش چنيـن نقل كرده: منصـوربـن حازم گـويد: به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: خداوند بالاتر از آن است كه به وسيله مخلـوقـاتـش شنـاخته شـود بلكه ايـن مخلـوقاتنـد كه به وسيله خـدا شناخته مـى گـردنـد.

امام صادق(عليه السلام) فرمود: راست گفتى.

گفتـم: كسى كه دانست براى او پروردگارى است, پـس سزاوار است كه بـدانـد براى آن پروردگار رضا و سخطـى است كه جز از راه وحـى ورسـول شناخته نمى گردند، پـس اگربه كسى وحـى نشد سزاواراست كه دست به دامان رسولان خدا شود، پـس اگرآنها را ملاقات كرد ، خواهد ديـد كه آنها حجت هستنـد و پيـروى ازايشان واجب.

آنگاه به امام صادق(عليه السلام) مى گـويد كه ازمردم درمـورد حجت بعد ازرسـول خد(صلّي الله عليه وآله) پرسيدم.

آنها گفتند: قرآن، ولـى مـن به آنها تذكر دادم كه قرآن بدون سرپرست وقيـم كفايت نمى كند، چرا كه گروههاى مختلف از جمله مرجئه ، قدريه و حتى زنادقه كه به قرآن ايمان هـم ندارند براى سخـن خويش به قرآن استدلال مى كنند و روى هميـن جهات است كه گفتـم قرآن نياز به سرپـرستـى دارد كه هرچه در مـورد آن بفرمايد حق باشد و در ايـن ميان كسانى چـون ابـن مسعود و عمر و حذيفه به عنـوان سرپرست معرفـى شدند.

اما مـن سـوال كردم كه آيا تمـام قـرآن را مـى دانستنـد؟

در جـواب گفتنـد: خير, تنها علـى بود كه آگاه به تمام قرآن بـود.

مـن گفتـم : پـس شهادت مى دهـم كه علـى(عليه السلام) قيـم و سرپرست قرآن است و پيروى از او واجب و پـس از رسـول خـد(صلّي الله عليه وآله) حجت بـر مردم است و آنچه در مـورد قرآن ابراز عقيده كند حق است.

امام صادق(عليه السلام) پـس ازشنيدن سخنان اوواستـدلال زيبا ومحكـم وى او را با گفتـن ((رحمك الله)) ستود و دعايش كرد.

سخنان جناب منصـور را ضميمه كنيـد به فـرمـايـش حضـرت اميـرالمـومنين ) عليه السلام ( كه مى فرمايد: ايـن قرآن جز خطوطى كه ميان دو جلد نگاشته شده , چيزى نيست ،به زبان سخـن نمـى گـويد، ناچار بايد ترجمانـى داشته باشد.

در هميـن زمينه يكـى از اصحاب امام صادق(عليه السلام) مى گـويد:

شنيـدم كه امام صادق(عليه السلام) مـى فرمـود: ((نحـن ولاه امر الله و خزنه علـم الله و عيبه وحـى الله.))

(ما ولـى امـر ((امامت و خلافت)) خدا و گنجينه علـم خدا و صندوق وحـى خدائيـم).

پدر گرامي آن حضرت ، امام باقر (عليه السلام) نيز مي فرمايد : نحن تراجمه وحي الله . ( ما مترجمان وحي خدائيم.)

 

 

ابوحنيفه و علم امام

((ابـوحـنيفه)) پـيشواى اهل سـنت مى گويد:

من فقيه تر از ابوعبدالله ، جعفر بن محمد (عليه السلام) كسى را نديده ام.

روزى منصور دوانقى كسى را نزد من فرستاد و گفت: اى ابوحنيفه!مردم شيفته جعفربن محمد شده انداودر بين مردم ازپايگاه اجتماعي وسيعى بهره مند است ، توبراى اين كه پايگاه جعفر بن محمد را خنثى كنى ودرديد مردم ازعظمت او بكاهى، چند مسأله ى پيچيده وغامض را آماده كن ودر وقت مناسب از اوبپرس تا بلكه باناتوان شدن جعفر بن محمد از پاسخ گويى، او را تحقير نمايى و ديگر، مردم شيفته او نباشند و از او فاصله بگيرند.

درهمين رابطه من چهل مسأله ى مشكل آماده كردم ودر يكى از روزها كه منصور در ( حيره) بود و مرا طلبيد ، به حضورش رسيدم.

همين كه وارد شدم ، ديدم جعفربن محمد(عليه السلام) درسمت راستش نشسته است،وقتى كه چشمم به آن حضرت افتاد، آن چنان تحت تأثير ابهت وعظمت او قرارگرفتم كه از توصيف آن عاجزم. در حالي كه با ديدن منصور خليفه عباسى آن حس به من دست نداد با اينكه منصور خليفه است و خليفه به جهت اين كه قدرت سياسى در اختيارش هست بايد ابهت داشته باشد.

سلام گفتم و اجازه خواستم تا دركنارشان بنشينم ؛ خليفه با اشاره اجازه داد ودركنارشان نشستم . آن گاه منصورعباسى به جعفر بن محمد (عليه السلام) نگاه كرد و گفت : ابو عبدالله ! ايشان ابوحنيفه هستند.

او پاسخ داد: بلى، او را مى شناسم.

سپس منصور به من نگاهى كرد و گفت: ابوحنيفه! اگر سوالى دارى از ابوعبدالله ، جعفربن محمد (عليه السلام) بپرس و با او درميان بگذار.

من گفتم: بسيار خوب.

فرصت را غنيمت شمردم و چهل مسأله اى را كه از پيش آماده كرده بودم ، يكى پس ازديگرى با آن حضرت درميان گذاشتم.

بعداز بيان هر مسأله اى ،امام صادق (عليه السلام) در پاسخ آن بيان مى فرمود:

عقيده ى شما در اين باره چنين و چنان است، عقيده ى علماى مدينه دراين مسأله اين چنين ا ست وعقيده ماهم اين است.

در برخى از مسأل آن حضرت با نظر ما موافق بود و در برخى هم با نظرعلماى مدينه موافق بود وگاهى هم با هر دو نظر مخالفت مى كرد و خودش نظر سومى رابيان مى كرد و بيان مى داشت.

من تمامى چهل سوال مشكلى را كه برگزيده بودم يكي پس از ديگرى با او در ميان گذاشتم و جعفر بن محمد(عليه السلام) هم آن چنان پـاسخ ها را طبـق اقوال مختـلف بـيان كردند و بـه هر چهل مسأله آن چنان پـاسخ دادند كه همگان اعتـراف كردند كه او دانشـمندتـرين مردم وآگاهتـرين آنان بـرموارد اختلاف آراء مردم مى باشد.

سپس ابوحنيفه بيان داشت:

همانا دانشمندترين مردم كسى است كه به آراء ونظريه هاى مختلف دانشوران درمسائل علمى احاطه وتسلط داشته باشد.

وچون جعفربن محمد (عليه السلام) اين احاطه را دارد، بنابراين او داناترين فرد است.

 

 

مناظره مرد شامي با شاگردان امام (عليه السلام )

هشام بـن سالم مى گويد: روزى با گروهى از ياران امام صادق(عليه السلام)درمحضرآن حضرت نشسته بوديـم.

مردى شامى اجازه ورود خواست و پس از كسب اجازه ، وارد مجلس شد. امام فرمود:بنشيـن. آن گاه پرسيد: چه مى خواهى؟

مرد شامى گفت: شنيده ام شما به تمام سوالات و مشكلات مردم پاسخ مى گوييد آمده ام با شما بحث و مناظره كنم !

امام فرمود: در چه موضـوعى ؟

شامى گفت: درباره كيفيت قرائت قرآن.

امام رو به حمران كـرده فـرمـود: حمـران ! جـواب ايـن شخص بـا توست.

مرد شامى گفت: مـن مى خـواهم با شما بحث كنم، نه با حمران.

امام فرمود: اگر حمـران را محكـوم كـردى ، مـرا محكـوم كرده اى.

مرد شامى ناگزيـر با حمـران وارد بحث شـد، هـر چه شامى پرسيد، پاسخ قاطع ومستـدلـى ازحمران شيند ، به طـورى كه سـرانجام از ادامه بحث فـرو مانـد و سخت ناراحت و خسته شد.

امام فرمـود:حمران را چگونه ديدى؟

مردشامى گفت: راستى حمران خيلـى زبردست است،هرچه پرسيدم به نحـوشايسته اى پاسخ داد،آن گاه مرد شامى گفت: مى خواهـم درباره لغت و ادبيـات عرب با شما بحث كنـم.

امـام رو به ابـان بـن تغلب كـرد ، فرمود: با او مناظره كـن.

ابان نيز راه هر گونه گريز را به روى او بست و وى را محكوم ساخت.

مـرد شـامـى گفت: مـى خـواهـم دربـاره فقه بـا شمـا منـاظره كنم.!

امام به زراره فرمـود: با او مناظره كن.

زراره هم با او به بحث پرداخت و به سرعت او را به بن بست كشاند.

شامى گفت: مى خواهم درباره كلام با شما مناظره كنم.

امام به مومن الطاق دستور دادبااو به مناظره بپردازد.

طولى نكشيد كه شامى ازمومـن الطاق نيزشكست خورد.

به همين ترتيب وقتى كه شامى درخواست مناظره دربـاره استطاعت برانجام خير و شر توحيد و امامت نمود,امام به ترتيب به حمزه طيار, هشام بن سالم وهشـام بـن حكـم دستـور داد با وى به منـاظره بپـردازنـد و هـر سه بـا دلائل قـاطع و منطق كوبنده , شامى را محكوم ساختند.

با مشاهده اين صحنه هيجان انگيز, از خوشحالى خنـده اى بـر لبان امام نقـش بست.

 

 

عالم اهل بيت

كلبى نسابه (نسب شناس) مى گويد: پس از رحلت امام باقر(عليه السلام) به مدينه رفتم. چون درمورد امام بعد

از حضرت باقر(عليه السلام) بى اطلاع بودم، به مسجد رفتم. درآن جا با جماعتى از قريش رو به رو شدم واز آنان پرسيدم: اكنون عالم (امام) خاندان رسالت كيست؟

گفتند:عبدالله بن حسن.

به خانه عبدالله رفتم و درزدم. مردى آمد كه گمان كردم خادم اوست.

گفتم: ازآقايت اجازه بگير تا به خدمتش بروم. اورفت واندكى بعد بازگشت وگفت: اجازه دادند. من وارد خانه شدم و پيرمردى را ديدم كه با جديت مشغول عبادت است. سلام كردم. پرسيد: كيستى؟

گفتم: كلبى نسابه ام.

پرسيد: چه مى خواهى؟

گفتم: آمده ام تا از شما مسئله بپرسم.

گفت: آيا با پسرم محمد ملاقات كردى؟

گفتم: نه؛ نخست به حضور شما آمدم.

گفت: بپرس.

گفتم: مردى به همسرش گفته: تو به عدد ستاره هاى آسمان طلاق داده شدى ، حكم اين مسئله چيست؟

گفت: سه طلاقه است و بقيه مجازات بر طلاق دهنده است!

با خود گفتم: جواب اين مسئله را ندانست.

آن گاه پرسيدم: درباره مسح بركفش (درپا) چه نظرى دارى؟

گفت: مردم صالح مسح كرده اند؛ ولى ما مسح بر كفش نمى كنيم.

باخود گفتم: جواب اين را هم كامل نداد.

آن گاه پرسيدم:آيا خوردن گوشت ماهى بدون پولك اشكال دارد؟

گفت: حلال است ولى ما خاندان خوردن آن را ناپسند مى دانيم .

باز پرسيدم: نوشيدن شراب خرما چه حكمى دارد؟

گفت: حلال است ؛ ولى ما نمى خوريم!

من از نزد او خارج شدم وبا خود گفتم:اين جمعيت قريش به اهل بيت دروغ بسته اند. به مسجد برگشتم وگروهى از مردم را ملاقات كردم.

باز هم از داناترين خاندان رسالت سوال كردم. آن ها نيز دوباره عبدالله را معرفى كردند.

من گفتم: نزد او رفتم ولى چيزى از دانش نزد او نيافتم . در اين لحظه مردى سربلند كرد و گفت: نزد جعفر بن محمد(عليه السلام) برو كه اعلم خاندان رسالت او است. دراين هنگام يكى از حاضران زبان به سرزنش اوگشود و من فهميدم كه اين جماعت از روى حسادت آمد وگفت: اى برادر كلبى بفرما!

ناگهان هراسى در درونم ايجاد شد.

وارد خانه شدم و ديدم مردى با وقار روى زمين و درمحل نمازش نشسته است. سلام كردم و جواب شنيدم. فرمود: توكيستى؟

باز خود را معرفى كردم و درشگفت بودم كه غلامش مرا به نام خواند و خودش نامم را پرسيد!

گفتم: نسابه كلبى هستم.

او دستش را به پيشانيش زد و فرمود:

كسانى كه از خداوند بى همتا برگشتند و به سوى گمراهى دورى رفتند و در زيان آشكار افتادند، دروغ گفتند.اى برادر كلبى!خداوند مى فرمايد: (و عادا و ثمود و اصحاب الرس و قرونا بين ذلك كثيرا).

وقوم عاد و ثمود و اصحاب رس (گروهى كه درخت صنوبر را مى پرستيدند.) و اقوام بسيار كه دراين ميان بودند، هلاك كرديم.

آيا تو نسب اين ها را مى شناسى؟

گفتم : نه... آن گاه سوال كردم: اگر مردى به همسرش بگويد: (تو به عدد ستاره هاى آسمان طلاق داده شدى) چه حكمى دارد؟

فرمود: مگر سوره طلاق را نخوانده اى!

گفتم: چرا.

فرمود: بخوان.

من خواندم؛ ( زنان خود را درزمان عده، طلاق دهيد و حساب عده را نگه داريد.)

امام پرسيد: آيا در اين آيه، ستاره هاى آسمان را مى بينى؟

گفتم: نه. اما سوال ديگرى دارم. اگر مردى به زنش گفت: تو را سه بار طلاق دادم، حكمش چيست؟

فرمود: چنين طلاقى به كتاب خداوسنت پيامبر(صلّي الله عليه وآله) برمى گردد.

( يعنى يك طلاق حساب مى شود.) همچنين هيچ طلاقى درست نيست؛ مگر اين كه زن را كه در حال پاكى (از حيض) كه با او در مدت پاكى آميزش نشده، طلاق دهند و دو شاهد عادل هنگام طلاق حاضر باشد.

پرسيدم: در وضو، مسح بر كفش چه حكمى دارد؟

فرمود: وقتى قيامت برپا شود، خداوند هر چيزى را به اصلش برمى گرداند. ازاين روبه عقيده توكسانى كه در وضوء روى كفش مسح مى كنند، وضوى آن ها به کجا مى رود؟ ( يعنى وضو درست نيست.)

با خودگفتم: اين هم از مسئله دوم كه جوابش را صحيح داد. در اين لحظه امام فرمود: بپرس.

گفتم: خوردن گوشت ماهى بدون پولك چه حكمى دارد؟

فرمود: خداوند جمعى از يهود را مسخ كرد.آن ها را كه درراه دريا مسخ كردبه صورت ماهى بى پولك ومارماهى وغيراين ها مسخ كرد وآن ها را كه در خشكى مسخ كرد، به شكل ميمون ، خوك و حيوانى مانند گربه و خزنده اى مانند سوسمار و... در آورد. (خوردن آن حرام است.)

آن حضرت باز فرمود: بپرس.

گفتم: درباره نبيذ (شراب خرما) چه مى فرمايى؟

فرمود: حلال است.

گفتم: ما در ميان آن ته نشين (زيتون) وغير آن مى ريزيم و مى خوريم.

فرمود: آه، آه، اين كه شراب بد بواست .

از حضرت خواستم درباره نبيذ حلال توضيح دهد.

امام فرمود: مردم مدينه از دگرگونى و ناراحتى مزاج خود به خاطر تغيير آب شكايت كردند. پيامبر(صلّي الله عليه وآله) فرمود : تا نبيذ بسازيد.

مردى به نوكرش دستور مى داد براى اونبيذ بسازد. نوكر يك مشت خرماى خشك بر مى داشت و در ميان مشك مى ريخت.

آن گاه آن مردازآن مى خورد و وضوهم مى گرفت...

من دراين لحظه بى اختياريك دستم را روى دست ديگرم زدم و گفتم: اگر امامتى دركار باشد، امام برحق همين است.

 

 

عدو شود سبب خير

جعفربن محمد بن اشعث از اهل تسنن و دشمنان اهل بيت(عليهم السلام)به صفوان بن يحيى گفت : آيا مى دانى با اين كه در ميان خا ندان ما هيچ نام و اثرى از شيعه نبود من چگونه شيعه شدم؟...

منصوردوانيقى روزى به پدرم محمد بن اشعث گفت : اى محمد!يك نفرمرد دانشمند وباهوش براى من پيدا كن كه مأموريت خطيرى به اوبتوانم واگذار كنم.

پدرم ابن مهاجر ( دايى مرا) معرفى كرد.

منصور به او گفت: اين پول را بگير وبه مدينه نزد عبدالله بن حسن وجماعتى ازخاندان اوازجمله جعفربن محمد (عليه السلام) بروو به هريك مقدارى پول بده و بگو : من مردى غريب ازاهل خراسان هستم كه گروهى از شيعيان شما درخراسان اين پول راداده اند كه به شما بدهم مشروط بر اين كه قيام عليه حكومت كنيد و ما از شما پشتيبانى مى كنيم.

وقتى پول را گرفتند، بگو:چون من واسطه پول رساندن هستم، با دستخط خود، قبض رسيد بنويسيد و به من بدهيد.

ابن مهاجر به مدينه آمد و بعد از مدتى نزد منصور برگشت .

آن موقع پدرم هم نزد منصور بود. منصوربه ابن مهاجر گفت : تعريف كن چه خبر؟

ابن مهاجر گفت : پول ها را به مدينه بردم و به هريك از خاندان مبلغى دادم و قبض رسيد از دستخط خودشان گرفتم غير ازجعفر بن محمد (عليه السلام) كه من سراغش را گرفتم.

او در مسجد مشغول نماز بود. پشت سرش نشستم او تند نمازش را به پايان برد و بىآن كه من سخنى بگويم به من گفت : اى مرد! از خدا بترس و خاندان رسالت را فريب نده كه آن ها سابقه نزديكى با دولت بنى مروان دارند وهمه( براثر ظلم) نيازمندند.

من پرسيدم: منظورتان چيست؟ آن حضرت سرش را نزديك گوشم آورد و آن چه بين من و تو بود، باز گفت.

مثل اين كه او سومين نفر ما بود.

منصور گفت: اى پسر مهاجر، بدان كه هيچ خاندان نبوتى نيست مگر اين كه درميان آنها محدثى (فرشته اى از طرف خدا كه با او تماس دارد و اخبار را به او خبر مى دهد.) هست و محدث خاندان ما جعفربن محمد(عليه السلام) است.

فرزند محمد بن اشعث مى گويد: پدرم گفت: همين (اقرار دشمن) باعث شد كه ما به تشيع روى آوريم.

 

 

خاطره اي ازامام صادق (عليه السلام )

امام درخاطره اي از زمان تبعيد امام موسي کاظم(عليه السلام) به شام بدستور هشام مي فرمايند :

يك روز همراه پدرم از خانه هشام بيرون آمديم. به ميدان شهر رسيديم و ديديم جمعيت بسيارى گردآمده اند. پدرم پرسيد: اينها كيستند؟

گفتند: كشيش هاى مسيحى هستند كه هرسال درچنين روزى اينجا اجتماع مى كنند وبا هم به زيارت راهب بزرگ كه معبد اوبالاىاين كوه قرار دارد، مى روند و سوالات خود را مى پرسند.

پدرم سرخود را با پارچه اى پوشاند تا كسى او را نشناسد و نزد آن ها رفت. راهب چنان پير بود كه ابروان سفيدش به روى چشمانش افتاده بود . با حريرى زرد ابروان خود را به پيشانى بست و چشمانش را مانند مار افعى به حركت در آورد.

هشام جاسوسى فرستاده بود تا جريان ملاقات پدرم با راهب را گزارش كند. راهب به حاضران نگاه كرد و پدرم را ديد و اين گفتگو بين آن دو روى داد :

راهب : تو از ما هستى يا از امت مرحومه (اسلام) ؟!

امام باقر(عليه السلام) : از امت مرحومه (مورد رحمت خدا).

راهب: از علماى اسلام هستى يا از بى سوادهاى آنان؟!

امام: از بى سوادهاى آن ها نيستم.

راهب: آيا من سوال كنم يا تو؟

امام: تو.

راهب رو به مسيحيان كرد و گفت: عجب است كه مردى از امت محمد (صلّي الله عليه وآله) اين جرأت را دارد كه به من مى گويد: تو بپرس.

راهب 5 سوال كرد و امام يك به يك پاسخ داد.

1 ـ به من بگو آن ساعتى كه نه از شب است, نه از روز چه ساعتى است؟

2 ـ اگر نه از روز و نه شب است پس چيست؟

امام (عليه السلام) : بين طلوع فجر و طلوع خورشيد (بين اول وقت نماز صبح و اول طلوع خورشيد) است. وآن ازساعت هاى بهشت است كه بيماران در آن شفا مى يابند. دردها آرام مى گيرند و...

3 ـ اين كه مى گويند: اهل بهشت مى خورند و مىآشامند ولى مدفوع وادرار ندارند, آيا نظيرى در دنيا دارد؟

امام: مانند طفل در رحم مادرش.

4 ـ مى گويند در بهشت ازميوه ها و غذاها مى خورند ولى چيزى كم نمى شود, نظيرى در دنيا دارد؟

امام: مانند چراغ است كه اگر هزاران چراغ از شعله آن روشن كنند از نور او چيزى كم نمى شود.

5 ـ به من بگوآن دوبرادرچه كسى بودند كه دريك ساعت دوقلواز مادر متولد شدند ودريك لحظه مردن د, يكى پنجاه سال وديگرى 150 سال عمر كرد.

امام: عزيز و عزير بودند كه در يك ساعت به دنيا آمدند و سى سال باهم بودند. خداوند جان عزيررا گرفت و او صد سال جزو مردگان بود, بعد او را زنده كرد و بيست سال ديگر با برادرش زندگى كرد.

پس هردو دريك ساعت مردند.

در اين هنگام راهب از جاى برخاست و گفت : شخصى داناتر ازمن را آورده ايد تا مرا رسوا كنيد. به خدا تا اين مرد درشام هست , با شما سخن نخواهم گفت. هرچه مى خواهيد از او بپرسيد.

مى گويند: وقتى شب شد آن راهب نزد امام آمد و مسلمان شد.

وقتى اين خبر عجيب به هشام رسيد و خبرمناظره در بين مردم شام پخش شد بلا فاصله جايزه اى براى حضرت فرستاد و او را راهى مدينه كرد وافرادى را نيز پيشاپيش فرستاد كه اعلام كنند : كسى با دو پسر ابوتراب باقر و جعفر (عليهم السلام)تماس نگيرد كه جادوگر هستند.

من آن ها را به شام طلبيدم. آن ها به آيين مسيح متمايل شدند . هركس چيزى به آنها بفروشد, يا به آن ها سلام كند, خونش هدر است.

 

امام صادق عليه السلام و دانش پزشكى

روزى امام صادق(عليه السلام) به مجلس منصور دوانيقى وارد شد. طبيب هندى كنار خليفه نشسته بود.

او كتابهايى كه در موضوع (علم طب) نگاشته شده بود را براى خليفه مى خواند تا ضمن سرگرم ساختن او بر معلومات خليفه بيفزايد.

امام صادق (عليه السلام) درگوشه ى مجلس نشست.

بارانى ازهيبت و ابهت از چهره حضرت مى باريد. مدتى گذشت.

هنگامى كه طبيب از خواندن كتابها فارغ شد, نگاه اش به امام صادق(عليه السلام) دوخته شد. لحظاتى مشغول تماشاى سيماى حضرت شد.

ابهت و صلابت امام تنش را لرزاند. نگاه اش را به سوى خليفه برگرداند و با اين سوال سكوت را شكست:

ـ اين مرد كيست؟

ـ او عالم آل محمد(صلّي الله عليه وآله) است.

ـ آيا ميل دارد از اندوخته هاى علمى من بهره مند گردد؟

نگاه خليفه روى امام قرار گرفت. قبل از اين كه چيزى بگويد، امام لب به سخن گشود:

ـ نه!

طبيب كه از پاسخ امام شگفتش زده بود، پرسيد:

ـ چرا؟

ـ چون بهتر از آنچه تو دارى، در اختيار دارم.

ـ چه چيز در اختيار دارى؟

ـ گرمى را با سردى معالجه مى كنم و سردى را با گرمى, رطوبت را با خشكى درمان مى كنم و خشكى را با رطوبت و آنچه را كه پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله) فرموده به كار مى بندم و نتيجه كار را به خداوند وا مى گذارم.

سپس به سخن جدش رسول الله(صلّي الله عليه وآله) اشاره كرده، افزود: (معده خانه هربيمارى وپرهيز، سرهردرمان است.)

طبيب هندى براى اين كه سخنان امام را سبك جلوه دهد، پرسيد:

مگر طب غير از اين ها است كه گفتى؟!

امام فرمود: گمان مى كنى من ـ مثل تو ـ اين ها را از كتابهاى طبى آموخته ام؟!

ـ حتما, غير از اين، راهى براى فراگيرى علم طب وجود ندارد.

ـ نه، به خدا سوگند، جز از خداوند، ازديگرى نياموخته ام. اكنون بگوكدام يك ازمن وتودرعلم طب داناتريم؟

ـ كار من طبابت است و حتما در طب از شما عالم ترم.

ـ پس لطفا به سوالهايم پاسخ گوييد.

ـ بپرسيد.

ـ چرا سر آدمى يك پارچه نيست و از قطعات مختلف به وجود آمده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا پيشانى مانند سر انسان از مو پوشيده نيست؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا بر روى پيشانى خطوط مختلفى نقش بسته است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا ابروها در بالاى ديدگان انسان قرار گرفته است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا چشمهاى انسان به شكل لوزى ساخته شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا بينى ميان دو چشم قرار گرفته است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا سوراخهاى بينى در زير آن خلق شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا لب فوقانى و سبيل در قسمت بالاى دهان آفريده شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا دندانهاى جلوى, تيز و دندانهاى آسياب , پهن و دندانهاى انياب ( نيش ) , دراز آفريده شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا كف دست و پا, مو ندارد؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا مرد ريش دارد ولى زن فاقد ريش است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا ناخن و موهاى سر انسان روح ندارند؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا قلب, صنوبرى شكل آفريده شده است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا ريه در دو قسمت آفريده شده و در جاى خود متحرك است؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا كليه ها مانند لوبيا خلق شده اند؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا كاسه زانوها رو به جلو قرار دارد؟

ـ نمى دانم.

ـ چرا ميان كف پا, گود است و با زمين تماس ندارد؟

ـ نمى دانم.

ـ اى طبيب هندى! ولى من به فضل خداوند، به حكمت و پاسخ اين سوالها آگاه ام.

طبيب كه چاره اى جز تسليم شدن نداشت، گفت: پاسخها را بگوييد تا بهره مند گردم.

آن گاه امام(عليه السلام) به ترتيب به يكايك سوالهاى مطرح شده، چنين پاسخ گفتند:

ـ به اين جهت سر از قطعات مختلف تشكيل شده و شكافهايى برايش قرار داده شده است تا صداع (سردرد) آن را نيازارد.

ـ خداوند مو را بالاى سر رويانده تا به وسيله آن روغن لازم به مغز برسد وبخار مغز از طريق موها خارج شود. همين طور، پوششى براى سرما و گرما باشد. ولى در پيشانى مو نيافريده تا چشم ها مزاحمى نداشته باشند و بتوانند به راحتى نور بگيرند.

ـ ابروها را بالاى چشم قرار داد تا به اندازه كافى به چشم ها نور برسد و نيز از رسيدن نور زياد جلوگيرى كند. چون زيادى نور, چشم را آزار داده و زمينه معيوب شدن آن را فراهم مى سازد.

ـ چشمها به شكل لوزى آفريده شده تا داروهايى كه با سرمه استعمال مى شود، به آسانى وارد چشم شده، چرك مرض به آسانى ازآن به وسيله اشك خارج شود.

ـ به اين جهت بينى را ميان دو چشم قرار داده است كه بينى نور را به دو قسمت مساوى تقسيم مى كندتا نوربه طوراعتدال به چشم ها برسد.

ـ سوراخهاى بينى را در پايين آن آفريده تا چرك هاى انباشته شده درمغزازاين سوراخها بيرون شده وبوهاى معطركه به وسيله هوا متصاعد مى گردد, از آن, بالا رود.

ـ لب و سبيل را به اين جهت روى دهان قرار داده است تا ازورود كثافات دماغ به داخل دهان جلوگيرى كند. و نيز مانع آلوده شدن خوراكى ها گردد.

ـ دندانهاى جلو را تيزتر آفريده تا غذا را قطعه قطعه سازند. دندانهاى آسياب را پهن خلق كرده تا غذا به وسيله آنها كوبيده و نرم گردند. دندانهاى انياب را درازتر آفريده تا ميان دندانهاى آسياب ودندانهاى پيشين، چون ستونى استوار باشند.

ـ كف دست و پاها مو ندارند تا بتوانيم اشيإ را به وسيله آن ها لمس نموده ، از قوه لامسه به اندازه كافى استفاده نماييم.

ـ براى مرد ريش قرار داده تا به پوشاندن صورت محتاج نباشد و نيز از زن بازشناخته گردد.

ـ به مو و ناخن هاى تن انسان روح نداده تا چيدن و بريدن آن ها دردآور و ناراحت كننده نباشد.

ـ قلب, صنوبرى شكل آفريده شده است تا هنگام آويختگى، نوك باريكش وارد ريه شده وازنسيم آن خنك گردد ونيزمغز سر از حرارت آن آسيب نبيند.

ـ ريه را در دوقسمت آفريده تا قلب ميان فشارهاى آن دو ( هنگام باز و بسته شدن ) داخل شده و هوا بگيرد.

ـ كليه ها مانند لوبيا ساخته شده اند، براى اين كه( منى) از كليه ها قطره قطره به سمت مثانه مى چكد. اگر كليه ها كروى ويابه شكل چهار گوش بودند، قطرات منى كه همواره درحال انبساط وانقباضند، به يكديگر برخورد كرده و در نتيجه هنگام خروج، موجب التذاذ نمى شود.

ـ اين كه كاسه زانوها به سمت جلو قرار گرفته، به اين جهت است كه انسان رو به جلوحركت مى كند. سنگينى بدن انسان رو به جلواست. وقتى زانوها به عقب خم شوند، تعادل انسان حفظ شده ، راه رفتن و حركات انسان ناموزون و لرزان نمى شود.

ـ اين كه كف پاها را گود و قوسى مانند، خلق كرده به اين جهت است كه تمام كف پاها با زمين تماس پيدا نكند. زيرااگر تمام كف پاها به زمين تماس پيدا كند، پا، چشم و اعصاب صدمه مى بينند.

طبيب كه تاكنون سكوت كرده و به سخنان امام گوش مى داد، با عجب پرسيد:

ـ اين ها را از كجا مى دانى؟!

ـ از پدرانم فراگرفته ام؛ پدرانم ازرسول خد(صلّي الله عليه وآله) آموخته اند؛ رسول خد(صلّي الله عليه وآله) ازجبرئيل و جبرئيل از خداوند متعال فرا گرفته است.

طبيب هندى كه چنين شخصيت علمى را در عمرش نديده بود، به فكر فرو رفت. آنگاه در حالى كه محو تماشاى سيماى امام بود، چنين لب به سخن گشود:

ـ تصديق مى كنم و شهادت مى دهم كه جز خداى يگانه ، خدايى نيست و محمد (صلّي الله عليه وآله) فرستاده اوست. به خدا سوگند، تاكنون كسى را در طب، عالم تر از تو نديده ام.

 

:منبع: تبیان

برگرفته از شبكه امام صادق ( ع )

نظرات

ارسال نظر

ایمیل شما قابل مشاهده عموم نخواهد بود